سلام دوست جوناا
خوفین؟
دلم براتون یه ذره شده منم خوبم شوشو هم خوبه
ازنیلوفر عزیزم ..مرجان عزیز و مهسا خوشکلم و آقا مهرداد خوشتیپ و سامان عزیز خیلی ممنونم ...بخدااا اگه من توی اصفهان تنها باشم که دق میکنم بچه ها اینجا هوامو دارن و با شیرین کاریاشون و با شیطنت هاشون دلمون رو شاد نگه میدارن...قربونه همتون
بازم از بقیه کسانی که بهمون تبریک گفتن ممنونم ...اگه نشد کامنتی بزارم به بزرگواری خودتون ببخشبد ..آخه این بلاگفا هم با این کدش منو کشته
از شیده و زینب عزیزم خیلی تشکر میکنم بابت تبریک هاتون ان شاالله همه عشقولیااا زودی به هم برسن
یه عروسی بیوفتیم 
چقدر هوااا سرد شده ..چه بارووونی الهی شکر ...الان که در حال حاضر اصفهانم و دلم تنگیده برا همسری جونم ..اما بذارین یه خبر خووووش بدم ما ۱۴ آذر ماه علوسیمونه....قراره علوس شم
واای نمیدونید چقدر خوشحالم ..خوب دلم برا همسری تنگیده خوب ...دیگه تحمل و صبرم تموم شده خوب ۵ ساله صبر کردیم دیگه اصلا" فکر اینکه تا سال دیگه صبر کنیم دیوونم میکنه...خوب از یه طرفیم نمیدونید که شوشو جونم آخییییی خوووب شیطونی میکنه میترسم تا سال دیگه نینیدار شیم یه وقت. بعد دیگه من چیکاار کنم...!! البته هنووز من دخمل تشریف دارم ...پس چی فکر کردید مگه عسلی میذاره به این زودی...!!ولی بچه ها یه ترسی دارم که نگوووو..خووب استرس دارم ..ایشالله غلوس میشید مفهمید ولی من که اصلا" نمیترسم آخه یه همسری ماه دارم مگه ترس داره ..اه اه دخمل لووووس..شوشو مواظبمه
این هفته پیش که تعطیلی بود تهران بودم و کلی با شوشو عشقولی بودیم و حیلی خوش کذشت
حالا دارم لحظه شماری میکنم کارای دانشگاه واسه انتقالی درست بشه و برم تهران یا شایدم همسری بیاد اصفهان ببینمش..خداا کاش زودی حل شه...
چند روز پیش داشتم از کنار زاینده رود رد میشدم و در این حین هم با همسری حرف میزدم و واای یه بچه ی مامانی و ناااز دیدم دلم رفت...منم نی نی میخوااااام خووووب ..به شایان میگم نی نی میخوووام ..شایان زیاد دوست نداره..ولی خووب مگه میشه دلش نخوواد از همسرش نی نی نداشته باشه
ولی دلتوون رو الکی صابون نزنید چوون فعلا" تا ۵/۶ سال دیگه خبری نیست...گل پسر یا گل دختر مامانی باید صبر کنه تا مامانش درسشو بخونه بعدا" بیاد بغل بابایی و مامانی...
احتمالا" این دفعه که رفتم تهران باید دیگه برای خرید وسایل خوونه راهی خیابوون ها شد..وواای حوصله ندارم که ننه جووون
ولی باید نهایت سلیقه رو الان نشون بدم برا همسری .
تازشم برم تهران میرم خونه مامان همسری آخه اون روزا که اصفهان بودم زیاد حالم خوب نبود دلم درد میکرد و مامان همسری قول گرفته که این دفعه شاد و شنگولی باشم .
دیگه الان چیزی یادم نمیاد ..شرمنده طولانی شد.و ببخشید امروز آپ میکنم آخه فردا از صبح میرم دانشگاه تا عصر بعدشم که میام خیلی خسته ام و وقت نمیکنم ..تازشم لب تابم ویرووس گرفته باید کلی وقت بزارم آپدیت کنه
این شاالله اگه شد که ماه بعد میام و آپ میکنم ولی اینقدر سرم شلوغه که شاید نشه یه وقتی .
دوستون دااارم ..قربونه همتون..بووووووووس .بووووووس
