می خوام برای سالگرد یه روز فراموش نشدنی پست بذارم. شاید از روز تولد خودم و روز تولدش و روزای قشنگ دیگه که قراره سالگردبشن!! برام عزیزترو مهم تر باشه. تو این روز به یاد موندنی تا ابد من برای اولین بار عشقمو دیدم...
چند روز بود که قرار بود بیاد و من داشتم لحظه شماری میکردم.... ساعت 2 و 3 از یزد برای اینجا بلیط داشت...و بعد کلی راه ( 15 - 16 ساعت) میرسید اینجا...
شور و ذوقم حد نداشت...
داشتم میگفتم: از ذوق داشتم میترکیدم. محمد هم همین جور. تند تند زنگ میزد میگفت تو پوست خودم نمیگنجم!!!( یادته عشقم؟؟) ساعت 1 ظهر جمعه 25 آبان ( روز قبل دیدارمون) بود. با یکی از استاد پروازیامون کلاس داشتیم. با 2 تا از پسرا و 4 تا از دخترای کلاسمون رو چمنای محوطه ی دانشکده نشسته بودیم نهار میخوردیم! محمد زنگ زد. وقتی گوشیم زنگ خورد از آهنگش فهمیدم موبایل محمده. اون پسره که بغل دست من نشسته بود خیلی شکمو بود گفت اخ جون گوشیش زنگ خورد سهم نهارش میمونه برا من!!! منم گفتم آقای.... دستتون درد نکنه مگه من چقد میخورم؟! بعد گوشیمو جواب دادم. صداشو کم کردم که همون پسره متوجه نشه با یه پسر دارم حرف میزنم. محمد گفت هنوز تو خونه هستم. وسایلمو جمع کردم دارم میام بیرون از خونه تا برم ترمینال. اونقد شور و ذوق داشت عزیز دلم.... زنگ زده بود که شور و ذوقشو با منم تقسیم کنه! ولی تو اون جمع جای ذوق کردن من نبود!!! از لج بغل دستیمم به محمد گفتم کاری نداری؟
ولی اینکه اول عاشق باشی و بعد عشقتو ببینی یه حال دیگه داره هااااااااااا...
من چند ماه بود که با محمد عشقولی شده بودم و برای دیدنش لحظه شماری میکردم. اصلا نتونستم تو این پست حسمو بگم .... ولی نمیدونم درک میکنید یا نه؟؟؟
هنوزم روزا رو برای حتی یه لحظه دیدنش سپری میکنم...
این2بیت رو هم به وجود نازنینش تقدیم میکنم![]()
![]()
اون با اخرین ستاره دستای مهتابو بوسید
اون؛ تو اولین قرار عاشقی پیشن نشست
اون با چشمای قشتگش غم غصه را شکست
اون همون لحظه رسید
که عاشقی میخواست بمیره
اون اومد تا عاشقی رونق بگیره
میدونست لحظه ی دیدار منه
میدونست هنوز ستاره روشنه
اون سر ساعت عاشقی من جوونه کرد
اون منو عاشق آشیونه کرد
اولین قرار عشقو تو چشای اون نشستم
آخرین شبای عشقو تو چشای اون شکستم
دل من هنوز نداره اینو باور
که قشنگ ترین بهارم؛ برسه لحظه ی آخر...
سلام به دو نفرههاي عاشق.![]()
اول از همه آرزو ميكنم كه تمام دو نفره ها بهم برسن و خوشبخت بشن مثل عسل جون و آقا شايان.![]()
دوم اينكه بايد از ليلاي عزيزم (سوشيانت) و زينب مهربونم كه اين همه واسه اينجا دارن زحمت ميكشند تشكر كنم.![]()
ديروز كلي به زينب عزيزم زحمت دادم كه بالاخره پسوردم و درست كرد و تونستم بيام و پست خودمو بذارم.![]()
سوم اينكه از همه معذرت خواهي ميكنم. همون طور كه ميدونيد قرار اين جوري هست كه هفتم هر ماه من يه پست داشته باشم و از اونجايي كه خيلي خوش شانسم همون روز پاورم سوخت و نتونستم پستمو بذارم.
و اين گونه بود كه ليلا و زينب عزيزم امروز اين فرصت رو بهم دادن كه بيام و از خودم و احساني بنويسم.![]()
من و احساني حدود يكسالي ميشه كه با هم هستيم. متاسفانه تاريخ دوست شدنمون رو يادمون نيست و من هميشه به بچههايي كه ميان و سالگرد دوستيشون و جشن ميگيرن غبطه ميخورم و غصه ميخورم كه چرا من نميدونيم چه روزي با هم دوست شديم. من كه فقط ميدونم بعد از ماه رمضون بود!![]()
اين دومين پستي هست كه مينويسم. تا اونجايي هم كه حافظهام ياري ميكنه توي پست اولم تقريباً همه چيزو نوشتم به غير از اين كه چه جوري با احساني آشنا شدم. كه اينو زياد دوست ندارم كسي بدونه و فقط به چند تا از دوستاي نزديكم گفتم. خلاصه شرمنده كه اين قسمت رو سانسور كردم.![]()
ديروزم با زينب عزيزم صحبت كردم. صداي خيلي نانازي داره و آدم دلش ميخواد ساعتها باهاش حرف بزنه.
من به محمد حق ميدم كه اين همه دوستش داره و عاشقشه... چون اگه منم پسر بود عاشقش ميشدم.![]()
چيز ديگهاي به خاطرم نميرسه كه بگم. فقط اميدوارم كه اينجا هر روز از روز قبلش بهتر بشه و از همه دوستان عزيزي هم كه ميان اينجا ميخوام كه بگن واسه بهتر شدن بايد چيكار كنيم.![]()
همتونو به خداي مهربون ميسپرم.
دوستتون دارم.
اينم چند تا عكس عشقولي:



