تبليغاتX
آقاهای مهربون و خانومهای مهربون
آقاهای مهربون و خانومهای مهربون
آقا و خانوم مهربون تا می تونی دوست داشته باش

 

آواز كوچول و موچول

 

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد.

 در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.

 عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند

سپس به او گفتند:

 باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد.

 پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

 پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.

پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است.

هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم.

 نمی‌خواهم دیر شود!

 پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم.

 پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم.

 او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی‌شناسد!

پرستار با حیرت گفت:

 وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید،

 چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:

 اما من که می‌دانم او چه کسی است...

 




نوشته شده در تاريخ شنبه 20 مهر1387 توسط 

سلام 

منم اومدم خودم و عزیزمو معرفی کنم. الان یه ماهه میرم ۲روز دیگه میام که ۲روز اختلاف آپ ها رو رعایت کنم! از نویسنده پست قبل کوچول و موچول عزیزم هم معذرت میخوام.

آقاییم: محسن٬ متولد ۱۶ آذر ماه ۶۴ ٬اهل تهران٬ دانشجوی الکترونیک.

و خودم: لیلی٬ متولد ۱۶ آذر ماه ۶۴ (تفاهم در تاریخ تولد) اهل یه جایی دور از تهران٬ امسال درسم تموم شد٬ حقوق خوندم.

محسن تو سفری که اومده بود اینجا تو دانشگاه منو دید و با روشها و ترفندهای پلیسی! شماره و آدرسمو پیدا کرد٬ خیلی زیاد پسمل خوبیه  

خرداد اومد و ۲ روز باهم بودیم. که رویایی ترین روزهای زندگیم بود. وقتی میخوام تو ذهنم اون روزها رو مرور کنم با هاله ای از نور تو ذهنم پیداش میکنم. چون لفظ مقدس عشق رو با همه وجود حس کردم.

اگر شرایط جور بشه قراره که دوباره عزیزم بیاد پیشم  شما دعا کنید که بیاد ٬ خیلی دلم هواشو کرده . . .

۸ آبان ماه اولین روز از دومین سالیه که ما باهمیم

هنوز برای ازدواج مشکل داریم. هم به خاطر شرایط محسن و هم به خاطر اینکه خانواده م نمیتونن این مساله رو قبول کنن و اینکه بابام خیلی زیاد غیرتیه٬ آخه ما یه ذره بفهمی نفهمی ترکیم!!!!! غیرت ترک که شنیدین...؟

الانم کلی به عسلی و شایان حسودیم شد که دارن مزدوج میشن   انشاا.. که خوشبخت باشن با شونصد تا بچه٬ همونطور که دوست دارن

خدا کنه که هممون به عشقمون برسیم و  بعد از چند سال بچه هامون بیان همینجا از عشقشون بنویسن!

 عشقمو دوستش دارم یه عالمه و تا همیشه پای همه چیزش وای میایستم.

این عکس تقدیم به عشقم و همه ی دوستای گلم




نوشته شده در تاريخ جمعه 19 مهر1387 توسط ๑۩๑لیلی جون๑۩๑

 

سلام بچه ها

من موچول خانومم و عشقم هم کوچوله

ما دوتاییمون ۲۲ سالمونه

 و همدیگرو توی کوچه دوستی ، بن بست وفا ، پلاك عشق پيدا كرديم

اين پست رو هم عاشقانه تقديم به همتون ميكنيم

خدا چرا عاشق شدم من

ديگه از دست اين دل يه شب آروم ندارم

واي چرا تو اين زمونه شدم

 قربوني عشق اسير روزگارم

روزها چشماي نازش مي شينه تو كتابم

شبها وقتي ميخوابم مي بينمش تو خوابم

براش نامه نوشتم قشنگ و عاشقونه

نوشتم با دو چشماش منو كرده ديوونه

خدا چرا عاشق شدم من

ديگه از دست اين دل يه شب آروم ندارم

واي چرا تو اين زمونه شدم

 قربوني عشق اسير روزگارم

رو پله هاي سنگي ميشينم مات و بيدار

چشمام رو تور ابرا سرم رو سنگ ديوار

براش آواز ميخونه لبهاي سرد و بستم

مياد خورشيد بازم من هنوز اينجا نشستم

خدا چرا عاشق شدم من

ديگه از دست اين دل يه شب آروم ندارم

واي چرا تو اين زمونه شدم

 قربوني عشق اسير روزگارم

 

  




