سلام بچه ها
میبینم که همتون اینجارو فراموش کردین
اینجا که یه وقتی هر روز آپ میشد...
این موضوع ماه تا مدرسه و دانشگاه و ... باز نشده آپ کنیم...
اون موقع همتون بهونه میارین میگین وقت نداریم... الان بهترین وقته. پس موضوع شدیدترین دعوایی که تا حالا داشتین![]()
سلام خوبین؟ ببخشید که بعد از مدت ها دارم اینجا آپ می کنم. از وقتی هم که به زینب جون قول دادم دو روز بلاگفا قاطی بود و نشد.
در هر صورت معذرت می خوام زی زی جان.
خب موضوع این پست گویا بدترین دعوایی هست که با دوس جون کردیم. خب هر کسی که ما رو بشناسه و وب ما رو بخونه می دونه که چیزی که تو رابطه ی ما زیاده دعواس. از بحث های کوچولو موچولو گرفته تا دعواهای گنده. ولی خدا رو شکر هیچ وقت تا حالا با هم قهر نکردیم. دوس جون هم یه اخلاق خوب داره و اونم اینه که اگه بزرگترین دعوا هم بین مون پیش اومده باشه یک ساعتش بعدش زنگ می زنه و میگه "سلام عزیزم خوبی؟" و این یعنی من آشتی یم. خودم هم بعد از سه سال دیگه متوجه شدم که دوس جون وقتی عصبانیه به جای هر حاضرجوابی و کل کل کردن بهتره که یه ساعت بذارمش به حال خودش. ولی حیف که برام خیلی سخته و خیلی از مواقع یه کم کوتاه نمیام تا اون آروم بشه و بعد حرف بزنیم. و همین هم باعث بدتر شدن دعوا میشه.
اولین و بدترین دعوایی که با دوس کردم و هیچ وقتم یادم نمیره دقیقا مهر 86 (یعنی وقتی یک سال از با هم بودنمون می گذشت) بود. که من دانشگاه بودم و گوشی م شارژش داشت تموم میشد. حدود ساعت 5 به دوس جون زنگیدم و گفتم گوشیم داره خاموش میشه و کلاسم که تموم شد می رم خونه و بهت می زنگم، نگران نشو. از شانس ما اون روز کلاسم تا 7 طول کشید. از دانشگاهم تا خونه حدود یک ساعت و خورده ای راه بود. تا من رسیدم خونه ساعت شده بود 8. تا داشتم لباسمو عوض می کرد هی یکی زنگ می زد به اون یکی خط مون (که مخصوص اینترنته و آی دی کالر نداره) و قطع می کرد یا اشتباهی یه چیزی میگفت. همون لحظه گفتم نکنه دوس جونه؟!! و از این یکی خط خونه مون زنگیدم بهش. که دیدم در حد مرگ عصبانیه. و برای اولین بار کلی داد و بیداد کرد که معلوم هست تو کجایی؟ من از نگرانی سکته کردم. انگار یه ساعت قبلش زنگ زده به دوستم. اون هم گفته ما تازه از هم جدا شدیم. دوس جون هم از ساعت 7 اومده بوده تو خیابون نزدیک خونه مون که فکر می کرده من ازش میام. چون فکر می کرده من خیلی زودتر از اینا باید می رسیدم و چون دیر کردم فکر کرده اتفاقی برام افتاده. خلاصه که اون اولین دعوایی بود که بین مون اتفاق افتاد و خیلی هم بد بود. چون من هم حق رو می دادم به خودم و می گفتم: من به تو خبر داده بودم و تو بیخودی نگران شدی. اونم حق رو می داد به خودش و می گفت تو که دیدی دیر شده باید باز به من زنگ می زدی که من نگران نشم. یادمه دقیقا دو روز بعدش هم اولین سالگرد دوستی مون بود. و من تا اون روز هم از دستش ناراحت بودم.
همون طور که اول پست هم گفتم منو دوس جون دعوا زیاد کردیم. ولی خدا رو شکر هیچ وقت، هیچ دعوایی باعث نشده از هم دل بکنیم. حتی مواقعی که به این نتیجه رسیدیم که خیلی اختلاف نظرهای بزرگی داریم. همیشه هم بعد از هر دعوا که اوضاع و اوحوالمون آروم میشه، خیلی عشقولانه تر از قبل میشیم. یعنی یه جورایی دعوا و دلخوری باعث میشه که بیشتر قدر همو بدونیم و بیشتر بهمون ثابت بشه که به هیچ عنوان نمی تونیم از هم بگذریم.
ببخشید اگه پستم طولانی شد.
سلام سلام
من مینای محمدمهدی هستم۱۳۸۸.۰۱.۰۷عقد کردیم و آشنایی و عشقمون از یک دعوا شروع شد و این اولین و آخرین دعوایی شرین زنگیم بود که حاضرم هزار بار تکرار بشه.
زینب جون گفت بیام و بنویسم و آمدم.
اولین دعوا با محمد مهدی که خیلی شدید بود برای اولین بار دیدمش و ما با یک دعوا شدید عاشق هم شدیم
آخه محمدمهدی به جای دوسش اومده بود امتحان بده و من به استاد گفتم که این آقا به جای یکی دیگه اومده و محمدمهدی هم که زرنگ بود کارت دانشجویی همکلاسی ما دستش بود و همکلاسی هم تا حالا یک بار سر کلاس این استاد نیومده بود.
خلاصه بعد از امتحان بهش گفتم تو خیلی نا حقی کردی و دروغ گفتی و گفتم حالتو میگیرم
اونم گفت باشه منتظر میمونم.
