تبليغاتX
آقاهای مهربون و خانومهای مهربون
آقاهای مهربون و خانومهای مهربون
آقا و خانوم مهربون تا می تونی دوست داشته باش

سلامهمین الان از مدرسه اومدم تا رسیدم اومدم که اپ کنمایمیلمم چک کردم سعیدم نامشو واسم فرستاده بود

اول نامه ی سعیدم

 

به نام عشق


تقدیم به آن که عشق را می فهمد...


دفتر زندگی  رو ورق می زنم،تا به یه روز خوشمل برسم،می رم،می رم،یه روز
که مثل روزای دیگه نیست،یه روز که زندگی رنگ عوض می کنه،ساعت ،ساعت
عشقه،بین همه آدما یکی رو پیدا می کنم،با احتیاط جلو می رم که اشتباه
نکرده باشم،هرچی جلوتر می رم از انتخاب خودم مطمئن تر می شم،یه انتخاب
خوب،ولی خوب می دونم که برای هر چیزی که دوسش داری،باید تاوانشو هم پس
بدی،باید سختی بکشی تا بدستش بیاری،اگر همینجوری جلوت باشه،هیچ ارزشی
نداره،چیز با ارزش اونیه که با سختی به دست می آد،می رم جلو،مطمئنم که
این انتخابیه که باید براش سختی بکشم،شک نمی کنم،پس بی خیال همه چی
میشم،فقط یه چیزیرو می بینم،تو رو!مهناز!
یه آدم بگم؟نه!یه فرشته!
هر روز که می گذره از انتخابم مطمئن تر می شم،هر روز می خوام چیز بیشتری
به پات بریزم،زندگی...نه کمه!چیز بیشتری...می دونی؟
هر چند هنوز همو ندیدیم از نزدیک،هرچند هنوز گرمی دساته حس نکردم،ولی هر
روز بیشتر به اون روزو نزدیک تر می شیم!
یادته اولا هرچی ازم می پرسیدی،هی می خواستی منم بگم دوست دارم،یا بگم
عاشقتم،نمی گفتمت؟:D
می خواستم از انتخابم مطمئن شم!ولی دیگه مطمئنم....مطمئنم از اینکه هر
چقدر که تو منو دوس داری،منم تورو 2 برابر بیشتر دوس دارم
مهنازی دیگه هیچ چیزی نمی تونه از عشق من کم کنه،هیچ چیزی نمی تونه بینمون
فاصله بندازه
هنوزم هرروز به این فکر می کنم که یه روزی کنار هم باشیم،و اینهمه سختی
که کشیدیم،همشون مقدمه باشن واسه اینکه از اون به بعد ،هر روز بیشتر
بهمون خوش بگذره در کنار هم...
بهم میگی نگو که جلوم از عشق کم میاری،چون منم ازمهربونیای تو کم می
آرم،پس جفتمون تو اینم تفاهم داریم که جلوی بعضی از  چیزای هم کم میاریم
من که دارم برای اون روزی که قراره بیاین لحظه شماری می کنم،کاش زودی
تموم می شد شمردن روزا...
وختی آدم داره انتظار می کشه،لحظه ها خیلی کند می گذرن،اما وختی که حواسش
نیست،انقدر تند می گذرند که اصلن نمی فهمیم کی تموم شدن
یه گل زر قرمز می زارم لای برگای خوشملش،دفترو می بندم،خیره می شم به آسمون

به امید اون روزی که پیش هم،با عشق زندگی کنیم.....

