تبليغاتX
آقاهای مهربون و خانومهای مهربون
آقاهای مهربون و خانومهای مهربون
آقا و خانوم مهربون تا می تونی دوست داشته باش

سلام دوستای گل و مهربون...

امروز یکی از روزای بد زندگیم بود...

دیشب دلم واسه نفس تنگیده بود رفتم نت بعد از اینکه دیگه میخواستم دی سی بشم یهو ان شد...

کلی خوشحال شدم و چون مامان اینا رفته بودن نامزدی  ۳  ۴ ساعت باهاش چت کردم...

یهو کارت اینترنتم تموم شد و اون موقعم اون مغازهه که ازش کارت میگیرم بسته بود...

از تلفن خونه زنگ زدم بهش که بگم کارتم تموم شده...

بعد دوباره بحثمونو ادامه دادیم تا اینکه بابام اومد خونه...

بابام تا رسید رفت خوابید..

منم تا ساعت ۱ حساب دیفرانسیل خوندم چون فرداش امتحان داشتم(ترم)...

بعد دوباره زد به قلبم به سعید زنگ زدم...

تا ساعت ۲.۳۰  ۳ باهاش حرف زدم...

دیگه سعید نذاشت بیشتر چون  هم من فردا امتاحان داشتم هم خوابش میومد...

وختی قط کردم خوابم نمیبرد...

هر کاری میتونستم کردم انقد تو تختم وول خوردم که همه ی بدنم درد گرفته بود...

تا ساعت ۴ همینجوری بیدار بودم...

ساعت ۵ قرار بود سعید بیدارم کنه که درس بخونم...

یادش رفت...یعنی خواب موند...

منم خوابیدم...ساعت ۶ بیدار شدم...

کارامو کردم که برم مدرسه اخه به دوستم گفته بودم ۷ بیاد که رفعه اشکال کنیم...حالا کدوم اشکالمو؟؟؟؟؟

رفتم اونجا...

حس کردم بلدم...

رفتم سر جلسه...

دیدم هیچی بلد نیستم...

چنتایی رو که بلد بودمو نوشتم و شرو کردم خودکار زدم تو کمر جلوییم...

فقط یه سوال بهم رسوند...نا مرد...

تا اخرش سر جلسه نشستم...

دیگه مطمئن شدم که باید دوباره امتاحان بدم...

اشکم داشت در میومد...

خوابم میومد..

رفتم خونه مادر بزرگم...

به سعید زنگ زدم...

خیلی سرد بودم...

انقد که حالم از خودم بهم خورد چه برسه به سعید..

معذرت خواهی کرد به خاطر صب...

بازم سرد...سرد...

اومدیم خونه...

خوابیدم تا ساعت ۳...

بیدار شدم ناهار خوردم دوباره خوابیدم تا ۵.۳۰ ...

خسته شدم از خوابیدن...

الانم داغونم...

خسته ام...خسته...

می خوام جیغ بزنم...

از درس خوندن بدم اومده...

در حد انزجار...

اگه میشه راهنماییم کنین ممنون میشم...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:میدونم نهم نوبتمه ولی الان دلم گرفته بود...ببخشید سوشیانت...اگه امکان داره تو واسم نهم ثبتش کن...

پ.ن:خواهش میکنم هرکی راهی بلده راهنماییم کنه که بتونم رابطمو با سعید تنظیم کنم...اینجوری داغون میشم...

پ.ن:جواب سولای شوشیانت بعدا" پایین همین پستم میذارم...

بای

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام سلامخوفین؟ من اومدم جواب موضوع این ماهو بدم تا تموم نشدهامروز ۳۰ امه و من امروز اخرین امتاحانمو دادم ولی سعید امتاحاناش ۴شمبه تموم میشه

راستی از ستاره و خانمه دوست و زی زی ممنونم که منو راهنمایی کردن

ولی خب ما مشکلمون اساسی تر از این حرفاس اخه ما همیشه نمیتونیم رابطه داشته باشیم چون خطای ثابتمونو ازمون گرفتن و الان فقط ایرانسل داریم...و کلی مشکلات دیگه که خب باهاشون کنار اومدیمو دیگه ام مثه اون مشکل واسه من پیش نیومد

 

حالا جواب سوالای این ماه منو سعید

 

بهترین خاطره ی ما: از نظر منمن و سعید چون کنار هم نیستیم و تا حالا یه بارم همدیگرو از نزدیک ندیدیم خاطره هامون یه مدلین دیگه بهترین خاطرمون به نظر من ۱۴ ابان پارسال بودش که سعید واسه اولین بار بهم گفت دوسم داره و امسال که با هم سالگردشو گرفتیم

