تبليغاتX
آقاهای مهربون و خانومهای مهربون
آقاهای مهربون و خانومهای مهربون
آقا و خانوم مهربون تا می تونی دوست داشته باش

سلام خوبین؟ ببخشید که بعد از مدت ها دارم اینجا آپ می کنم. از وقتی هم که به زینب جون قول دادم دو روز بلاگفا قاطی بود و نشد.

در هر صورت معذرت می خوام زی زی جان.

خب موضوع این پست گویا بدترین دعوایی هست که با دوس جون کردیم. خب هر کسی که ما رو بشناسه و وب ما رو بخونه می دونه که چیزی که تو رابطه ی ما زیاده دعواس. از بحث های کوچولو موچولو گرفته تا دعواهای گنده. ولی خدا رو شکر هیچ وقت تا حالا با هم قهر نکردیم. دوس جون هم یه اخلاق خوب داره و اونم اینه که اگه بزرگترین دعوا هم بین مون پیش اومده باشه یک ساعتش بعدش زنگ می زنه و میگه "سلام عزیزم خوبی؟" و این یعنی من آشتی یم. خودم هم بعد از سه سال دیگه متوجه شدم که دوس جون وقتی عصبانیه به جای هر حاضرجوابی و کل کل کردن بهتره که یه ساعت بذارمش به حال خودش. ولی حیف که برام خیلی سخته و خیلی از مواقع یه کم کوتاه نمیام تا اون آروم بشه و بعد حرف بزنیم. و همین هم باعث بدتر شدن دعوا میشه.

اولین و بدترین دعوایی که با دوس کردم و هیچ وقتم یادم نمیره دقیقا مهر 86 (یعنی وقتی یک سال از با هم بودنمون می گذشت) بود. که من دانشگاه بودم و گوشی م شارژش داشت تموم میشد. حدود ساعت 5 به دوس جون زنگیدم و گفتم گوشیم داره خاموش میشه و کلاسم که تموم شد می رم خونه و بهت می زنگم، نگران نشو. از شانس ما اون روز کلاسم تا 7 طول کشید. از دانشگاهم تا خونه حدود یک ساعت و خورده ای راه بود. تا من رسیدم خونه ساعت شده بود 8. تا داشتم لباسمو عوض می کرد هی یکی زنگ می زد به اون یکی خط مون (که مخصوص اینترنته و آی دی کالر نداره) و قطع می کرد یا اشتباهی یه چیزی میگفت. همون لحظه گفتم نکنه دوس جونه؟!! و از این یکی خط خونه مون زنگیدم بهش. که دیدم در حد مرگ عصبانیه. و برای اولین بار کلی داد و بیداد کرد که معلوم هست تو کجایی؟ من از نگرانی سکته کردم. انگار یه ساعت قبلش زنگ زده به دوستم. اون هم گفته ما تازه از هم جدا شدیم. دوس جون هم از ساعت 7 اومده بوده تو خیابون نزدیک خونه مون که فکر می کرده من ازش میام. چون فکر می کرده من خیلی زودتر از اینا باید می رسیدم و چون دیر کردم فکر کرده اتفاقی برام افتاده. خلاصه که اون اولین دعوایی بود که بین مون اتفاق افتاد و خیلی هم بد بود. چون من هم حق رو می دادم به خودم و می گفتم: من به تو خبر داده بودم و تو بیخودی نگران شدی. اونم حق رو می داد به خودش و می گفت تو که دیدی دیر شده باید باز به من زنگ می زدی که من نگران نشم. یادمه دقیقا دو روز بعدش هم اولین سالگرد دوستی مون بود. و من تا اون روز هم از دستش ناراحت بودم.

همون طور که اول پست هم گفتم منو دوس جون دعوا زیاد کردیم. ولی خدا رو شکر هیچ وقت، هیچ دعوایی باعث نشده از هم دل بکنیم. حتی مواقعی که به این نتیجه رسیدیم که خیلی اختلاف نظرهای بزرگی داریم. همیشه هم بعد از هر دعوا که اوضاع و اوحوالمون آروم میشه، خیلی عشقولانه تر از قبل میشیم. یعنی یه جورایی دعوا و دلخوری باعث میشه که بیشتر قدر همو بدونیم و بیشتر بهمون ثابت بشه که به هیچ عنوان نمی تونیم از هم بگذریم.

ببخشید اگه پستم طولانی شد.




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 شهریور1388 توسط ๑۩๑شیده جون๑۩๑

سلام دوستای خوبم. امیدوارم خودتون و دوس جوناتون خوب و عشقولی باشین.

من دو تا نامه برای دوس جونم نوشتم تا حالا. یکی ش که ولنتاین پارسال بود رو الان تو آپم می نویسم. یکی هم یه نامه بود که وقتی می خواست بره سربازی براش نوشتم و بهش دادم. لینک اون نامه رو هم میذارم. ایشالا که خوشتون بیاد.

