تبليغاتX
آقاهای مهربون و خانومهای مهربون
آقاهای مهربون و خانومهای مهربون
آقا و خانوم مهربون تا می تونی دوست داشته باش

سلام بچه هاسلااااااااااااااااااااااااام

میبینم که همتون اینجارو فراموش کردین

اینجا که یه وقتی هر روز آپ میشد...

این موضوع ماه تا مدرسه و دانشگاه و ... باز نشده آپ کنیم... اون موقع همتون بهونه میارین میگین وقت نداریم... الان بهترین وقته. پس موضوع شدیدترین دعوایی که تا حالا داشتین




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 11 شهریور1389 توسط ๑۩๑زینب جون๑۩๑مدیر دوم وبلاگ

سلام دوستای خوبم...

کلی تشکر میکنم از همه ی دوستای خوبی که به موقع آپ کردنمرسی گلا به همراه تذکری برای افراد غیر فعال! بچه های بدما درصدد حذفتون هیستییییییییییییییییما بعدا نگین نگفتی

امشبم با سوشیانت حرف زدم ـ یعنی دعوا کردم ـ

به درخواست شما و خودم ازین به بعد پست بالای وبلاگ پست آخرین فردی که آپ کرده خواهد بود

منم قبلا هم گفتم بلد نیستم نامه اینا بنویسم همین چند روز پیشم که با محمد چت میکردیم یه شعر ناز براش فرستادم گفتم اینو تو دفترم برای تو نوشتم! گفت مال خودته؟ من گفتم نه من ازینا بلد نیستم! کپی پیست بود!  محمد گفت: " میدوووووووووووووووووووووووووووووووووونستم "

من:

حالا من امشب نوبته آپ کردنمه ولی بلد نیستم نامه بنویسم فقط همینجا میگم:

 محمد خیلی دوست دارم

یه داستان عاشقانه گذاشتم اگه دوس داشتید بخونید زیادم وقت نمیبره.البته سوشیانت میدونه سر شب بهش گفتم یه مطلب فوق العاده جالب میذارم در مورد عشق. اما هرچی گشتم پیداش نکردم. خیلی جالب بود. اگه پیداش کردم حتما میذارمش. فردا صبحم کنکور ارشد دارم نشستم تا نصفه شبی پای نت. حالا صبح برم کیک و آبمیومو سر جلسه بخورمو بخوابم

 

 

 

 

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
Why do you like me..? Why do you love me?
I can't tell the reason... but I really like you
You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
How can you say you love me?

يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد
چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟
دليلشو نميدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم
تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟
چطور ميتوني بگي عاشقمي؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
Proof ? No! I want you to tell me the reason
Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
because your voice is sweet,
because you are caring,
because you are loving,
because you are thoughtful,
because of your smile,

من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم
ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي
باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،
صدات گرم و خواستنيه،
هميشه بهم اهميت ميدي،
دوست داشتني هستي،
با ملاحظه هستي،
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
The Guy then placed a letter by her side
Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
No! Therefore I cannot love you
Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
Because of your smile, because of your movements that I love you
Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you

دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت
پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون
عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتوني حرف بزني، ميتوني؟
نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، براي حركاتت عاشقتم
اما حالا نه ميتوني بخندي نه حركت كني پس منم نميتونم عاشقت باشم

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
Does love need a reason?
NO! Therefore!!
I Still LOVE YOU...
True love never dies for it is lust that fades away
Love bonds for a lifetime but lust just pushes away

اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دليل ميخواد؟
نه!معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعي هيچوقت نمي ميره
اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره

Immature love says: "I love you because I need you"
Mature love says "I need you because I love you"
"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"

"عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم
"
ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم
"
سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه"

 

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 بهمن1387 توسط ๑۩๑زینب جون๑۩๑مدیر دوم وبلاگ

سلام دوستای گلم... قشنگترین خاطره:وقتی که اولین بار اومد اینجا و رو به روی هتل.....!! بدترین خاطره: همین چند وقت پیش که خبر دارید... نمیخوام حتی یادم بیفته! رویایی ترین خاطره: وقتی اولین بار تو بغل عشقم خوابیدم!


نوشته شده در تاريخ شنبه 28 دی1387 توسط ๑۩๑زینب جون๑۩๑مدیر دوم وبلاگ

سلام

قرار بود من برای این موضوع جدید یه پست طولانی و کامل بذارم چون برا پیش اومده بود

کسی که با تمام وجود دوسم داشت و سه سال منتظرم بود....

محمد خیلی دلش برای طرف سوخته بود!!! بهم گفت اگه از من پشیمونی....!!!

