سلام به همه دوست جونام
خوفین ؟؟ آقاهاتون چطورن؟؟ منو همسری هم خوفیم با هم توی خونه
خودمون ...
اول از همه یه معذرت خواهی بابت اینکه خیلی دیر اومدم ..ماه قبل که نزدیک علوسیمون بود و من اصلا"
فرصت اومدن نداشتم حالا هم که نزدیک امتحانات پایان ترم و یکمم مسئولیتم زیاد شده دیگه ..بالاخره
رفتیم خونه خودمون زیاد وقت نمیکنم بیام نت...![]()
دیگه اینکه باید به بزرگواری خودتون ببخشید![]()
زندگی با همسری خیلی شیرین و لذت بخش ..بهترین خاطرات در کنار هم بودن برامون رقم میخوره
اینقده لووووووووس شدم ...اینقده خانومی همسری شدم ...خلاصه عسل نگووووو بلاا بگووووو![]()
دیگه از علوسیمون بگم که خیلی خووب برگزار شد...خیلی خوب بود بهترین شب عمرم و خاطرات زیادی
ازش دارم
از وقتی خانومی شایان شدم روزی نبوده جداا از هم باشیم ...تمام زندگیم همسریه![]()
در جواب سوال هایی که پرسیدین باید بگم که بهترین خاطراتم...خاطرات خوووب زیاد دارم اما اگه بخوام
بهترینش را بگم شب علوسی و موقع که بغل همسری بودم واقعا" حس خوبیه
با اینکه استرس خاص
خودشو داره اما من دوستش داشتم. باید حتما" لمس و حسش کنی اون موقع ها رو ....![]()
بدترین خاطره هم ...حدودا" ۴ سال پیش اوایل آشنایی منو همسری که خانواده هامون فهمیدن البته
نمیشه گفت بدترین خاطره چوون اتفاق خاصی نیوفتاد ولی برا ما اون موقع بدترین اتفاق ممکن
بود ..فکره جدایی ...در کل خاطره بد ندارم.
رویایی ترین هم ...عسل همش توی رویاس![]()
پی نوشت۱: چند وقته یه حسه جدیدی بوجود اومده...اونم حسه مادرانه
خووووف من بچه دوست
دارم ولی حالا نه هاااااااا!!!!
پی نوشت ۲: دانشگاه هم در امن و امان است فقط وقتی پامو توش میزاارم ملت میریزن سرم میخوان از
زندگی زناشویی آدم سر در بیارن...
پی نوشت۳: چند هفته پیش که امتحان میان ترم داشتم حسابی شرمنده مغزم شدم....همشو با
آقایان و خانوم های همکلاسی مشورتی نوشتیم.
پی نوشت ۴: امشب قرار است همسری رو غافل گیر کنم...........![]()
دوست جونام مواظب خودتون و آقاهاتون باشین
..
سلام دوست جوناا
خوفین؟
دلم براتون یه ذره شده منم خوبم شوشو هم خوبه
ازنیلوفر عزیزم ..مرجان عزیز و مهسا خوشکلم و آقا مهرداد خوشتیپ و سامان عزیز خیلی ممنونم ...بخدااا اگه من توی اصفهان تنها باشم که دق میکنم بچه ها اینجا هوامو دارن و با شیرین کاریاشون و با شیطنت هاشون دلمون رو شاد نگه میدارن...قربونه همتون
بازم از بقیه کسانی که بهمون تبریک گفتن ممنونم ...اگه نشد کامنتی بزارم به بزرگواری خودتون ببخشبد ..آخه این بلاگفا هم با این کدش منو کشته
از شیده و زینب عزیزم خیلی تشکر میکنم بابت تبریک هاتون ان شاالله همه عشقولیااا زودی به هم برسن
یه عروسی بیوفتیم 
چقدر هوااا سرد شده ..چه بارووونی الهی شکر ...الان که در حال حاضر اصفهانم و دلم تنگیده برا همسری جونم ..اما بذارین یه خبر خووووش بدم ما ۱۴ آذر ماه علوسیمونه....قراره علوس شم
واای نمیدونید چقدر خوشحالم ..خوب دلم برا همسری تنگیده خوب ...دیگه تحمل و صبرم تموم شده خوب ۵ ساله صبر کردیم دیگه اصلا" فکر اینکه تا سال دیگه صبر کنیم دیوونم میکنه...خوب از یه طرفیم نمیدونید که شوشو جونم آخییییی خوووب شیطونی میکنه میترسم تا سال دیگه نینیدار شیم یه وقت. بعد دیگه من چیکاار کنم...!! البته هنووز من دخمل تشریف دارم ...پس چی فکر کردید مگه عسلی میذاره به این زودی...!!ولی بچه ها یه ترسی دارم که نگوووو..خووب استرس دارم ..ایشالله غلوس میشید مفهمید ولی من که اصلا" نمیترسم آخه یه همسری ماه دارم مگه ترس داره ..اه اه دخمل لووووس..شوشو مواظبمه
این هفته پیش که تعطیلی بود تهران بودم و کلی با شوشو عشقولی بودیم و حیلی خوش کذشت
حالا دارم لحظه شماری میکنم کارای دانشگاه واسه انتقالی درست بشه و برم تهران یا شایدم همسری بیاد اصفهان ببینمش..خداا کاش زودی حل شه...
