تبليغاتX
آقاهای مهربون و خانومهای مهربون
آقاهای مهربون و خانومهای مهربون
آقا و خانوم مهربون تا می تونی دوست داشته باش

سلام خوبین؟ ببخشید که بعد از مدت ها دارم اینجا آپ می کنم. از وقتی هم که به زینب جون قول دادم دو روز بلاگفا قاطی بود و نشد.

در هر صورت معذرت می خوام زی زی جان.

خب موضوع این پست گویا بدترین دعوایی هست که با دوس جون کردیم. خب هر کسی که ما رو بشناسه و وب ما رو بخونه می دونه که چیزی که تو رابطه ی ما زیاده دعواس. از بحث های کوچولو موچولو گرفته تا دعواهای گنده. ولی خدا رو شکر هیچ وقت تا حالا با هم قهر نکردیم. دوس جون هم یه اخلاق خوب داره و اونم اینه که اگه بزرگترین دعوا هم بین مون پیش اومده باشه یک ساعتش بعدش زنگ می زنه و میگه "سلام عزیزم خوبی؟" و این یعنی من آشتی یم. خودم هم بعد از سه سال دیگه متوجه شدم که دوس جون وقتی عصبانیه به جای هر حاضرجوابی و کل کل کردن بهتره که یه ساعت بذارمش به حال خودش. ولی حیف که برام خیلی سخته و خیلی از مواقع یه کم کوتاه نمیام تا اون آروم بشه و بعد حرف بزنیم. و همین هم باعث بدتر شدن دعوا میشه.

اولین و بدترین دعوایی که با دوس کردم و هیچ وقتم یادم نمیره دقیقا مهر 86 (یعنی وقتی یک سال از با هم بودنمون می گذشت) بود. که من دانشگاه بودم و گوشی م شارژش داشت تموم میشد. حدود ساعت 5 به دوس جون زنگیدم و گفتم گوشیم داره خاموش میشه و کلاسم که تموم شد می رم خونه و بهت می زنگم، نگران نشو. از شانس ما اون روز کلاسم تا 7 طول کشید. از دانشگاهم تا خونه حدود یک ساعت و خورده ای راه بود. تا من رسیدم خونه ساعت شده بود 8. تا داشتم لباسمو عوض می کرد هی یکی زنگ می زد به اون یکی خط مون (که مخصوص اینترنته و آی دی کالر نداره) و قطع می کرد یا اشتباهی یه چیزی میگفت. همون لحظه گفتم نکنه دوس جونه؟!! و از این یکی خط خونه مون زنگیدم بهش. که دیدم در حد مرگ عصبانیه. و برای اولین بار کلی داد و بیداد کرد که معلوم هست تو کجایی؟ من از نگرانی سکته کردم. انگار یه ساعت قبلش زنگ زده به دوستم. اون هم گفته ما تازه از هم جدا شدیم. دوس جون هم از ساعت 7 اومده بوده تو خیابون نزدیک خونه مون که فکر می کرده من ازش میام. چون فکر می کرده من خیلی زودتر از اینا باید می رسیدم و چون دیر کردم فکر کرده اتفاقی برام افتاده. خلاصه که اون اولین دعوایی بود که بین مون اتفاق افتاد و خیلی هم بد بود. چون من هم حق رو می دادم به خودم و می گفتم: من به تو خبر داده بودم و تو بیخودی نگران شدی. اونم حق رو می داد به خودش و می گفت تو که دیدی دیر شده باید باز به من زنگ می زدی که من نگران نشم. یادمه دقیقا دو روز بعدش هم اولین سالگرد دوستی مون بود. و من تا اون روز هم از دستش ناراحت بودم.

همون طور که اول پست هم گفتم منو دوس جون دعوا زیاد کردیم. ولی خدا رو شکر هیچ وقت، هیچ دعوایی باعث نشده از هم دل بکنیم. حتی مواقعی که به این نتیجه رسیدیم که خیلی اختلاف نظرهای بزرگی داریم. همیشه هم بعد از هر دعوا که اوضاع و اوحوالمون آروم میشه، خیلی عشقولانه تر از قبل میشیم. یعنی یه جورایی دعوا و دلخوری باعث میشه که بیشتر قدر همو بدونیم و بیشتر بهمون ثابت بشه که به هیچ عنوان نمی تونیم از هم بگذریم.