بخاطر این اینو گفت چون من همش حرف اونو میزدم...!

ولی دیگه پشیمون شدم اون پست رو بذارم به خاطر اینکه یه مدت می خوام از وب نویسی فاصله بگیرم. گهگاهی بهتون سر میزنم..

تا یه مدت نمی دونم طولانی یا کوتاه همتون رو به خدا می سپارم...

منو ببخشید...                                    سوشیانت عزیزم خداحافظ




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 24 آذر1387 توسط ๑۩๑زینب جون๑۩๑مدیر دوم وبلاگ

می خوام برای سالگرد یه روز فراموش نشدنی پست بذارم. شاید از روز تولد خودم و روز تولدش و روزای قشنگ دیگه که قراره سالگردبشن!! برام عزیزترو مهم تر باشه. تو این روز به یاد موندنی تا ابد من برای اولین بار عشقمو دیدم...
چند روز بود که قرار بود بیاد و من داشتم لحظه شماری میکردم.... ساعت 2 و 3 از یزد برای اینجا بلیط داشت...و بعد کلی راه ( 15 - 16 ساعت) میرسید اینجا...
شور و ذوقم حد نداشت... امروز خیلی دنبال دفتر خاطراتی؛ چیزی گشتم تا ببینم از اونروز دست نوشته ای دارم که بخونم ببینم چه حس و حالی داشتم... ولی پیدا نکردم. یادم نیست اونوقتا چیزی مینوشتم یا نه... صبح تا شبم با محمد می گذشت فک کنم اصلا وقت تنهایی نداشتم. همه ی وقتای تنهاییمو محمد پر می کرد. شاید بخاطر همینه که الان اینجور بیتابیشو میکنم و طاقت یه لحظه تنها شدن رو ندارم. خودش منو پر توقع بار آورده!!!
داشتم میگفتم: از ذوق داشتم میترکیدم. محمد هم همین جور. تند تند زنگ میزد میگفت تو پوست خودم نمیگنجم!!!( یادته عشقم؟؟) ساعت 1 ظهر جمعه 25 آبان ( روز قبل دیدارمون) بود. با یکی از استاد پروازیامون کلاس داشتیم. با 2 تا از پسرا و 4 تا از دخترای کلاسمون رو چمنای محوطه ی دانشکده نشسته بودیم نهار میخوردیم! محمد زنگ زد. وقتی گوشیم زنگ خورد از آهنگش فهمیدم موبایل محمده. اون پسره که بغل دست من نشسته بود خیلی شکمو بود گفت اخ جون گوشیش زنگ خورد سهم نهارش میمونه برا من!!! منم گفتم آقای.... دستتون درد نکنه مگه من چقد میخورم؟! بعد گوشیمو جواب دادم. صداشو کم کردم که همون پسره متوجه نشه با یه پسر دارم حرف میزنم. محمد گفت هنوز تو خونه هستم. وسایلمو جمع کردم دارم میام بیرون از خونه تا برم ترمینال. اونقد شور و ذوق داشت عزیز دلم.... زنگ زده بود که شور و ذوقشو با منم تقسیم کنه! ولی تو اون جمع جای ذوق کردن من نبود!!! از لج بغل دستیمم به محمد گفتم کاری نداری؟ گفت با دوستاتی نمیتونی حرف بزنی؟ گفتم داریم نهار میخوریم تو حیاط! گفت باشه. پسره گفت اه چرا کم حرف زدی؟ بچه ها بهش خندیدن گفتن بابا... حسود... مگه معده ی این کوچولو چقد جا داره که انقد حرص میخوری!!! بلافاصله بعد من نامزد یکی از بچه ها زنگ زد. پسره گفت اخ جون این یکی دیگه حتما میره! دختره هم از لجش غذاشم برداشت با خودش برد اون طرف حرف بزنه!!! وقتی ساعت 2 شد باید میرفتیم کلاس. به محمد زنگ دم. بهش گفتم اون موقع اون پسر همکلاسیم کنار دستم بود. گفت ترمینال هستم دارم سوار میشم. بهش گفتم دارم لحظه شماری میکنم! شب هم تو کاشان و یه دورم قم محمد بهم زنگ زد. بهم گفت شب خوب بخواب ولی من همش تو فکر فردا صبحش بودم. با اسمس بازی با محمد خوابم برد. ازش قول گرفتم رسید همدان بیدارم کنه تا منم کم کم اماده شم برم پیشش. اما صبح بابام بیدارم کرد! گفت زینب پاشو حلیم خریدم. منم عاشق حلیم! حالا بیا انتخاب کن خوردن حلیم یا رفتن پیش عزیز دلت برای اولین بار!!!! (الهی من فداش بشم) رفتم زنگ زدم بهش ببینم کجاست. بابام گفت 6 صبح به کی زنگ میرنی؟ گفتم با دوستم قرار دارم.... محمد گفت هتل هستم دوش گرفتم. گفتم چرا همدان بیدارم نکردی گفت نزدیکای صبح بود دلم نیومد! رفتم پیش مامان بابام سریع یه ذره صبحونه خوردم و ساعت 6.5 از خونه زدم بیرون. رفتم در هتل. زنگ زدم بهش گفتم اتاق چندی؟ شماره اتاقشو گفت بهم. کله ی سحر هتل در و پیکر نداشت منم رفتم طبقه بالا!!! آروم در اتاقو زدم!!! محمد درو باز کرد فقط کلشو اورد بیرون!!! حوله رو سرش بود داشت موهاشو خشک میکرد. خندیدم گفتم سلام. محمد هول کرد. گفت سلام.( حالا همیشه بهم میگه لحظه ی اول تو هول کردی!) ولی بخدا من هول نکردم من ذوق کرده بودم! ولی اون هول کرده بود. فداش بشم من ... اصلا نمیتونم اون لحظه ی اولو توصیف کنم! بهش گفتم بیام تو؟ همین جوری که زل زده بود به من گفت ببخشید... باشه.... دروباز کرد راه رو باز کرد من برم تو. بهش گفتم برو رو تخت بشین من کفشامو در نیارم همین جا رو صندلی بشینم. رفت رو تخت نشست همش نگام میکرد! گفت خوبی تو؟ گفتم اره خوبم! دقیق یادم نیس ولی فک کنم یه زیر شلواری و یه بلوز آستین بلند تنش بود. به دوستم (ن) زنگ زدم. گفت با بابام اومدیم دم درتون بریم دانشگاه! گفتم من نیم ساعت دیر میام نرید دنبال من!  محمد گفت زینب اینجا خیلی بده بریم یه هتل بهتر. گفتم چون اینجا به خونمون و مرکز شهر نزدیکه گفتم بیا هتل آبیدر. گفت نه این چیه دسشویی حمامش مشترکه تازه تو حمام آب قطع شد!!! گفتم باشه پس صبر کن من برم دانشگاه برگردم بعد با هم بریم هتل شادی. گفت باشه. بعد که خواستم برم فکرم عوض شد. گفتم الان آماده شو بریم هتل شادی. گفت دیرت نمیشه؟ گفتم چسبیده به دانشگامون! گفت باشه آماده میشم. حولشو برداشت. گفتم زود باش آماده شو دیگه چرا منو نگا میکنه!! ( بعد یه هو یادم اومد بنده خدا میخواد شلوارشو عوض کنه خب!!! ) گفتم اخ ببخشید من پایین منتظرم زود بیا. رفتم لابی منتظرش موندم. کمتر از 5 دقیقه اومد. وسایلشو گرفت و رفتیم هتل شادی. قرار بود برام عکسشو بیاره. دوتا عکس خودشو که برام آورده بود داد بهم! قلبون خودت و عکسات برم که از بس بوسیدمشون هیچی ازشون نمونده! بعد اینکه تو هتل جدید اتاق گرفت با من تا در هتل اومد که برم دانشگاه. گفتم برو این دو ساعتو بخواب تا کلاسم تموم میشه. گفت باشه. وقتی خداحافظی کردیم دستمو بردم جلو! دست که دادیم سرشو ارد جلو و لپ چپمو آروم بوسید ( قشنگترین حس دنیا اون لحظه مال من بود.) خیلی لحظه ی خوبی بود. هیچ وقت اون بوس رو یادم نمیره. فدای لبای خوشگلت بشم من. بعدها محمد بهم گفت اون لحظه تو دستت رو آوردی جلو دست بدی منم ناخودآگاه بوست کردم! محمد هم اون بوس اولمون رو خیلی دوست داره! وقتی رفتم دانشگاه استاد هم تازه با من اومد!! ساعت 8:35 !!!! تازشم بعدش ساعت 9:10 تعطیلمون کرد!!! کلی ذوق کردم. زنگ زدم به محمد گفتم بیا در هتل منتظرتم! ازونجا با هم رفتیم کوه. خیلی خوش گذشت! تو کوه رفتیم رو چمنا نشستیم؛ محد از جیبش یه جعبه در آورد داد بهم. یه حلقه ی خیلی خوشگل بود که حتما عکسشو بعدا براتون میذارم. وقتی داشتم حلقه رو نگا میکردم گفت بده خودم کنم دستت. وقتی حلقه رو کرد دستم منم بوسش کردم!!! بعدش رفتیم تا ساعت 1 کلی گشتیم! وقتی خداحافظی کردیم هم دست دادیم هم همدیگه رو بغل کردیم. من رفتم خونه. عصرش هم تا شب با هم بودیم. اینم از اولین دیدار من با تمام زندگیم!
ولی اینکه اول عاشق باشی و بعد عشقتو ببینی یه حال دیگه داره هااااااااااا...
من چند ماه بود که با محمد عشقولی شده بودم و برای دیدنش لحظه شماری میکردم. اصلا نتونستم تو این پست حسمو بگم .... ولی نمیدونم درک میکنید یا نه؟؟؟