دوست دارم،مهربونم

 

نامه ی من که واسه دومین سالگرد اشناییمون نوشتم:

 

سلام خرس قطبیه من...خوابیدی قربونت برم؟؟ بیدار شو دیگه...شکلاتت کلی حرف داره باهات...امروز یه روز معمولی نیستش که...امروز میشه ۲ سال...2 سال گذشت هنوزم ما از هم دوریم ولی تموم میشه...مگه نه؟؟

خودت همیشه میگی خیلی زود تموم میشه...مگه نگفتی اگه چشامو ببندم و باز کنم تموم این فاصله ها تموم شده؟؟؟باورت میشه این همه فاصله داریم؟؟؟من دیگه باورم نمیشه...چون دیگه فاصله ای حس نمیکنم...مگه قلب تو اینجا تو قلب من نیس؟؟؟؟پس تو ام  همینجایی...کی گفته ما از هم دوریم...فاصله ماله اون اولا بود...الان دیگه ۲سال گذشته...باورت میشه ۲ سال گذشت از اون روزی که با هم اشنا شدیم؟؟اون دختر ۱۵ ساله ای که از شیطونیاش میترسیدی و نمی خواستی زیاد بهش نزدیک بشیو یادته؟؟ الان 17 سالشه...دیدی عاشقت کرد و خودشم بدون اینکه بفهمه عاشقت شد؟؟ حالا انقد بهت نزدیکه که از این همه فاصله وجودتو حس میکنه...دیگه حتی یه ریزه ام حس نمیکنه ازت دوره...انقد دوست داره که نمیتونه واسش اندازه بذاره...دیدی ۲تامون چه اشتباه قشنگی کردیم؟؟ دیدی هیچی نتونست جدامون کنه؟؟حتی این فاصله هام نتونستن ما رو از هم جدا کنن...۲ ساله که با همشون جنگیدیم...بازم میجنگیم...مگه نه؟؟؟هنوز نتونستم بهت دست بزنم تا مطمئن بشم خواب نیستم...ولی هر روز بیشتر وجودتو کنارم حس می کنم...هنوز حتی یه بارم تو چشات نگا نکردم...ولی هر روز بیشتر تو دریای نگات غرق میشم...هر روز بیشتر عاشق نگاهت میشم...هنوز نتونستم دستای مهربونتو بگیرم...ولی گرماشونو حس می کنم و هر روز بیشتر از قبل به گرماشون نیاز دارم...هنوز نتونستم یه قدمم باهات را بیام...ولی ۲ساله که ۲تا پا همه جا پا به پام اومدن...


اون روزای اول یادته؟؟روزایی که یه عالمه ترس و دلهره توشون بود...ترس از اعتماد...ترس از جدایی...ترس از اینکه همه چی اشتباه باشه...ترس از گفتن حقیقت...ترس از گفتن حرفایی که تو دلمون جم شده بودن...ترس از  دوست داشتن...همه ی اون ترسا تموم شدن...همه ی اون شک و تردیدا...همه ی اون دلهره ها واسه گفتن اولین دوست دارم...


میدونی کی خیلی ترسیدم؟ همون روزی که زنگ زدم بهت بابات گوشیو برداشت و من فک کردم تو صداتو کلفت کردی منم شیطونیم گل کرد صدامو یه جوری کردم گفتم ببخشید اقای...؟ فامیلیه خودتو گفتم بعد اونم جدی گفت بله بفرمایید...از ترس سری قط کردم...بعدش که مامانت با کلی عصبانیت زنگ زد بهم و ازم می پرسید که کی ام و باهات چیکار دارم؟؟؟؟ اون موقع  انقد ترسیده بودم که زبونم بند اومده بود...یادته بعدش که زنگ میزدی بهم گوشیو بر نمیداشتم تا اینکه مسیج زدی گفتی خودمم بردار...نمیدونستم بهت چی بگم...ولی تو بر خلاف انتظار من اروم اروم بودی...حتی یه کلمه ام نگفتی که چرا وختی دیدم صدای تو نیس حرف زدم...اصلا هیچیو ننداختی گردن من...وختی باهام حرف زدی چقد اروم شدم...یادته تو اون وضعیت گفتی تا نخندم قط نمی کنی؟؟؟؟چقد اونموقع نياز داشتم تو اروم باشي و تو ام اروم بودي...چقد اون بوسي كه وختي ميگفتي بايد بخندم كردي مزه داد...