ببخشید اگه پستم طولانی شد.




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 شهریور1388 توسط ๑۩๑شیده جون๑۩๑

سلام دوستای گلم... قشنگترین خاطره:وقتی که اولین بار اومد اینجا و رو به روی هتل.....!! بدترین خاطره: همین چند وقت پیش که خبر دارید... نمیخوام حتی یادم بیفته! رویایی ترین خاطره: وقتی اولین بار تو بغل عشقم خوابیدم!


نوشته شده در تاريخ شنبه 28 دی1387 توسط ๑۩๑زینب جون๑۩๑مدیر دوم وبلاگ

سلام به همه عزیزانم

امیدوارم شاد و عاشق باشید و توی این سرمای زمستون عشقتون گرم و سوزنده باشه

والا گفتن از خاطراتمون بگیم منم همینو میگم واستون

اول این که 12 دی ماه سالگرد با هم بودن منو همسفرم بود. این 1سال خیلی زود گذشت اما خیلی خیلی خوب بود. امیدوارم همیشه همین طور خوب زمان واسمون بگذره اما اینم بگم اصلا اتفاق خاصی نیفتاد...بدون هیچ هیجانی

اول بهترین خاطره : روزی که واسه اولین بار همسفرم رو دیدم. گر چه یادمه اون خیلی خونسرد بود اما من عصبی بودم و عجول. یادم میاد تند تند راه میرفتم و اون بنده خدا به گرد پام هم نمیرسید.انگار فرار میکردم. چون جدا هول شده بودم.آخه اون اولین و آخرین پسری هست که باهاش قدم زدم. البته اونم واسم گل نرگس خریده بود که نمیدونم چرا یادش رفته بود بهم بده.بعدا" بهم گفت.گمونم اونم 1ریزه هول شده بود!

بدترین خاطره :روزایی که من غصه داشتم  یا همسفرم ۱ ریزه اذیتم میکرد دیگه!

رویایی ترین خاطره :روزایی که با هم بودیم همش رویایی بود و روزی که حلقه های جفت خریده بودم واسه 2تامون و دیدم همسفر خیلی خوشش اومد و از اون روز همیشه تو دستشه و هیچ وقت از خودش جداش نمیکنه. و روزای با هم بودنمون همش رویایی ترین خاطراته!

وحشتناک ترین خاطره: روزی که سر 1 چیز الکی  باهاش دعوا کردم و اونم ناراحت شد. تا مدتی بی خبر بودیم از هم و بعدش اون گفت باید مدتی از هم جدا بشیم تا قدر دوست داشتنو بدونیم و من تا صبح گریه کردم...

بله دوستان اینم ماجرای ما...

امیدوارم همیشه شاد و عاشق باشید. تا ماه بعد بدرود

به همسفر نوشت: این روزا ۱ حس غریبی دارم .حس میکنم دیگه مال من نیستی. نمیدونم شایدم نمیخوای مال هم باشیم...شاید همش فشار درسه ...به هر حال من به تصمیماتت احترام میذارم و این روزا سعی میکنم مزاحمت نشم تا شاید...    خودت تصمیم بگیر همسفر.




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 دی1387 توسط ๑۩๑ستاره جون๑۩๑

 

سلام خوبین؟ اول از همه شب یلداتون مبارک. وای باورم نمیشه فصل مورد علاقه م دوباره

 رسید. خب برم سراغ موضوع این آپ:

ما چون خدا رو شکر بهم نزدیکیم. خیلی زود زود همدیگه رو می بینیم. به همین دلیل خاطره

زیاد داریم.

