تبليغاتX
آقاهای مهربون و خانومهای مهربون
آقاهای مهربون و خانومهای مهربون
آقا و خانوم مهربون تا می تونی دوست داشته باش

سلام به همههههههههههههههههه

 

منم مدیر وبلاگ سوشیانت

من اووووووووومدم

ووووووووووووی جاتون خالییییییییییییی دلتون بسووووووووووووزههههههههه

جیگرم اومده پیشم بعد شش ماه !!!!!!!

نمی دونییییییین چه خبره بین ما از بس که دلمون واسه هم تنگیده بود !

اول که همدیگه رو بعد شش ماه دیدم .... ووووووووووواااااااااااااااااااااااااایییییی

نفسم بالا نمی یومد ...نگاه عسلم کردم گفتم سلام

 منم گفتم دلم واست تنگ شده بود

عسلمم سلام کرد دست دادیم...بغلمممممممممممممم کرد

بوووووووووووسم کرد (((ووووووووی...)))

اونم گفت دلم واست یه ذره شده بود...

ذوق مرگ شده بودیم !

بعد یه کوچولو دعوا کردیم  که کجا بریم صبحانه بخوریم

آخر سر هم حرف آقاییو گوش کردم رفتیم بیرون شیر موز و کیک خریدیم خوردیم 

و یه چیپس دو تنی ....

بعد یه کم تو میدون انقلاب (اصفهان) چرخیدیم بعد رفتیم سه سوت

حلقه ی ست بخریم دستمون بزاریم ... رفتیم دیدیم اما نخریدیم

بعد رفتیم پارک مشتاق(اصفهانیا می دونن (خیابون بزرگمهر))) اونجا یه کم حرفیدیم

بعد رفتیم پل خواجو .... بعد هم باغ گلها ...بعد رفتیم ناهار .... (پیتزا)

بعد سی سه پل... بعد رفتیم حلقه خریدیم یووووووووووهوووووووو

خیلی حلقه هامون خوشکله  عکسشو بعدا میام می زارم ...

فعلا تا همین جا بسه ... بقیشو بعدا میام می گم ...

الان آقاییم میاد بریم سوغاتی  بخریم

خداحافظ فعلا

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 14 مهر1387 توسط سوشیانت ((مدیر وبلاگ))

سلام دوستاي گلم

اول از همه ميخام از سوشيانت عزيز تشكر كنم به خاطر طرح جالبش براي جمع كردن دوتايي ها

سوشیانت عزیز خواسته بود پستی که میذاریم حداقل دو روز با پست قبلی فاصله داشته باشه ولی ببخشید ترسیدم نتونم به این زودیا بیام اینجا

خب حالا معرفي!!!

اسم من رهاست ۱۸سالمه ودانشجوي مهندسي نرم افزارم

دوست جونم كه بهش ميگم داداشي ۲۰ سالشه وقراره همين چندروزه بره سربازي

ما باهم نسبت دور داريم و۴ساله كه هما ميخايم اما تا پارسال عيد رونكرديمتا اينكه داداشي صبرش تموم شد وخلاصه بهم گفت كه دوستم داره!منم گفتم اگه مردي ثابت كن

شهريور پارسالم قرار گذاشتيم كه تاآخرش با هم بمونيم

من تقريبا هميشه در حال خنديدنم اما بد اخلاقيام اصلا قابل تحمل نيستزود دلم ميشكنه وناراحت ميشم وخيلي هم كم حوصله وكم طاقتم،يه كمم بدجنساما به جاش داداشي تا دلتون بخواد مهربون ومظلوم وصبورودوست داشتنيه

قراره اگه خدا بخواد تو ماهاي آخرسربازيش بياد خاستگاري وديگه رسما مال هم بشيم 

تو اين يك سال ونيم دوستيمون فقط دوبار با هم رفتيم بيرون اما تو۲۴ ساعت ۲۵ساعتشادر حال اسمس دادن بهميم

از خدا ميخام همه ي دوتايياي عاشقا زوده زود بهم برسونه

دوستون دارم رها

اینم تقدیم به همه ی دوتایی ها

 




نوشته شده در تاريخ جمعه 12 مهر1387 توسط ๑۩๑رهاجون๑۩๑

سلام....

یه ذره اینجا واسم نوشتن سخته با اینکه ۲تا وبلاگ دیگه دارم ولی.....

فک کنم من و جوجوم کوچکترین عضو این بلاگ باشیم...!! و شماها هم خواهر/برادرای خوبی واسه ما که بتونیم تا آخر با هم باشیم....

من(رونی) ۱۷ سالمه و استیوم ۱۷-۱۸.... شاید فک کنین دوستیمون از این دوستیای فنچ بازیه ولی واقعا اینجوری نیس... حتی خانواده هامونم در عجبن/عجبا (کدومشون درسته؟؟) کلا عقل جفتمون زیادی بیش از سنمون کار میکنه...