هر دفعه با دوستش میمود دانشگاه ما و من یه روز رفتم توی صورتش نگاه کردم و میخواستم یه چیزی بهش بگم که خودش بهم گفت دوستت دارم.
و از اون به بعد شدیم لیلی و مجنون
سلام به همه ی دوستان این وبلاگ گروهی...
سپیده هستم...متولد ۱۳۶۵ دانشجوی دندانپزشکی...
همسرم جوجو متولد ۱۳۶۴ و دانشجوی پزشکی هست...
ما به طور کاملا اتفاقی(!) و یا از پیش تعیین شده!! سالهای زیادی توی یه دانشگاه بودیم اما هم رو نمی شناختیم...بعد در یک سفر دانشجویی به خارج از کشور باهم اشنا شدیم...و این اشنایی شروع تازه ای در زندگیمون بود...
نیمه شعبان سال ۸۷ عقد کردیم و نیمه شعبان امسال هم زندگی مشترکمون رو شروع کردیم...
موضوع این دفعه ی این وبلاگ بدترین دعوایی هست که باهم داشتیم...راستش الان جوجو جونم نیست که کمکم کنه و بدترین دعوا رو به یاد بیارم..اما چیزی که می دونم این بوده...باهم دعوا نکردیم...گاهی یه بحث هایی پیش اومده...به علت اختلاف سلیقه...یا خستگی...و گاهی هم غرور!...اما چیزی که مهمه اینه که توی زندگی مشترک ادم باید از خودگذشتگی داشته باشه...یه جایی باید کوتاه بیاد...این هم در مورد اقایون و هم در مورد خانوما صادقه...بعد از همه ی بحثامون من و امید به این نتیجه رسیدیم که گیر دادنامون به هم دیگه فقط در اثر خستگی بوده...اگه وقتی خسته ایم سعی کنیم کمتر به هم گیر بدیم و طرف مقابل هم خستگی اون یکی رو درک کنه و طوری رفتار نکنه که اون یکی عصبی شه هیچ وقت مشکلی پیش نمی اد...دیگه اینکه وقتی یه موضوع ناراحتمون می کنه موقع مناسبی واسه حرف زدن با طرف مقابلمون پیدا کنیم و مساله رو مطرح و رفع کنیم!!
حالا یکی از بحثامون رو تعریف می کنم:
ایام عید در حال مسافرت بودیم...یک بار می خواستیم بریم مهمونی...خونه یکی از اشناهای خانوادگی ما...من یه لباسی پوشیدم جوجو جونم می گفت نه این خوب نیست...منم می گفتم نه خیلیم خوبه تو گیر میدی!!اما اونم دلایل خودشو داشت واسه اینکه می گفت لباسه کوتاهه!! منم هی اصرار داشتم که اینطور نیست...خلاصه کمی از هم دلخور شدیم...
دلیل من این بود که می گفتم تو این اشناهای مارو نمی شناسی من می دونم این لباسم واسه اونجا خوبه...جوجوم می گفت هرچی! به هر حال لباسه که کوتاه هست!!
خلاصه هی بحث کردیم...بعد رفتیم مهمونی...منم همون لباسو پوشیدم...شایدم جوجو ناراحت شد!!
اما به هر حال تموم شد...بعد از مهمونی هم هیچ کدوم یادمون به بحثی که کردیم نبود!!![]()
حالا دلیل بحث: اینکه چند روز بود ارامش فکری نداشتیم...دوروبرمون به هم ریخته بود و از مسافرت خسته بودیم و می خواستیم برگردیم خونه!!! توی اون چند روز خستگی چند بار دیگه هم از این بحثا کردیم..اما وقتی برگشتیم و دوباره آرامشمون رو به دست آوردیم دیگه هیچ بحثی پیش نیومد!!!
نتیجه ای که گرفتیم: اینکه موقعیت هم دیگه رو درک کنیم و گاهی خودمون رو جای دیگری بذاریم و اگه چیزی یا کاری واسمون حیاتی نیست به خاطر خوشایند طرف مقابل ازش بگذریم و کوتاه بیایم و راه دیگه ای که هر دو دوس داشته باشیم رو پیش بگیریم!!
دیگه همین...
واسه اولین بار واقعا زیاد صحبت کردم...
امیدوارم هیچوقت باهم بحثی نداشته باشین و همیشه شاد باشین![]()
سلام به همه دوستای گلم
این روزها واقعا روزهای دردناکیه
...اونم واسه من که مدتها بود به کتابم نظری نینداختم
... فقط به ۱امید دارم واسه دانشگاه تهران میخونم (کارشناسی)
... اونم همسفرمه که هر لحظه ای که باهاش بودم واسم پر از خاطره ست و رمانتیکه
...اون وقتی بگه سعی کن تهران قبول بشی یعنی من باید برم اونجایی که اون میخواد
...(حرفت حجته عزیزم)
همسفر نوشت:
خندیدن هات...شوخی هات...راهنمای هات...همه و همه منو مصمم میکنه به ادامه راه عاشقیمون
دوست دارم
ستاره
سلام !
آخرین پستم تو سالی که گذشت...
شاید بهتر باشه ۱ کم از خودمون بگم
من : ستاره . متولد ۱۳۶۷ و دانشجوی ترم ۴ و امسال هم کنکور کارشناسی دارم
آقاییم : میلاد خان . متولد ۱۳۶۵ و دانشجوی ترم آخر مهندسی ...