چقد تو خوب بودی...چقد تو خوبی خرس قطبی...با همین کارات همه کسم شدی...با همین مهربونیات حتی تو بدترین شرایط...با حرفای خوبت تو اوج نا امیدی...با گذشتات...با صبوریات...با خنده هات...با گریه هات...با قهر کردنات...با لوس بازیات...با شیطونیات...با دیوونه بازیات...با نصیحتات...با همه ی کارات...حتی اون کارات که عصبانیم میکنن...


خرس قطبییییی؟؟ يادته اون اولا كه هنوز بهم نگفته بودي دوسم داري هر وخت ازت مي پرسيدم چه حسي نسبت به من داري تو ميگفتي همونيكه تو داري؟؟؟؟؟ بعد من هي مي خواستم از زير زبونت بكشم ميگفتم خب تو از كجا ميدوني من چه حسي دارم؟بعد تو ميگفتي  يه حسه خوب داري ديگه... چقد خوب بود...

 

اونروزو كه دختر خالت كه روانشناسي ميخونه ازت يه تست گرفته بودو يادته؟ گفتي گفته اون اسبه كه تو تستت گفتي همون كسيه كه دوسش داري بعد تو گفتي ميدوني كيه؟ من خنديدم گفتي مي خواي ازش بپرسم اسمشو؟؟؟ گفتم اره گفتي:ميگه اولش م داره...نازم هس...ديگهههههههه....نفهميدي كيه هنوز؟؟؟؟؟؟من فهميدم...بازم ميخواي بپرسم ازش؟؟؟ منم مي خنديدمم...يادش بخير ... چقد خاطره داريم...

 

خرس قطبي...هر چند سال كه باشه واسه رسيدن بهت صب مي كنم...چون ميدونم تموم اون سالارو واسم مثه اين 2سال پر از خاطره مي كني...چون بهت ايمان دارم... تا اخر عمرم دوست دارم...

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 بهمن1387 توسط ๑۩๑مهناز جون๑۩๑

سلام دوستای گل و مهربون...

امروز یکی از روزای بد زندگیم بود...

دیشب دلم واسه نفس تنگیده بود رفتم نت بعد از اینکه دیگه میخواستم دی سی بشم یهو ان شد...

کلی خوشحال شدم و چون مامان اینا رفته بودن نامزدی  ۳  ۴ ساعت باهاش چت کردم...

یهو کارت اینترنتم تموم شد و اون موقعم اون مغازهه که ازش کارت میگیرم بسته بود...

از تلفن خونه زنگ زدم بهش که بگم کارتم تموم شده...

بعد دوباره بحثمونو ادامه دادیم تا اینکه بابام اومد خونه...

بابام تا رسید رفت خوابید..

منم تا ساعت ۱ حساب دیفرانسیل خوندم چون فرداش امتحان داشتم(ترم)...

بعد دوباره زد به قلبم به سعید زنگ زدم...

تا ساعت ۲.۳۰  ۳ باهاش حرف زدم...

دیگه سعید نذاشت بیشتر چون  هم من فردا امتاحان داشتم هم خوابش میومد...

وختی قط کردم خوابم نمیبرد...

هر کاری میتونستم کردم انقد تو تختم وول خوردم که همه ی بدنم درد گرفته بود...

تا ساعت ۴ همینجوری بیدار بودم...

ساعت ۵ قرار بود سعید بیدارم کنه که درس بخونم...

یادش رفت...یعنی خواب موند...

منم خوابیدم...ساعت ۶ بیدار شدم...

کارامو کردم که برم مدرسه اخه به دوستم گفته بودم ۷ بیاد که رفعه اشکال کنیم...حالا کدوم اشکالمو؟؟؟؟؟

رفتم اونجا...

حس کردم بلدم...

رفتم سر جلسه...

دیدم هیچی بلد نیستم...

چنتایی رو که بلد بودمو نوشتم و شرو کردم خودکار زدم تو کمر جلوییم...

فقط یه سوال بهم رسوند...نا مرد...

تا اخرش سر جلسه نشستم...

دیگه مطمئن شدم که باید دوباره امتاحان بدم...

اشکم داشت در میومد...

خوابم میومد..

رفتم خونه مادر بزرگم...

به سعید زنگ زدم...