ما از ۲۱ دی ۸۶ با هم دوست شدیم ولی تقریبا میشه گفت که ۵/۱ ساله همدیگرو میشناسیم... دوستیمونم خیلی اتفاقی شروع شد... طوری که حتی هنوزم خودمون تو کفشیم که چه جوری یهو انقدر به هم وابسته و صمیمی شدیم...!!! نمیدونم آیدین نیکخواه رو میشناسین یا نه(همون بسکتبالیستی که ۷ دی ۸۶ بر اثر سانحه ی رانندگی تصادف کرد رو میگم) شاید بتونم بگم عامل دوستیمون فوت اون بود.... داستان کامل دوستیمون تو وبلاگم هست، اینم آدرس   بلاگم:  http://goldunak.blogfa.com خوشحال میشم بهش سر بزنین و داستان دوستیمونو بخونین... کامنتم که ایشالا یادتون نمیره...

ما جفتمون بسکتبالیسته حرفی هستیم و تو لیگ بازی میکنیم... اگه خواستین بگین عکسه استیو رو بذارم شاید یه زمانی تو t.v دیدینش...!

راستی با اینکه باید میذاشتم ۲ روز بگذره بعد آپ میکردم ولی چون جدیدا دیر به دیر میام نت گفتم الان آپ رو بکنم... با عرض معذرت مخصوصا از رها جون که همین امروز آپیدن...... لطفا آپ پایینی رو هم حتما بخونین...

دیگه نمیدونم باید چی بگم...

پس بای بای میشم...

فعلا...




نوشته شده در تاريخ جمعه 12 مهر1387 توسط ๑۩๑رونی جون๑۩๑
   زینب


سلام دوستای گلم

الان تو وضعیتی نیستم که بتونم با شور و ذوق آپ کنم ولی چون دیگه خیلی پست من به تاخیر افتاده اومدم تا براتون بنویسم و خودم و عشق عزیزم رو بهتون معرفی کنم.
من زینب هستم. یه دختر شاد و شنگول. متولد 1366/3/21 . داشجوی ترم آخر کارشناسی. امسالم کنکور ارشد دارم برام دعا کنید! اهل کردستان نیستم ولی تقریبا کل 21سال عمرمو کردستان زندگی کردم. تا پارسال نمی دونستم عشق چیه.دوستام وقتی میگفتن عاشقن یا دلشون برا عشقشون تنگ شده درک نمیکردم. تا اینکه محمد وارد زندگیم شد. خیلی تلاش کرد تا بهم ثابت کنه واقعا دوسم داره... وقتی فهمیدم واقعا عاشقمه یواش یواش بهش وابسته شدم و دل بستم و عاشق شدم...
محمد یه پسر منطقی و مهربون و بامزه ست!!! متولد 1360/10/9  امسال درسشو تموم کرد. ما از هم دوریم.
روز 11 فروردین سال 86 یه شبی که هیچ وقت یادم نمیره خیلی اتفاقی با هم آشنا شدیم. تا دو روز رابطه داشتیم. دیگه از هم خبر نداشتیم تا تیرماه. بعدشم که هر روز بیشتر با هم آشنا می شدیم و اخلاق و رفتار همدیگه رو شناختیم. آخرای مرداد دیگه حس کردم واقعا دوسش دارم. ولی عاشق شدنم یه کم دیگه طول کشید.
تا امروز که من عاشق عاشقم.
فقط دوبار همدیگه رو دیدیم. یکی آبان86 و یکی مرداد87. هر دوبارشم عزیز دلم زحمت کشیده اومده اینجا. دفعه اول 3 روز و دفعه دوم 2 روز با هم بودیم.
حتما برامون دعاکنید.

به امید روزی که برای تک تک آقاها و خانومای این وبلاگ که لیلی عزیز زحمتشو کشیده اینجا جشن به هم رسیدن بگیریم. عسل و شایان هم که با هم هستن تولد نی نی خوشگلشون را جشن بگیریم!!!

از همتون ممنونم که پست منو خوندید.
لیلی بابت ابتکار قشنگت ممنونم. ایشالا خوشبخت خوشبخت بشی.

همه چی در مورد من و محمد و اینکه چطور اشنا شدیم و هر چیزدیگه ایی که بخواید از مادوتا بدونید تو وبلاگ شخصیم هست خوشحال میشم سر بزنید...    http://www.eshghemohammad.blogfa.com/




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 11 مهر1387 توسط ๑۩๑زینب جون๑۩๑مدیر دوم وبلاگ
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه



افراد حاضر در جمع عاشقونه ما