خیلی اتفاقی تو دانشگاه با هم آشنا شدیم و بعد از ۴ ماه دوباره خیلی تصادفی به هم برخوردیم. اما این آشنایی هم عجیب بود هم خدایی...
تو این ۱ سال و ۳ماهی که با هم هستیم اتفاقات زیادی افتاد که باعث شد علا قه بین ما رو بیش از پیش کنه...
سال ۱۳۸۷ متفاوت ترین سال تو ۲۰ سال زندگی من بود. چون امسال من دیگه ۱ ستاره تنها نبودم... تو لحظه لحظه هام عشقم و یادش در کنارم بودن. امسال سالی بود که من بعد ۲۰ سال بزرگ شدم. چون ۱ مرد بزرگ کنارم بود.
امیدوارم سال آتی برای همه کسانی که دوستشون دارم و کسانی که به یادم هستن سالی با برکت همراه با موفقیت و خوشحالی باشه... و امیدوارم تو سال جدید عشق و علاقه بین من و همسفرم بیش از گذشته و با سال جدید رنگ و بویی تازه بگیره...
سر سفره هفت سین دلهاتون ستاره و همسفرشو از یاد نبرید.
همیشه عاشق باشید...یا حق

سلام..خسته نباشین
اول از همه میخوام از مدیران این وبلاگ تشکر کنم
به خاطر اینکه این کاربر تنبل رو تحمل کردن..
خوب البته من مقصر 100درصد نیستم..بلاگفا اجازه ورود بهم نمیده.,وعلتش رو نمیدونم.
البته الان هموتن در تعجب هستین که من کی هستم خوب خودم رو معرفی میکنم
من صاحب وبلاگ یه کوچولو و آقاییش هستم
اول خودم(خانوما مقدم تر هستن)
1
اسمم:آنی..
متولد:1368
دانشجو رشته معماری ترم 4
متاهل.(البته هنوز عقد)
همسریم:
اسم:علیرضا..
متولد:1361
شغل آزاد
ما آذر 1386 عقد کردیم و به امید خدا مهر88 میریم زیر یه سقف.
همین اگر سوالی بود در خدمتم.
خوب موضوع این دفعه آزاده
سال 87..امسال در کنار تو همسر مهربانم بهترین سال بود..برای خودمان بهترین ارزو ها را دارم..دوست دارم زندگی خوبی را داشته باشیم..دوست دارم قدر همدیگرو بدانیم
دوست دارم با همدیگر زندگی پر ازعشقمون رو بسازیم
و همیشه عاشق باشیم
و فقط بهترین آرزوها رو برای خودم و تمامی دوستان ارزو مندم
دوستان وبلاگی
به وبلاگ منم سری بزنین

پی نوشت :
آنی جون من سوشیانتم اومدم واست پستت رو گذاشتم عزیزم این ایدی که اینجاست ماله منه ![]()
فقط آنی جون من زیاد دنبال عکس گشتم اگه اینو دوس نداشتی یه عکس واسم میل کن تا بزارمش![]()



سلام به همه دوستای گلم اینم نامه ی سوشیانت واسه عزیز دلم : محسن
بر آستانه ی در سایه ای بر تنهایی ام افتاد، بی آنکه به من مجال سلامی بدهد ... نه برای آیینه ها چاره ای مانده بود نه برای پاهای من !!! هزار شکوفه بر قامتم رویید ؛ هزار جوش ... به کدام عالم بودم ؟؟!!
فراموشم شد ! اسب سفید پوشی بر آخور رویاهایی که دیده بودم شیهه نمی کشید ...!
اما آمده بود...شاهزاده ی من ... هم او که همه ی جاده ها را با اشک چشم و خون دل آب و جاروی قدومش کرده بودم. احساس غریبی در رگهایم با خون تلمبه می شد .
حال دیگر من بودم چون او بود...!
بی نیاز از تحلیل دلگیر عشق و تبعید زیباترین احساسمان به دورترین نقاط. هم آوا با دانه ی لوبیا در لحظه ی شکاف درد در آخرین گلبرگ هایم...! مجالی که هرگز نصیبم نشده بود. سرمست شده بودم چون باد ؛ چون برف. پندار که فرشتگان در رفت و آمد یک خلقت شگفتند !
بیهوشی من بود ؛ یا خوابی به بیهوشی ؟؟؟؟
حال با حضورتو عزیزترین من ... دوست داشتنی ترین من :
به امید به حقیقت پیوستن رویاهای شبانه ام و به امید نگاهی که شب را با آن سپری کرده ام روز را با گشودن چشمهایم آغاز میکنم ... آغازی دوباره
هر روز صبح بی آنکه خود خواهم ؛ احساس دوست داشتنت تنم را به لرزه در می آورد و غرور با تو بودن در لحظه هایی که می گذرد در عمق وجودم احساس میکنم.
حال از تو می گویم ؛ تک سوار دل من ... از تو که با رد پای خاطراتت لالایی شبانه ام می شوی
لحظه هایمان را یادت هست ؟ اولین دیدار ..؟؟؟ یادت هست چگونه دلم رسوایم کرد ؟
چگونه می لرزیدم ؟ و چشمهای تو ... از آنهمه شوق ...! دل دل دستهایم در هوس گرفتن دستهایت
حال در لحظه لحظه ی زندگی من صدای پای نگاهت که آمدی تکرار می شود !! هنوز دلم به لرزه در
می آید .
من ماندم و مشتی خاطره ... لبخند ... گریه ... قهقه ها ... اخم های تو .. بچگانه های من ...