خیلی سرد بودم...

انقد که حالم از خودم بهم خورد چه برسه به سعید..

معذرت خواهی کرد به خاطر صب...

بازم سرد...سرد...

اومدیم خونه...

خوابیدم تا ساعت ۳...

بیدار شدم ناهار خوردم دوباره خوابیدم تا ۵.۳۰ ...

خسته شدم از خوابیدن...

الانم داغونم...

خسته ام...خسته...

می خوام جیغ بزنم...

از درس خوندن بدم اومده...

در حد انزجار...

اگه میشه راهنماییم کنین ممنون میشم...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:میدونم نهم نوبتمه ولی الان دلم گرفته بود...ببخشید سوشیانت...اگه امکان داره تو واسم نهم ثبتش کن...

پ.ن:خواهش میکنم هرکی راهی بلده راهنماییم کنه که بتونم رابطمو با سعید تنظیم کنم...اینجوری داغون میشم...

پ.ن:جواب سولای شوشیانت بعدا" پایین همین پستم میذارم...

بای

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام سلامخوفین؟ من اومدم جواب موضوع این ماهو بدم تا تموم نشدهامروز ۳۰ امه و من امروز اخرین امتاحانمو دادم ولی سعید امتاحاناش ۴شمبه تموم میشه

راستی از ستاره و خانمه دوست و زی زی ممنونم که منو راهنمایی کردن

ولی خب ما مشکلمون اساسی تر از این حرفاس اخه ما همیشه نمیتونیم رابطه داشته باشیم چون خطای ثابتمونو ازمون گرفتن و الان فقط ایرانسل داریم...و کلی مشکلات دیگه که خب باهاشون کنار اومدیمو دیگه ام مثه اون مشکل واسه من پیش نیومد

 

حالا جواب سوالای این ماه منو سعید

 

بهترین خاطره ی ما: از نظر منمن و سعید چون کنار هم نیستیم و تا حالا یه بارم همدیگرو از نزدیک ندیدیم خاطره هامون یه مدلین دیگه بهترین خاطرمون به نظر من ۱۴ ابان پارسال بودش که سعید واسه اولین بار بهم گفت دوسم داره و امسال که با هم سالگردشو گرفتیم

به نظر سعید: سوم بهمن پارسال که اولین سالگرد اشناییمون بود

بدترین خاطه ی ما: بدترین خاطرمون به نظر من اولین قهر سعید با من بودش که ۲ روز طول کشید و تو این ۲ روز سعید فقط به من میگفت نمی دونم یعنی هرچی ازش می پرسیدم می گفت نمی دونم می خواست من خودم بفهمم از چی ناراحت شده من اون دو روز خیلی گریه کردم چون فک میکردم سعید می خواد تنهام بذاره...ولی خب بلاخره بعد از دو روز بهم گفتش که از چی ناراحت بوده و منم فهمیدم اشتباهم چی بوده و همه چی به خیر و خوشی تموم شده

به نظر سعید: اون اولای رابطمون که عکستو بهم نشون دادی و بعد بهم شک کردی که شاید من عکستو سیو کرده باشم...

 

رویا یی ترین خاطره ی ما:از نظر من اون شبی بودش که با هم....(سانسور)

ار نظر سعید:اینکه با هم مجازی زندگی می کنیم

 

وحشتناکترین خاطره ی ما: از نظر من نداشتیم تا حالا شاید همون بدترین وحشتناکترینم بود

از نظر سعید: همون بدترینه وحشتناکترین نداشتیم تا حالا

 

اینم از جواب منو سعید

راستی سوشیانت جون به خاطر اون نظرم که توش عصبانی بودم معذرت می خوام

همون وبلاگو بذار باشه تو پیوندا من دوباره کوچ کردم هرکسی از دوستای اینجا اون وبلاگمو خواست بگه تا واسش خصوصی بذارم وبلاگمو...

یه عکس خومشل...

بابای

 

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ شنبه 7 دی1387 توسط ๑۩๑مهناز جون๑۩๑
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه



افراد حاضر در جمع عاشقونه ما