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 18 مهر1387 توسط 

سلام دوتاییااومدم یه خبره بد بدم بهتون

من وداداشی دیروز باهم یه دعوای بزرگ کردیم

که همش تقصیر من بود یه عالمه هم به داداشی توهین کردم

داداشی بیچاره هم کلی ناراحت شد ولی هیچی بهم نگفت

تازه بعد اون همه ناراحتی وتوهین بهم گفت ببخشید!!!!!!!!! همش تقصیر منه !!!!!!!!!!بعدم گفت حالم خوببی نیستولی من احمق حتی متوجه نشده بودمشبم رفت دکتربهش سرم زدنبمیرم الهی  ولی وقتی از دکتر اومد کلی ازش عذر خواهی کردمقربونش برمبعدم دعواش کردم که چرا مواظب خودت نبودیفداش بشم منا بخشید وگفت اگه دوشتم داشته باشی قول میدم که زوده زود خوب بشمخلاصه دیگه کلی باهم عشقولی شدیم بعدم با کلی بوس وبغل وقربون صدقه ی داداشی خوابیدم واجازه دادم اونم بخوابهامروزم باهم یه کم حرفیدیم وداداشی دعوام کرد که چرا فکروخیال بی خود میکنم وباور نمیکنم که چقدر منا دوست داره

منم قول دادم دخمل خوبی بشم واینقدر داداییما اذیت نکنم

تورا خدا برامون دعا کنید

دوستون دارم رها                 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 18 مهر1387 توسط ๑۩๑رهاجون๑۩๑

 

jtnxg2.jpg

تقدیم به همه عشقولی ها میدونم که عاشق اینطور بغل کردن عشقشون هستن..

سلام دوست جونااا .خوبین؟ خیلی خوشحالم که تونستم اینجا بنویسم و در جمع دوتایی های عشقولی باشم البته به اتفاق همسری آینده

من عسل هستم متولد ۱۵/۰۴/۱۳۶۵ که خیلی میخندم در هر شرایطی و خیلی بچه دوست دارم خیلی ...........و عزیزم شایان متولد ۲۶/۰۵/۱۳۶۲  ..همسری هم خوچگل و خوشتیپ آقا و مهلبون و جالبه که هر دفعه یه نی نی بغل یکی میبینم ذوق مرگ میشم و کلی به شایان غر میزنم  دانشجوی رشته ی معماری (ترم آخر کارشناسی)هستم و همسری عزیزم هم رشته ی مکانیک(فارغ التحصیل کارشناسی ارشد) خونده و الان مشغول تدریس در دانشگاه (....)...و اینم بگم که ما ۴ سال پیش  دانشگاه باهم آشنا شدیم ..و  ۳ سال بعد از دوستیمون تازه ماجرا را به خانواده هامون گفتیم ...حتی با هم تا قبل از خواستگاری(۵/۱ ماه پیش)رفت و آمد داشتیم ..خیلی باحال بود

واینکه چند روز دیگه جشن نامزدیمونه ...و ان شاالله بعدشم که علوسی و مبارکاس البته نمیدونم کی...شاید امسال یا شایدم سال دیگه...و هرچی نزدیکتر میشیم به ازدواج استرسم ۱۰۰۰ برابر میشه ...طوری که فشارم میرسه به ۶  خداوندا صبری ده تا ......(سانسور شده)... آهان یادم رفت بگم ..اصلیت من اصفهانیه و شایانم تهرونی... دیگه اینکه اگه کسی خواست میتونه یه سری وبلاگم هم بزنه خوشحال میشم دوست جونااااااااا

این چند وقت هم که سرم حسابی شلوغه ...الانم که بعد یه مدت اومدم اینجا خیلی خوشحال شدم..

ممنون از زینب عزیزم ...نوشته بودی که (عسل و شایان هم که با هم هستن تولد نی نی خوشگلشون را جشن بگیریم!!) خدا از دهنت بشنوه جیگرماما ما هنوز نامزدم نکردیم چه برسه به نی نی....

بابت تمام تلاشتون ممنونم ..خیلی طرح باحالیه ...امیدوارم تمام کسایی که عاشقانه همدیگرو دوست دارن  تا ابد پیش هم زندگی عشقولی خوچگلی داشته باشن با شونصد تا بچه

فعلا" بایتون تا بعد میام نامزدی رو میگم.

قربونه همتون.




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 17 مهر1387 توسط ๑۩๑عسل جون๑۩๑
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه



افراد حاضر در جمع عاشقونه ما