همه ی اینها را در تار و پود ذهنم حک شده است .
حال که در لحظه های من جاودانه شدی ... حال که تمام روزهای سختم با تو آسان شده است ؛
حال که خوشبختی من در پخش زنده ی نگاه تو رقم می خورد :
تنهایم مگذار
همین !!!!
پی نوشت :
موضوع ماه آینده :
موضوع این ماه آزاده ! هر کی هر چی دوست داره میتونه بنویسه چون دیگه این آخرین
پست توی سال 87 می تونین از آرزوها و رویاهاتون که واسه آیندتون پیش بینی کردین بنویسین !
بازم دارم میگم هر کی دوماه پست نزاره حذف میشه
قرباااااااااان شما
سوشیانت




سلام دوستای خوبم...
کلی تشکر میکنم از همه ی دوستای خوبی که به موقع آپ کردن
به همراه تذکری برای افراد غیر فعال!
ما درصدد حذفتون هیستییییییییییییییییما بعدا نگین نگفتی![]()
امشبم با سوشیانت حرف زدم ـ یعنی دعوا کردم ـ 
به درخواست شما و خودم ازین به بعد پست بالای وبلاگ پست آخرین فردی که آپ کرده خواهد بود ![]()
منم قبلا هم گفتم بلد نیستم نامه اینا بنویسم
همین چند روز پیشم که با محمد چت میکردیم یه شعر ناز براش فرستادم گفتم اینو تو دفترم برای تو نوشتم! گفت مال خودته؟ من گفتم نه من ازینا بلد نیستم! کپی پیست بود! محمد گفت: " میدوووووووووووووووووووووووووووووووووونستم
"
من: ![]()
حالا من امشب نوبته آپ کردنمه ولی بلد نیستم نامه بنویسم فقط همینجا میگم:
محمد خیلی دوست دارم
یه داستان عاشقانه گذاشتم اگه دوس داشتید بخونید زیادم وقت نمیبره.البته سوشیانت میدونه سر شب بهش گفتم یه مطلب فوق العاده جالب میذارم در مورد عشق. اما هرچی گشتم پیداش نکردم. خیلی جالب بود. اگه پیداش کردم حتما میذارمش. فردا صبحم کنکور ارشد دارم نشستم تا نصفه شبی پای نت. حالا صبح برم کیک و آبمیومو سر جلسه بخورمو بخوابم![]()
Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
Why do you like me..? Why do you love me?
I can't tell the reason... but I really like you
You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
How can you say you love me?
يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد
چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟
دليلشو نميدونم ...اما واقعا"دوست دارم
تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟
چطور ميتوني بگي عاشقمي؟
I really don't know the reason, but I can prove that I love U
Proof ? No! I want you to tell me the reason
Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
because your voice is sweet,
because you are caring,
because you are loving,
because you are thoughtful,
because of your smile,
من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم
ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي
باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،
صدات گرم و خواستنيه،
هميشه بهم اهميت ميدي،
دوست داشتني هستي،
با ملاحظه هستي،
بخاطر لبخندت،
The Girl felt very satisfied with the lover's answer
Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
The Guy then placed a letter by her side
Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
No! Therefore I cannot love you
Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
Because of your smile, because of your movements that I love you
Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت
پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون
عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتوني حرف بزني، ميتوني؟
نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، براي حركاتت عاشقتم
اما حالا نه ميتوني بخندي نه حركت كني پس منم نميتونم عاشقت باشم
If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
Does love need a reason?
NO! Therefore!!
I Still LOVE YOU...
True love never dies for it is lust that fades away
Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دليل ميخواد؟
نه!معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعي هيچوقت نمي ميره
اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره
Immature love says: "I love you because I need you"
Mature love says "I need you because I love you"
"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم
"ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم
"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه"

سلام به همه عزیزان
هیچی واسه گفتن ندارم.اما ...

ستاره ای بودم در تاریکی شبها...
با قلبی تنها که سالها در تنهایی خود با آسمان خلوت میکرد...
شبی...
همان شب...
ستاره بازیچه دست آسمان شد و چشمکی زد...
نمیدانستم آن زمان روی زمین میلادی نظاره کرد چشمکم را...
و چه آسان قلبم را تسخیر کردی...به یاد داری؟!!
قلبم را به تو دادم و گمان کردم برای همیشه خاموش شدم.
اما...
هرگز فکر نمیکردم میلاد دوباره ام باشی...
تا ستاره ای در آسمان زنده است دوستت دارم میلاد من.
ستاره شبهایت
سلام
اول نامه ی سعیدم![]()
به نام عشق
تقدیم به آن که عشق را می فهمد...
دفتر زندگی رو ورق می زنم،تا به یه روز خوشمل برسم،می رم،می رم،یه روز
که مثل روزای دیگه نیست،یه روز که زندگی رنگ عوض می کنه،ساعت ،ساعت
عشقه،بین همه آدما یکی رو پیدا می کنم،با احتیاط جلو می رم که اشتباه
نکرده باشم،هرچی جلوتر می رم از انتخاب خودم مطمئن تر می شم،یه انتخاب
خوب،ولی خوب می دونم که برای هر چیزی که دوسش داری،باید تاوانشو هم پس
بدی،باید سختی بکشی تا بدستش بیاری،اگر همینجوری جلوت باشه،هیچ ارزشی
نداره،چیز با ارزش اونیه که با سختی به دست می آد،می رم جلو،مطمئنم که
این انتخابیه که باید براش سختی بکشم،شک نمی کنم،پس بی خیال همه چی
میشم،فقط یه چیزیرو می بینم،تو رو!مهناز!