هنوزم روزا رو برای حتی یه لحظه دیدنش سپری میکنم...

این2بیت رو هم به وجود نازنینش تقدیم میکنم


یه نفر تو اخرین ثانیه ها از راه رسید
اون با اخرین ستاره دستای مهتابو بوسید
اون؛ تو اولین قرار عاشقی پیشن نشست
اون با چشمای قشتگش غم غصه را شکست
اون همون لحظه رسید
که عاشقی میخواست بمیره
اون اومد تا عاشقی رونق بگیره
میدونست لحظه ی دیدار منه
میدونست هنوز ستاره روشنه
اون سر ساعت عاشقی من جوونه کرد
اون منو عاشق آشیونه کرد
اولین قرار عشقو تو چشای اون نشستم
آخرین شبای عشقو تو چشای اون شکستم
دل من هنوز نداره اینو باور
که قشنگ ترین بهارم؛ برسه لحظه ی آخر...




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 آبان1387 توسط ๑۩๑زینب جون๑۩๑مدیر دوم وبلاگ
   زینب


سلام دوستای گلم

الان تو وضعیتی نیستم که بتونم با شور و ذوق آپ کنم ولی چون دیگه خیلی پست من به تاخیر افتاده اومدم تا براتون بنویسم و خودم و عشق عزیزم رو بهتون معرفی کنم.
من زینب هستم. یه دختر شاد و شنگول. متولد 1366/3/21 . داشجوی ترم آخر کارشناسی. امسالم کنکور ارشد دارم برام دعا کنید! اهل کردستان نیستم ولی تقریبا کل 21سال عمرمو کردستان زندگی کردم. تا پارسال نمی دونستم عشق چیه.دوستام وقتی میگفتن عاشقن یا دلشون برا عشقشون تنگ شده درک نمیکردم. تا اینکه محمد وارد زندگیم شد. خیلی تلاش کرد تا بهم ثابت کنه واقعا دوسم داره... وقتی فهمیدم واقعا عاشقمه یواش یواش بهش وابسته شدم و دل بستم و عاشق شدم...
محمد یه پسر منطقی و مهربون و بامزه ست!!! متولد 1360/10/9  امسال درسشو تموم کرد. ما از هم دوریم.
روز 11 فروردین سال 86 یه شبی که هیچ وقت یادم نمیره خیلی اتفاقی با هم آشنا شدیم. تا دو روز رابطه داشتیم. دیگه از هم خبر نداشتیم تا تیرماه. بعدشم که هر روز بیشتر با هم آشنا می شدیم و اخلاق و رفتار همدیگه رو شناختیم. آخرای مرداد دیگه حس کردم واقعا دوسش دارم. ولی عاشق شدنم یه کم دیگه طول کشید.
تا امروز که من عاشق عاشقم.
فقط دوبار همدیگه رو دیدیم. یکی آبان86 و یکی مرداد87. هر دوبارشم عزیز دلم زحمت کشیده اومده اینجا. دفعه اول 3 روز و دفعه دوم 2 روز با هم بودیم.
حتما برامون دعاکنید.

به امید روزی که برای تک تک آقاها و خانومای این وبلاگ که لیلی عزیز زحمتشو کشیده اینجا جشن به هم رسیدن بگیریم. عسل و شایان هم که با هم هستن تولد نی نی خوشگلشون را جشن بگیریم!!!

از همتون ممنونم که پست منو خوندید.
لیلی بابت ابتکار قشنگت ممنونم. ایشالا خوشبخت خوشبخت بشی.

همه چی در مورد من و محمد و اینکه چطور اشنا شدیم و هر چیزدیگه ایی که بخواید از مادوتا بدونید تو وبلاگ شخصیم هست خوشحال میشم سر بزنید...    http://www.eshghemohammad.blogfa.com/




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 11 مهر1387 توسط ๑۩๑زینب جون๑۩๑مدیر دوم وبلاگ
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه



افراد حاضر در جمع عاشقونه ما