تبليغاتX
آقاهای مهربون و خانومهای مهربون
آقاهای مهربون و خانومهای مهربون
آقا و خانوم مهربون تا می تونی دوست داشته باش

سلام به همه ی دوستان این وبلاگ گروهی...

سپیده هستم...متولد ۱۳۶۵ دانشجوی دندانپزشکی...

همسرم جوجو متولد ۱۳۶۴ و دانشجوی پزشکی هست...

ما به طور کاملا اتفاقی(!) و یا از پیش تعیین شده!! سالهای زیادی توی یه دانشگاه بودیم اما هم رو نمی شناختیم...بعد در یک سفر دانشجویی به خارج از کشور باهم اشنا شدیم...و این اشنایی شروع تازه ای در زندگیمون بود...

نیمه شعبان سال ۸۷ عقد کردیم و نیمه شعبان امسال هم زندگی مشترکمون رو شروع کردیم...

موضوع این دفعه ی این وبلاگ بدترین دعوایی هست که باهم داشتیم...راستش الان جوجو جونم نیست که کمکم کنه و بدترین دعوا رو به یاد بیارم..اما چیزی که می دونم این بوده...باهم دعوا نکردیم...گاهی یه بحث هایی پیش اومده...به علت اختلاف سلیقه...یا خستگی...و گاهی هم غرور!...اما چیزی که مهمه اینه که توی زندگی مشترک ادم باید از خودگذشتگی داشته باشه...یه جایی باید کوتاه بیاد...این هم در مورد اقایون و هم در مورد خانوما صادقه...بعد از همه ی بحثامون من و امید به این نتیجه رسیدیم که گیر دادنامون به هم دیگه فقط در اثر خستگی بوده...اگه وقتی خسته ایم سعی کنیم کمتر به هم گیر بدیم و طرف مقابل هم خستگی اون یکی رو درک کنه و طوری رفتار نکنه که اون یکی عصبی شه هیچ وقت مشکلی پیش نمی اد...دیگه اینکه وقتی یه موضوع ناراحتمون می کنه موقع مناسبی واسه حرف زدن با طرف مقابلمون پیدا کنیم و مساله رو مطرح و رفع کنیم!!

حالا یکی از بحثامون رو تعریف می کنم:

ایام عید در حال مسافرت بودیم...یک بار می خواستیم بریم مهمونی...خونه یکی از اشناهای خانوادگی ما...من یه لباسی پوشیدم جوجو جونم می گفت نه این خوب نیست...منم می گفتم نه خیلیم خوبه تو گیر میدی!!اما اونم دلایل خودشو داشت واسه اینکه می گفت لباسه کوتاهه!! منم هی اصرار داشتم که اینطور نیست...خلاصه کمی از هم دلخور شدیم...

دلیل من این بود که می گفتم تو این اشناهای مارو نمی شناسی  من می دونم این لباسم واسه اونجا خوبه...جوجوم می گفت هرچی! به هر حال لباسه که کوتاه هست!! خلاصه هی بحث کردیم...بعد رفتیم مهمونی...منم همون لباسو پوشیدم...شایدم جوجو ناراحت شد!!

اما به هر حال تموم شد...بعد از مهمونی هم هیچ کدوم یادمون به بحثی که کردیم نبود!!

حالا دلیل بحث: اینکه چند روز بود ارامش فکری نداشتیم...دوروبرمون به هم ریخته بود و از مسافرت خسته بودیم و می خواستیم برگردیم خونه!!! توی اون چند روز خستگی چند بار دیگه هم از این بحثا کردیم..اما وقتی برگشتیم و دوباره آرامشمون رو به دست آوردیم دیگه هیچ بحثی پیش نیومد!!!

نتیجه ای که گرفتیم: اینکه موقعیت هم دیگه رو درک کنیم و گاهی خودمون رو جای دیگری بذاریم و اگه چیزی یا کاری واسمون حیاتی نیست به خاطر خوشایند طرف مقابل ازش بگذریم و کوتاه بیایم و راه دیگه ای که هر دو دوس داشته باشیم رو پیش بگیریم!!

دیگه همین...

واسه اولین بار واقعا زیاد صحبت کردم...

امیدوارم هیچوقت باهم بحثی نداشته باشین و همیشه شاد باشین




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 12 شهریور1388 توسط ๑۩๑سپیده جون๑۩๑
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه



افراد حاضر در جمع عاشقونه ما