یه آدم بگم؟نه!یه فرشته!
هر روز که می گذره از انتخابم مطمئن تر می شم،هر روز می خوام چیز بیشتری
به پات بریزم،زندگی...نه کمه!چیز بیشتری...می دونی؟
هر چند هنوز همو ندیدیم از نزدیک،هرچند هنوز گرمی دساته حس نکردم،ولی هر
روز بیشتر به اون روزو نزدیک تر می شیم!
یادته اولا هرچی ازم می پرسیدی،هی می خواستی منم بگم دوست دارم،یا بگم
عاشقتم،نمی گفتمت؟:D
می خواستم از انتخابم مطمئن شم!ولی دیگه مطمئنم....مطمئنم از اینکه هر
چقدر که تو منو دوس داری،منم تورو 2 برابر بیشتر دوس دارم
مهنازی دیگه هیچ چیزی نمی تونه از عشق من کم کنه،هیچ چیزی نمی تونه بینمون
فاصله بندازه
هنوزم هرروز به این فکر می کنم که یه روزی کنار هم باشیم،و اینهمه سختی
که کشیدیم،همشون مقدمه باشن واسه اینکه از اون به بعد ،هر روز بیشتر
بهمون خوش بگذره در کنار هم...
بهم میگی نگو که جلوم از عشق کم میاری،چون منم ازمهربونیای تو کم می
آرم،پس جفتمون تو اینم تفاهم داریم که جلوی بعضی از چیزای هم کم میاریم
من که دارم برای اون روزی که قراره بیاین لحظه شماری می کنم،کاش زودی
تموم می شد شمردن روزا...
وختی آدم داره انتظار می کشه،لحظه ها خیلی کند می گذرن،اما وختی که حواسش
نیست،انقدر تند می گذرند که اصلن نمی فهمیم کی تموم شدن
یه گل زر قرمز می زارم لای برگای خوشملش،دفترو می بندم،خیره می شم به آسمون
به امید اون روزی که پیش هم،با عشق زندگی کنیم.....
دوست دارم،مهربونم
نامه ی من که واسه دومین سالگرد اشناییمون نوشتم:
سلام خرس قطبیه من...خوابیدی قربونت برم؟؟ بیدار شو دیگه...شکلاتت کلی حرف داره باهات...امروز یه روز معمولی نیستش که...امروز میشه ۲ سال...2 سال گذشت هنوزم ما از هم دوریم ولی تموم میشه...مگه نه؟؟
خودت همیشه میگی خیلی زود تموم میشه...مگه نگفتی اگه چشامو ببندم و باز کنم تموم این فاصله ها تموم شده؟؟؟باورت میشه این همه فاصله داریم؟؟؟من دیگه باورم نمیشه...چون دیگه فاصله ای حس نمیکنم...مگه قلب تو اینجا تو قلب من نیس؟؟؟؟پس تو ام همینجایی...کی گفته ما از هم دوریم...فاصله ماله اون اولا بود...الان دیگه ۲سال گذشته...باورت میشه ۲ سال گذشت از اون روزی که با هم اشنا شدیم؟؟اون دختر ۱۵ ساله ای که از شیطونیاش میترسیدی و نمی خواستی زیاد بهش نزدیک بشیو یادته؟؟ الان 17 سالشه...دیدی عاشقت کرد و خودشم بدون اینکه بفهمه عاشقت شد؟؟ حالا انقد بهت نزدیکه که از این همه فاصله وجودتو حس میکنه...دیگه حتی یه ریزه ام حس نمیکنه ازت دوره...انقد دوست داره که نمیتونه واسش اندازه بذاره...دیدی ۲تامون چه اشتباه قشنگی کردیم؟؟ دیدی هیچی نتونست جدامون کنه؟؟حتی این فاصله هام نتونستن ما رو از هم جدا کنن...۲ ساله که با همشون جنگیدیم...بازم میجنگیم...مگه نه؟؟؟هنوز نتونستم بهت دست بزنم تا مطمئن بشم خواب نیستم...ولی هر روز بیشتر وجودتو کنارم حس می کنم...هنوز حتی یه بارم تو چشات نگا نکردم...ولی هر روز بیشتر تو دریای نگات غرق میشم...هر روز بیشتر عاشق نگاهت میشم...هنوز نتونستم دستای مهربونتو بگیرم...ولی گرماشونو حس می کنم و هر روز بیشتر از قبل به گرماشون نیاز دارم...هنوز نتونستم یه قدمم باهات را بیام...ولی ۲ساله که ۲تا پا همه جا پا به پام اومدن...
اون روزای اول یادته؟؟روزایی که یه عالمه ترس و دلهره توشون بود...ترس از اعتماد...ترس از جدایی...ترس از اینکه همه چی اشتباه باشه...ترس از گفتن حقیقت...ترس از گفتن حرفایی که تو دلمون جم شده بودن...ترس از دوست داشتن...همه ی اون ترسا تموم شدن...همه ی اون شک و تردیدا...همه ی اون دلهره ها واسه گفتن اولین دوست دارم...