تقدیم به دوس جونه عزیزم :

وقتی اومدی که دنیام سرد بود و خالی. سیاه بود و تاریک....

"دوستت دارم" بی معنی ترینه واژه هام بود. همه ی آدم ها پشته یه نقابه مهربون تو پلیدی ها دست و پا می زدن! و دروغ عادی ترین عادته این مردم بود....

تا تو اومدی و رنگارنگه عشقتو ریختی تو خاکستریه روزهام... دنیای پوچ و نا امیدم رو شکستی و لحظه به لحظه شو با صداقته حرفات از نو ساختی... بودن و داشتنت قلبه یخی مو لرزوند...

حس کردم می تونم دوستت داشته باشم و بدونه ترس از رفتنت بهت تکیه کنم....

گذاشتم که بباری تو همه ی وجودم٬ تو رگ هام جاری شی و منو از حسه عشقت پر کنی... حالا روزها می گذره و من در حالی تو ظلمته بی انتهای چشات گم شدم که دیگه نمی تونی متهمم کنی به اینکه "دوستت ندارم"...

 اصلا مگه میشه؟! دستهای مهربونت تو دستام باشه . نگاه عاشقت تا ته وجودم رو لمس کنه٬ ولی قلبم پر از عشقت نباشه؟! ... خودت هم می دونی که محاله!

حالا روحمون در انتهای افق روزمرگی ها در هم تنیده.... من توام و تو جزئی از من... و عشقت انقدر وسعت داره که منه مغرور در برابرش یه ذره ی کوچیکم... یه ذره ی ناچیزم که فقط با تکیه به شونه های امنت می تونم به بلندیه بلندترین سروها باشم....

می خوام تکیه کنم به امن ترین پناه دنیا و بگم: حالا که شدم همونی که میخواستی تا همیشه ی همیشه فقط ماله من باش و تنهام نذار...

روز عشقو بهت تبریک میگم عزیزه دلم. متنه بالایی هم تمامه احساسم بود به تو. امیدوارم بپذیری.

نامه ای که برای سربازی رفتنش نوشتم.




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 بهمن1387 توسط ๑۩๑شیده جون๑۩๑

 

سلام خوبین؟ اول از همه شب یلداتون مبارک. وای باورم نمیشه فصل مورد علاقه م دوباره

 رسید. خب برم سراغ موضوع این آپ:

ما چون خدا رو شکر بهم نزدیکیم. خیلی زود زود همدیگه رو می بینیم. به همین دلیل خاطره

زیاد داریم.

بهترین خاطره: بهترین خاطره های ما مربوط به سالگردهامونه. مثله سالگرده تولده ۸۵ من

 که با مهرنوش و رحمان و سمیه  رفتیم فرحزاد. یا تولد ۸۶ شاهین که تو خونه ی دوستش

 علی گرفتیم. تولده علی هم بود و خیلی خوش گذشت. همین طور تولده امساله دوس جون

که من غافلگیرش کردم و با کیک و کادو رفتم دمه خونه شون دنبالش. و دوس جون کلی

 سورپرایز شد.

بدترین خاطره: دوم اردیبهشت ۸۶ بود. که دوس جون به خاطر شرایط و اوضاعی که داشت.

 به این نتیجه رسیده بود که بهتر رابطه مون تموم شه. از این نظر که دوس جون فکر آینده رو

 می کرد. که شاید با اوضاعی که داره به هم نرسیم. من هم هیچی نگفتم. و قبول کردم. در

 حالی که از درون داشتم می سوختم. اون شب بدترین شبه زندگی مون بود. یه لحظه خوابم

نبرد. فقط گریه کردم. صبحش شاهین زنگید و حالش وحشتناک بد بود. گفت به خدا نمی تونم

ازت بگذرم. غلط کردم. نمی تونم باهات نباشم. همین طوری گریه می کردیم وقربون صدقه ی

هم می رفتیم. و دیدیم واقعا نمی تونیم از هم جدا شیم. دیگه این شد که از هم جدا نشدیم.

این بدترین خاطره مون بود که خدا رو شکر بخیر گذشت.

رویایی ترین خاطره: ۴ اردیبهشت ۸۶ بود. (دقیقا پس فردای روزی که می خواستیم از هم جدا

 شیم) که من برای اولین بار رفتم خونه شون. واقعا خیلی روزه خوبی بود. یادش بخیر...

وحشناک ترین خاطره: یکی زمستون ۸۵ بود که با مهرنوش و رحمان و شاهین رفته بودیم

 امامزاده داوود و کلانتری اونجا بهمون گیر داد ولی خدا رو شکر یارو بیخیال شد. یکی هم

همین یه ماه پیش که باز هم پلیس بهمون گیر داد ولی باز هم خدا رو شکر بخیر گذشت. ولی

 من سکته هه رو زدم.