چند روز پیش داشتم از کنار زاینده رود رد میشدم و در این حین هم با همسری حرف میزدم و واای یه بچه ی مامانی و ناااز دیدم دلم رفت...منم نی نی میخوااااام خووووب ..به شایان میگم نی نی میخوووام ..شایان زیاد دوست نداره..ولی خووب مگه میشه دلش نخوواد از همسرش نی نی نداشته باشه
ولی دلتوون رو الکی صابون نزنید چوون فعلا" تا ۵/۶ سال دیگه خبری نیست...گل پسر یا گل دختر مامانی باید صبر کنه تا مامانش درسشو بخونه بعدا" بیاد بغل بابایی و مامانی...
احتمالا" این دفعه که رفتم تهران باید دیگه برای خرید وسایل خوونه راهی خیابوون ها شد..وواای حوصله ندارم که ننه جووون
ولی باید نهایت سلیقه رو الان نشون بدم برا همسری .
تازشم برم تهران میرم خونه مامان همسری آخه اون روزا که اصفهان بودم زیاد حالم خوب نبود دلم درد میکرد و مامان همسری قول گرفته که این دفعه شاد و شنگولی باشم .
دیگه الان چیزی یادم نمیاد ..شرمنده طولانی شد.و ببخشید امروز آپ میکنم آخه فردا از صبح میرم دانشگاه تا عصر بعدشم که میام خیلی خسته ام و وقت نمیکنم ..تازشم لب تابم ویرووس گرفته باید کلی وقت بزارم آپدیت کنه
این شاالله اگه شد که ماه بعد میام و آپ میکنم ولی اینقدر سرم شلوغه که شاید نشه یه وقتی .
دوستون دااارم ..قربونه همتون..بووووووووس .بووووووس
تقدیم به همه عشقولی ها میدونم که عاشق اینطور بغل کردن عشقشون هستن..
سلام دوست جونااا .خوبین؟
خیلی خوشحالم که تونستم اینجا بنویسم و در جمع دوتایی های عشقولی باشم البته به اتفاق همسری آینده
من عسل هستم متولد ۱۵/۰۴/۱۳۶۵ که خیلی میخندم در هر شرایطی و خیلی بچه دوست دارم خیلی ...........و عزیزم شایان متولد ۲۶/۰۵/۱۳۶۲ ..همسری هم خوچگل و خوشتیپ آقا و مهلبون و جالبه که هر دفعه یه نی نی بغل یکی میبینم ذوق مرگ میشم و کلی به شایان غر میزنم
دانشجوی رشته ی معماری (ترم آخر کارشناسی)هستم و همسری عزیزم هم رشته ی مکانیک(فارغ التحصیل کارشناسی ارشد) خونده و الان مشغول تدریس در دانشگاه (....)...و اینم بگم که ما ۴ سال پیش دانشگاه باهم آشنا شدیم ..و ۳ سال بعد از دوستیمون تازه ماجرا را به خانواده هامون گفتیم ...حتی با هم تا قبل از خواستگاری(۵/۱ ماه پیش)رفت و آمد داشتیم ..خیلی باحال بود
واینکه چند روز دیگه جشن نامزدیمونه
...و ان شاالله بعدشم که علوسی و مبارکاس البته نمیدونم کی...شاید امسال یا شایدم سال دیگه...و هرچی نزدیکتر میشیم به ازدواج استرسم ۱۰۰۰ برابر میشه ...طوری که فشارم میرسه به ۶
خداوندا صبری ده تا ......(سانسور شده)
... آهان یادم رفت بگم ..اصلیت من اصفهانیه و شایانم تهرونی... دیگه اینکه اگه کسی خواست میتونه یه سری وبلاگم هم بزنه خوشحال میشم دوست جونااااااااا
این چند وقت هم که سرم حسابی شلوغه ...الانم که بعد یه مدت اومدم اینجا خیلی خوشحال شدم..
ممنون از زینب عزیزم ...نوشته بودی که (عسل و شایان هم که با هم هستن تولد نی نی خوشگلشون را جشن بگیریم!!) خدا از دهنت بشنوه جیگرم
اما ما هنوز نامزدم نکردیم چه برسه به نی نی....
بابت تمام تلاشتون ممنونم ..خیلی طرح باحالیه ...امیدوارم تمام کسایی که عاشقانه همدیگرو دوست دارن تا ابد پیش هم زندگی عشقولی خوچگلی داشته باشن با شونصد تا بچه
فعلا" بایتون تا بعد میام نامزدی رو میگم.
قربونه همتون.