میدونی کی خیلی ترسیدم؟ همون روزی که زنگ زدم بهت بابات گوشیو برداشت و من فک کردم تو صداتو کلفت کردی منم شیطونیم گل کرد صدامو یه جوری کردم گفتم ببخشید اقای...؟ فامیلیه خودتو گفتم بعد اونم جدی گفت بله بفرمایید...از ترس سری قط کردم...بعدش که مامانت با کلی عصبانیت زنگ زد بهم و ازم می پرسید که کی ام و باهات چیکار دارم؟؟؟؟ اون موقع انقد ترسیده بودم که زبونم بند اومده بود...یادته بعدش که زنگ میزدی بهم گوشیو بر نمیداشتم تا اینکه مسیج زدی گفتی خودمم بردار...نمیدونستم بهت چی بگم...ولی تو بر خلاف انتظار من اروم اروم بودی...حتی یه کلمه ام نگفتی که چرا وختی دیدم صدای تو نیس حرف زدم...اصلا هیچیو ننداختی گردن من...وختی باهام حرف زدی چقد اروم شدم...یادته تو اون وضعیت گفتی تا نخندم قط نمی کنی؟؟؟؟چقد اونموقع نياز داشتم تو اروم باشي و تو ام اروم بودي...چقد اون بوسي كه وختي ميگفتي بايد بخندم كردي مزه داد...
چقد تو خوب بودی...چقد تو خوبی خرس قطبی...با همین کارات همه کسم شدی...با همین مهربونیات حتی تو بدترین شرایط...با حرفای خوبت تو اوج نا امیدی...با گذشتات...با صبوریات...با خنده هات...با گریه هات...با قهر کردنات...با لوس بازیات...با شیطونیات...با دیوونه بازیات...با نصیحتات...با همه ی کارات...حتی اون کارات که عصبانیم میکنن...
خرس قطبییییی؟؟ يادته اون اولا كه هنوز بهم نگفته بودي دوسم داري هر وخت ازت مي پرسيدم چه حسي نسبت به من داري تو ميگفتي همونيكه تو داري؟؟؟؟؟ بعد من هي مي خواستم از زير زبونت بكشم ميگفتم خب تو از كجا ميدوني من چه حسي دارم؟بعد تو ميگفتي يه حسه خوب داري ديگه... چقد خوب بود...
اونروزو كه دختر خالت كه روانشناسي ميخونه ازت يه تست گرفته بودو يادته؟ گفتي گفته اون اسبه كه تو تستت گفتي همون كسيه كه دوسش داري بعد تو گفتي ميدوني كيه؟ من خنديدم گفتي مي خواي ازش بپرسم اسمشو؟؟؟ گفتم اره گفتي:ميگه اولش م داره...نازم هس...ديگهههههههه....نفهميدي كيه هنوز؟؟؟؟؟؟من فهميدم...بازم ميخواي بپرسم ازش؟؟؟ منم مي خنديدمم...يادش بخير ... چقد خاطره داريم...
خرس قطبي...هر چند سال كه باشه واسه رسيدن بهت صب مي كنم...چون ميدونم تموم اون سالارو واسم مثه اين 2سال پر از خاطره مي كني...چون بهت ايمان دارم... تا اخر عمرم دوست دارم...
سلام به تك تك عاشقاي اين كرهي خاكي.
ليلا جونم دمت گرم واسه اين ماه عجب موضوع نابي رو انتخاب كردي. دوست جون خودمي ديگه.
از چند روز پيش كه ليلاي عزيزم اين موضوع رو انتخاب كرد منو و احساني همش توي فكر بوديم كه توي نامه چي بنويسيم.
البته واسه من سختتر بود چون تا با حال نامهاي واسه احساني ننوشته بودم.خلاصه ديروز نامههامون رو به هم داديم. البته متني كه من توي اين پست ميذارم فقط قسمتي از نامههامون هست.
اين نامهي عشق خودم (احساني) واسه من:
به نام خداوند مجنونها و ليليها
و اينك اين منم عاشقترين عاشق روي زمين، ديوانهي تنها ستاره آسمون شهر ِ عشق، دلدادهي تنها روشنايي روي زمين مينا جونم، پارهي تنم، تمام احساسات و تجلي شور و عشق خودم، تنها عمل زمدگي من و نفس كشيدنم، تنها بهانهي ضربان قلبم كه اگه يه دم نبينمش يا ازش بي اطلاع باشم مردهي متحركي بيش نيستم.
آري اين منم كه ميتوانم اعتراف كنم كه حتي بيشتر از عشق مجنون نسبت به ليلي مينا جونمو دوست دارم...تا ابد تا زمانيكه زندهام و در كنار همسر دلبندم هستم...
اينم نامهي من واسهي احساني:
بنام آنکه آفرید مرا تا دوست بدارم تو را
سلام احساني جونم.
اين اولين باري هست كه دارم واست نامه مينويسم و ميخوام توش فقط از احساسم نسبت به تو بنويسيم.
ميخوام بگم كه تمام لحظههاي شيرين زندگيم خاطرات با توبودنه.
بگم كه محبت را دركنار تو ياد گرفتم وعشق را درنگاه مهربان و پر مهر تو خلاصه كردهام.
شاهزادهي سوار بر اسب من، احسان جونم، تمام ثروتهاي دنيا در برابر نگاه پرمهرت هيچ است وتمام خوشبختيم فقط در با تو بودن است، پس تا هميشه با من بمون - بمون تاتمام آرزوهاي من كه از تو سرچشمه ميگيره تحقق يابد و در گذر زمان با تو خوشبختي اوج بگيره با تو كه معناي عشق را درچشمانت پيدا كردم.
لحظه هايت را با خاطرههاي پر از عشق و علاقه در قلب كوچكم جاي ميدهم .
احسان جونم مطمئن باش كه با هيچ كس عوضت نميكنم. تو تنها شريك زندگي من هستي و خواهي بود.