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 دی1387 توسط ๑۩๑شیده جون๑۩๑

سلام خوبین؟ ببخشید که با تاخیر دارم آپ می کنم. اول اینکه موافقم با اینکه هر ماه در مورده یه موضوع آپ بشه.

در مورد قالب هم به نظر من چون تعداد پست هایی که قرار تو صفحه باشه زیاده

و اکثر بچه ها هم عکس های عشقولی می ذارن تو پستشون بهتره قالب سبک باشه تا راحت بالا بیاد.

اگه میشه موضوع این ماه رو مشخص کنین. تا من آپم رو ویرایش کنم و در همون مورد بنویسم.

مرسی از سوشیانت و زینب جونم که انقدر برای اینجا زحمت می کشن

اضافه می شود:

خب من هم اومدم جواب سوال سوشیانت جون رو بدم. تو رابطه ی ما اگه یکی دیگه بخواد با دوس جون ارتباط برقرار کنه با شناختی که من ازش دارم اصلا امکان نداره دوس جون قبول کنه. ولی اگه خدایی نکرده زبونم لال روزی برسه که کسی رو بخواد خب مسلمه که من باید برم. ولی اگه از اون ضربه بخوره و برگرده من دیگه نمی خوامش.

اگه پسره دیگه ای هم بخواد با من باشه من واقعا نمی تونم. چون وابستگی م به دوس جون جوریه که شاید سال ها طول بکشه تا بتونم کسی رو جاش بپذیرم.

حالا نظره دوس جون: قبلا ما در این مورد حرف زده بودیم. اون اولا می گفت اگه بفهمم بهم خیانت کردی واسه همیشه میرم. ولی بعدها که باز همین حرف بینمون شد. گفت نظرم عوض شده. اگه بفهمم خیانت کردی ولی پشیمونی باز بهت فرصت می دم!!!




نوشته شده در تاريخ شنبه 2 آذر1387 توسط ๑۩๑شیده جون๑۩๑

سلام بچه ها خوبین؟
من خانومه هستم این هم دومین آپم تو این وبه.
اول از همه از سوشیانت جون بگم که براش دعا کنین تا مشکلی که واسه ش پیش اومده جدی نباشه و زود حل شه.
بعد هم به آقا شایان و عسل خانوم مزدوج شدنشون رو تبریک میگم. دسته راستتون رو سره بقیه بچه ها..


خب یک کم از خودمون بگم. منو دوس جونم 20 مهر با هم بودنمون دو ساله شد.
واسه سالگردمون هم یه جشن کوشولوی دو نفره گرفتیم اون هم در حالی که قهر بودیم.
آخه ما بعضی وقتا که با هم دعوایی باشم خیلی بچه میشیم. اما اکثر وقتا کلی عشقولی هستیم.
از اولای رابطه مون دوس جون کلی منو می خواست و دنبالم می دوید ولی من یه کم بدجنس بازی در میاوردم. ما یه بار هم تا پای بهم زدن رفتیم. البته یه بهم زدن منطقی. 6 ما بعد از آشنایی مون  یعنی اردیبهشت 86 دوس جون که فکراشو کرده بود گفت این طوری بهتره چون خیلی طول میکشه تا اون شرایطه ازدواج پیدا کنه. من هم هیچی نگفتم. ولی فقط یه شب دووم آوردیم و دیدیم اصلا نمیشه. تازه اون موقع بود که فهمیدم چقدر دوسش دارم.


این شد که دیگه از اون به بعد رابطه مون جدی تر شد. والان هم مطمئنیم که مای هم هستیم و به هم می رسیم. اگه خدا بخواد ما دو سه سال دیگه رابطه مون رسمی میشه. چون تا اون موقع دوس جون باید کار کنه و پول جمع کنه.
ایشالا همه عاشقا بهم برسن. منو دوس جونم هم همین طور. دیگه نمی دونم چی باید بنویسم.
راستی من از این به بعد اول هر ماه باید آپ کنم.
پس تا ماه بعد
یکی دو تا هم عکس خوشمل براتون می ذارم.

راستی به وبه خودمون هم سر بزنین. عکسای سالگردمون اونجاس.

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 آبان1387 توسط ๑۩๑شیده جون๑۩๑

سلام خوبین؟

من خانومه دوست هستم. یکی از عشقولی ها. از سوشیانت جونم ممنونم که منو هم جز نویسنده های اینجا قرار داده 

این عکس هم تقدیم به همه عاشقا. ایشالا که همه به عشقشون برسن

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 مهر1387 توسط ๑۩๑شیده جون๑۩๑
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه



افراد حاضر در جمع عاشقونه ما