به نظر سعید: سوم بهمن پارسال که اولین سالگرد اشناییمون بود

بدترین خاطه ی ما: بدترین خاطرمون به نظر من اولین قهر سعید با من بودش که ۲ روز طول کشید و تو این ۲ روز سعید فقط به من میگفت نمی دونم یعنی هرچی ازش می پرسیدم می گفت نمی دونم می خواست من خودم بفهمم از چی ناراحت شده من اون دو روز خیلی گریه کردم چون فک میکردم سعید می خواد تنهام بذاره...ولی خب بلاخره بعد از دو روز بهم گفتش که از چی ناراحت بوده و منم فهمیدم اشتباهم چی بوده و همه چی به خیر و خوشی تموم شده

به نظر سعید: اون اولای رابطمون که عکستو بهم نشون دادی و بعد بهم شک کردی که شاید من عکستو سیو کرده باشم...

 

رویا یی ترین خاطره ی ما:از نظر من اون شبی بودش که با هم....(سانسور)

ار نظر سعید:اینکه با هم مجازی زندگی می کنیم

 

وحشتناکترین خاطره ی ما: از نظر من نداشتیم تا حالا شاید همون بدترین وحشتناکترینم بود

از نظر سعید: همون بدترینه وحشتناکترین نداشتیم تا حالا

 

اینم از جواب منو سعید

راستی سوشیانت جون به خاطر اون نظرم که توش عصبانی بودم معذرت می خوام

همون وبلاگو بذار باشه تو پیوندا من دوباره کوچ کردم هرکسی از دوستای اینجا اون وبلاگمو خواست بگه تا واسش خصوصی بذارم وبلاگمو...

یه عکس خومشل...

بابای

 

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ شنبه 7 دی1387 توسط ๑۩๑مهناز جون๑۩๑

سلام

مي دونم  كه امروز نوبته من نيست اما دلم بد جور گرفته بود دوست داشتم با يكي حرف بزنم خيلي تنهام

دلم از همه ي دنيا گرفته كاش اوني كه باعث همه ي تنهاييام بود حداقل ميومد اينجا وحرفاما ميخوند

كسي كه ادعا ميكرد منا دوست داره قسم ميخورد كه عاشقمه روزي هزار بار با حرفاش منو ديوونه ي خودش ميكرد كسي كه يه روز منو اسير خودش كرد من نميخاستم عاشق باشم اما اون عاشقم كرد بهش گفتم نميخامت، دوست ندارم دوباره طعم تلخ عشقا بچشم آره دوباره!من قبلا عاشق بودم عاشق خودش!

اما اون بهم توجهي نميكرد با خيلي ها بود ومنا نميديد قلبما شكست و منم فراموشش كردم يعني سعي كردم فراموشش كنم تا اينكه دوسال پيش اومد سراغم گفت دوستم داره اما دروغ بود مثل همه ي حرفاش فقط هوس بود.

باز دلم عاشقش شد!شد همه كسم برا اينكه بهم ثابت كنه دوستم داره هركاري ميكرد اما... اين دوره خيلي زود تموم شد عشقش بي رنگ شد كسي كه التماس ميكرد كه من باهاش حداقل تلفني حرف بزنم گاهي وقتا چند هفته ميگذشت ومن صداشا نمي شنيدم گاهي وقتا زنگ ميزدم محل كارش تا فقط وقتي ميگه الو صداشا بشنوم خب دلم تاب دوريشا نداشت

تنها دلخوشيم اس مساش بود كه شبا برام ميفرستاد با حرفايي كه منا ديوونه تر ميكرد تمام روز منتظر بودم چشمم به ساعت بود منتظر بودم شب بشه وبهم پيام بده،شبا تمام اتفاقايي را كه برام افتاده بود حتي بي ارزشاشا حتي اونايي را كه ميدونستم با گفتنش ناراحتش ميكنم بي كم وكاست بهش ميگفتم، از همه ي زندگيم ودلم و...خبر داشت اما خودش كم پيش ميومد بهم حرفيا بزنه

يه بار رفت يه جايي وتا يه هفته بهم پيام نداد بعد از يه هفته بهش زنگ زدم گفت ديگه ديگه نميخامت صداي شكستن قلبما شنيدم خوردم كرد مثله يه دستمال توالت دورم انداخت اما من بازم دوستش داشتم!

جند روز بعد دوباره بهم پيام داد كه پشيمونم ودوستت دارم منم بخشيدمش چون چاره اي نداشتم آخه دلم پيشش بود باز باهم خوب بوديم گاهي دعوايي ميشديم اما ...