به اميد اون روزي هميشه پيشت باشم و با هم زير يه سقف زندگي كنيم.
توي ادامه مطلب هم عكس نامهي خودمو گذاشتم وقتي كه احساني داشت ميخوندش.
ادامه مطلب
سلام دوستای خوبم. امیدوارم خودتون و دوس جوناتون خوب و عشقولی باشین.
من دو تا نامه برای دوس جونم نوشتم تا حالا. یکی ش که ولنتاین پارسال بود رو الان تو آپم می نویسم. یکی هم یه نامه بود که وقتی می خواست بره سربازی براش نوشتم و بهش دادم. لینک اون نامه رو هم میذارم. ایشالا که خوشتون بیاد.
تقدیم به دوس جونه عزیزم :
وقتی اومدی که دنیام سرد بود و خالی. سیاه بود و تاریک....
"دوستت دارم" بی معنی ترینه واژه هام بود. همه ی آدم ها پشته یه نقابه مهربون تو پلیدی ها دست و پا می زدن! و دروغ عادی ترین عادته این مردم بود....
تا تو اومدی و رنگارنگه عشقتو ریختی تو خاکستریه روزهام... دنیای پوچ و نا امیدم رو شکستی و لحظه به لحظه شو با صداقته حرفات از نو ساختی... بودن و داشتنت قلبه یخی مو لرزوند...
حس کردم می تونم دوستت داشته باشم و بدونه ترس از رفتنت بهت تکیه کنم....
گذاشتم که بباری تو همه ی وجودم٬ تو رگ هام جاری شی و منو از حسه عشقت پر کنی... حالا روزها می گذره و من در حالی تو ظلمته بی انتهای چشات گم شدم که دیگه نمی تونی متهمم کنی به اینکه "دوستت ندارم"...
اصلا مگه میشه؟! دستهای مهربونت تو دستام باشه . نگاه عاشقت تا ته وجودم رو لمس کنه٬ ولی قلبم پر از عشقت نباشه؟! ... خودت هم می دونی که محاله!
حالا روحمون در انتهای افق روزمرگی ها در هم تنیده.... من توام و تو جزئی از من... و عشقت انقدر وسعت داره که منه مغرور در برابرش یه ذره ی کوچیکم... یه ذره ی ناچیزم که فقط با تکیه به شونه های امنت می تونم به بلندیه بلندترین سروها باشم....
می خوام تکیه کنم به امن ترین پناه دنیا و بگم: حالا که شدم همونی که میخواستی تا همیشه ی همیشه فقط ماله من باش و تنهام نذار...
روز عشقو بهت تبریک میگم عزیزه دلم. متنه بالایی هم تمامه احساسم بود به تو. امیدوارم بپذیری.

نامه ای که برای سربازی رفتنش نوشتم.
سلام به همه بر و بچه های گل وبلاگ :
این دفعه موضوع این ماه یه کم پر محتوا تره ولی توضیح تفصیل داره که واقعا به رابطه ی بین دو نفره ها کمک کنه :
اول با یه سخن از شاملو شروع میکنم :
عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ، خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم ، در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم
یه کم پیچیده به نظر میاد اما خب دیگه یه کم فکر و تمرکز می خواد تا متوجه بشی
این جمله هیچ ربطی به وبلاگ نداشت یه لحظه روانشناس بودنم زد بالا !!!
خب .... قرار بود که موضوع این ماه به پیشنهاد من "حرمت" باشه اما این موضوع با اون پیش بینی که من واسش کرده بودم که چه جوری مطرح کنم کلی وقت گیر بود ایشالا ماه بعد.... تصمیم گرفتم موضوع این ماه رو بزارم نامه های عاشقانه !!!
راستی تا حالا واسه کسی که دوسش دارین نامه نوشتین ؟؟؟
من که خودم اوووففف که چقدر نامه واسه محسن نشتم کشوی کمدش دیگه داره می ترکه
نمی دونم شما چقد استقبال کنین اما می خوام این ماه هر کدومتون یه نامه ی عاشقانه واسه جیگرتون توی وبلاگ بنویسن ! و بعد دست نویسه همونو بدین به خودش !!!
مجبور نیستین که خیلی شخصی و خصوصی بنویسن ... اصلا یه راه حل بهتر :
اول بیاین یه نامه واسه عزیزتون (دست نویس) بنویسین و بعد هر قسمتی از نامه رو که
صلاح می دونین بزارین توی وبلاگ البته حداقل بیشتر از 5 خطشو بزارین دیگه زیاد هم سانسورش نکنین ! من خودم چون نامه نوشتنم خیلی عالیه می خوام کمکتون کنم که چه جوری یه نامه ی عاشقانه بنویسن واسه عزیزتون البته خودم زیاد به بعضی از این قواعد پایبند نیستم اما سعی می کنم ازشون استفاده کنم چون تاثیر نامه رو دو چندان می کنه !