دوسال گذشت...هفته ي پيش اون دوباره تنهام گذاشت ادعا ميكرد تاب دوريما نداره اما يه هفته گوشيشا روم خاموش كرد اولش فكر ميكردم بلايي سرش اومده اما بعد فهميدم كه سالمه ودنبال خوشياش حتي تلفن خونه ومحل كارشم جواب نميده تا من فقط صداشا بشنوم ويه كم آروم بشم

آره اوني كه ادعاي عاشقي ميكرد به همين راحتي تنهام گذاشت

ميخام فراموشش كنم دلم ديگه تاب شكسته شدن نداره طاقت خورد شدن نداره

شايد سخت باشه اما  چاره اي ندارم...

شايدم نتونستم وعشقشا تا ابد تو دلم نگه داشتم

شما بگيد ميشه يه نفر كسيا دوست داشته باشه اما نخاد صداشا بشنوه؟!ميشه دوستش داشته باشه اما حاضر نباشه بعد چند ماه بياد واونا ببينه؟!حتي حاضر نباشه بياد هديه اي را كه براش گرفتم ازم بگيره؟!

حتي حاضر نباشه با اينكه ازش خاستم يه عكس از خودش بهم بده؟!با اينكه بهش التماس كردم حتي يه حلقه ي بدلي بهم بده؟!حتي براش مهم نباشه كه من زنده ام يا مرده؟!

با اينكه ميدونست چقدر بهش وابسته ام وچقدر تنهام اما بازم تنهام گذاشت

من به خاطرش بهترين خاستگارما رد كردم جلوي خانوادم وايسادم نيش وكنايه ي اطرافيانا شنيدم از بهترين دوستام كناره گرفتم هرچيزي ازم خاست نه نگفتم اما...

اون بازم تنهام گذاشت تنهاتر از هميشه با يه عالمه غم

شما اگه جاي من بوديد چيكار ميكرديد؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 4 دی1387 توسط ๑۩๑رهاجون๑۩๑

 

سلام خوبین؟ اول از همه شب یلداتون مبارک. وای باورم نمیشه فصل مورد علاقه م دوباره

 رسید. خب برم سراغ موضوع این آپ:

ما چون خدا رو شکر بهم نزدیکیم. خیلی زود زود همدیگه رو می بینیم. به همین دلیل خاطره

زیاد داریم.

بهترین خاطره: بهترین خاطره های ما مربوط به سالگردهامونه. مثله سالگرده تولده ۸۵ من

 که با مهرنوش و رحمان و سمیه  رفتیم فرحزاد. یا تولد ۸۶ شاهین که تو خونه ی دوستش

 علی گرفتیم. تولده علی هم بود و خیلی خوش گذشت. همین طور تولده امساله دوس جون

که من غافلگیرش کردم و با کیک و کادو رفتم دمه خونه شون دنبالش. و دوس جون کلی

 سورپرایز شد.

بدترین خاطره: دوم اردیبهشت ۸۶ بود. که دوس جون به خاطر شرایط و اوضاعی که داشت.

 به این نتیجه رسیده بود که بهتر رابطه مون تموم شه. از این نظر که دوس جون فکر آینده رو

 می کرد. که شاید با اوضاعی که داره به هم نرسیم. من هم هیچی نگفتم. و قبول کردم. در

 حالی که از درون داشتم می سوختم. اون شب بدترین شبه زندگی مون بود. یه لحظه خوابم

نبرد. فقط گریه کردم. صبحش شاهین زنگید و حالش وحشتناک بد بود. گفت به خدا نمی تونم

ازت بگذرم. غلط کردم. نمی تونم باهات نباشم. همین طوری گریه می کردیم وقربون صدقه ی

هم می رفتیم. و دیدیم واقعا نمی تونیم از هم جدا شیم. دیگه این شد که از هم جدا نشدیم.

این بدترین خاطره مون بود که خدا رو شکر بخیر گذشت.

رویایی ترین خاطره: ۴ اردیبهشت ۸۶ بود. (دقیقا پس فردای روزی که می خواستیم از هم جدا

 شیم) که من برای اولین بار رفتم خونه شون. واقعا خیلی روزه خوبی بود. یادش بخیر...

وحشناک ترین خاطره: یکی زمستون ۸۵ بود که با مهرنوش و رحمان و شاهین رفته بودیم

 امامزاده داوود و کلانتری اونجا بهمون گیر داد ولی خدا رو شکر یارو بیخیال شد. یکی هم

همین یه ماه پیش که باز هم پلیس بهمون گیر داد ولی باز هم خدا رو شکر بخیر گذشت. ولی

 من سکته هه رو زدم.

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 دی1387 توسط ๑۩๑شیده جون๑۩๑
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه



افراد حاضر در جمع عاشقونه ما