اول اینکه رمانتیک تره یک نامه عاشقانه دسـت نـویس بـاشـه ( نکته : معمولا این جور نامه ها به عنوان یکـی از بـهتـریـن هدیه های ولنتاین به حساب میاد اینو یادتون نرهههههه) دوم اینکه لازم نیـست حـتما شکسپیر باشید تا بتونین یه نامه
عـاشـقـانه کـامل و بی نقص بنویسین فقط کافیه که بتـونیـن احسـاسـات خـودتونو منـتـقل کـنین همین . سوم اینکه چیزی که نامه عـاشقانه را از سایر نامه ها مجزا می کنه خصوصی بودنه اونه. از ایـن طـریـق بـه کسی که دوسش دارین خودی نشون میدین کـه اونو بـه خـوبـی مـی شنـاسـین و ایـن آگاهیو فقط و فقط از طریق عشق خود بدست آوردین ( این یه نکته ی خیلی حساسه که فک کنم خانمها بیشتر توجه داشته باشن ) چهارم اینکه تمام چیزی که برای شروع نامه به اون نیاز دارید در دست داشتن یه قلم و کاغذ مناسبه سعی کنید به جای کاغذهای با کلاسو پر زرق و برق از یک کارت محکم استفاده کنین (( البته من خودم فقط یه بار از این دستور استفاده کردم آخه من نامه زیاد می نویسم واسه همین دیگه ....))) یادتون نره گیرنده این نامه می خواد اونو برای سال های سال نگه داره !!! واسه همین نوشتن بر روی یک کارت محکم به دوام اون کمک میکنه . پنجم اینکه سعی کنین در نوشتن صریح باشین یعنی بهش بگین که دقیقا چه احساسی بهش دارین و اون چه کاری انجام داده که باعث شده شما یه چنین احساسی بهش پیدا کنین. ششم اینکه بهتره از ضمیر دوم شخص "تو" استفاده کنین تا نامه شما مستقیما اونو مخاطب قرار بده. هفتم و نکته ی کلیدی اینکه پیش از اینکه شروع به نوشتن کنین چند لحظه صبر کنید و به کسی که دوسش دارین فکر کنین.
شاید سوالات زیر به شما کمک کنه تا بتوانید افکارتون را بهتر به جریان بیندازین:
ـ بهترین توانایی او چیست؟
ـ متوجه چه چیزی در او شده اید که خودش قبلا از آن خبر نداشته؟
ـ رمانتیک ترین کاری که او تا به حال برای شما انجام داده چیست؟
ـ در امور روزمره زندگی چه کاری انجام می دهد که گویای اهمیت او نسبت به شماست؟
ـ چه موقع عاشق او شدید؟
ـ کدامیک از خوبی های او شما را شگفت زده می کند؟
ـ بهترین خاطره مشترکتان چیست؟
ـ از زمانیکه به هم پیوستید چه تغییراتی در زندگی شما ایجاد شد؟
البته شما می توانین نامه را به هر طریق که مایل بودین شروع کنین فقط کافیه اسمشو ذکر کنین. لازم نیست که از همان ابتدا خیلی احساساتی برخورد کنید. زیاد شکسپیر بازی در نیارین چون مضحک میشه نامتون !!!!
یک "عزیزم" ساده کفایت می کنه. نامه را با توضیح یکی از خصوصیات ویژه اون که اونو دوست دارین شروع کنین. سعی کنین در مورد او از جمله های منحصر به فرد استفاده کنین، مثلا "من هیچ گاه در زندگی خود با کسی که به اندازه تو ....... باشد ملاقات نکرده ام." و یا " هیچ کس هیچ موقع به اندازه تو باعث نشده بود که من احساس ...... کنم." با یک چنین مقدمه ی شگفت انگیزی به اون ثابت می شه که رتبه بندی اون در ذهن شما با بقیه فرق می کنه و جایگاه او از سایرین بالاتره
در نوشته هاتون احساسات واقعیتونو را نسبت به اون بگین، مطمئنا کارهایی که برای خوشحال کردنتون تا حالا انجام داده برای شما خوشایند و خاطره انگیز بوده پس بهتره این امور را مجددا یاد آوری کنین. خاطره مورد علاقتونو واسش بنویسین، برای آینده ی مشترکتون آرزوهای خوب کنین و گفتن " دوستت دارم" را هرگز فراموش نکنین. البته لازم نیست که نامتون خیلی طولانی و یا کوتاه باشه فقط باید صداقت و صمیمیت رو از یاد نبرین. یاتون باشه هیچ قانونی وجود نداره که شما رو ملزم به استفاده از شعر در نامه ی عاشقانتون کنه اما اگر دوست داشته باشین می تونین چند بیت شعر مناسب به سلیقه خودتون انتخاب کنید و در متن نامه بگنجونید.
و در آخر اینکه وقتی نامه کامل شد یکبار دیگه با دقت بخونینش و اگر به اشتباهی بر خوردین تصحیحش کنین سووووتی ندینااااا ؟؟؟؟. چون این نامه قراره بارها و بارها خونده بشه . گام آخر: اگه میتونین یه پاکت نامه ی خوشگل واسش بخرین و نکته ی دخترونه ی آخر یه شمع بردارین و روشن کنین و یکی دو قطره از اونو بچکونین روی در پاکت تا بسته بشه ! گند نزنین همه ی تلاشتونو خراب کنین بگین سوشیانت گفته ها ؟؟؟؟
می دونم زیادی روانشناسییی شده ولی ما اینیم دیگهههه !!!!
منتظر نامه های قشنگتون هستم !
شیده جون چون اولین نفره اشکالی نداره که یه پست بزاره و بعد بیاد تکمیلش کنه اما بقیه بچه ها متاسفم چون هیچ عذری رو نمی پذیرم !

سلام دوستای گلم... قشنگترین خاطره:وقتی که اولین بار اومد اینجا و رو به روی هتل.....!! بدترین خاطره: همین چند وقت پیش که خبر دارید... نمیخوام حتی یادم بیفته! رویایی ترین خاطره: وقتی اولین بار تو بغل عشقم خوابیدم!