بهترین خاطره: بهترین خاطره های ما مربوط به سالگردهامونه. مثله سالگرده تولده ۸۵ من

 که با مهرنوش و رحمان و سمیه  رفتیم فرحزاد. یا تولد ۸۶ شاهین که تو خونه ی دوستش

 علی گرفتیم. تولده علی هم بود و خیلی خوش گذشت. همین طور تولده امساله دوس جون

که من غافلگیرش کردم و با کیک و کادو رفتم دمه خونه شون دنبالش. و دوس جون کلی

 سورپرایز شد.

بدترین خاطره: دوم اردیبهشت ۸۶ بود. که دوس جون به خاطر شرایط و اوضاعی که داشت.

 به این نتیجه رسیده بود که بهتر رابطه مون تموم شه. از این نظر که دوس جون فکر آینده رو

 می کرد. که شاید با اوضاعی که داره به هم نرسیم. من هم هیچی نگفتم. و قبول کردم. در

 حالی که از درون داشتم می سوختم. اون شب بدترین شبه زندگی مون بود. یه لحظه خوابم

نبرد. فقط گریه کردم. صبحش شاهین زنگید و حالش وحشتناک بد بود. گفت به خدا نمی تونم

ازت بگذرم. غلط کردم. نمی تونم باهات نباشم. همین طوری گریه می کردیم وقربون صدقه ی

هم می رفتیم. و دیدیم واقعا نمی تونیم از هم جدا شیم. دیگه این شد که از هم جدا نشدیم.

این بدترین خاطره مون بود که خدا رو شکر بخیر گذشت.

رویایی ترین خاطره: ۴ اردیبهشت ۸۶ بود. (دقیقا پس فردای روزی که می خواستیم از هم جدا

 شیم) که من برای اولین بار رفتم خونه شون. واقعا خیلی روزه خوبی بود. یادش بخیر...

وحشناک ترین خاطره: یکی زمستون ۸۵ بود که با مهرنوش و رحمان و شاهین رفته بودیم

 امامزاده داوود و کلانتری اونجا بهمون گیر داد ولی خدا رو شکر یارو بیخیال شد. یکی هم

همین یه ماه پیش که باز هم پلیس بهمون گیر داد ولی باز هم خدا رو شکر بخیر گذشت. ولی

 من سکته هه رو زدم.

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 دی1387 توسط ๑۩๑شیده جون๑۩๑

می خوام برای سالگرد یه روز فراموش نشدنی پست بذارم. شاید از روز تولد خودم و روز تولدش و روزای قشنگ دیگه که قراره سالگردبشن!! برام عزیزترو مهم تر باشه. تو این روز به یاد موندنی تا ابد من برای اولین بار عشقمو دیدم...
چند روز بود که قرار بود بیاد و من داشتم لحظه شماری میکردم.... ساعت 2 و 3 از یزد برای اینجا بلیط داشت...و بعد کلی راه ( 15 - 16 ساعت) میرسید اینجا...
شور و ذوقم حد نداشت... امروز خیلی دنبال دفتر خاطراتی؛ چیزی گشتم تا ببینم از اونروز دست نوشته ای دارم که بخونم ببینم چه حس و حالی داشتم... ولی پیدا نکردم. یادم نیست اونوقتا چیزی مینوشتم یا نه... صبح تا شبم با محمد می گذشت فک کنم اصلا وقت تنهایی نداشتم. همه ی وقتای تنهاییمو محمد پر می کرد. شاید بخاطر همینه که الان اینجور بیتابیشو میکنم و طاقت یه لحظه تنها شدن رو ندارم. خودش منو پر توقع بار آورده!!!
داشتم میگفتم: از ذوق داشتم میترکیدم. محمد هم همین جور. تند تند زنگ میزد میگفت تو پوست خودم نمیگنجم!!!( یادته عشقم؟؟) ساعت 1 ظهر جمعه 25 آبان ( روز قبل دیدارمون) بود. با یکی از استاد پروازیامون کلاس داشتیم. با 2 تا از پسرا و 4 تا از دخترای کلاسمون رو چمنای محوطه ی دانشکده نشسته بودیم نهار میخوردیم! محمد زنگ زد. وقتی گوشیم زنگ خورد از آهنگش فهمیدم موبایل محمده. اون پسره که بغل دست من نشسته بود خیلی شکمو بود گفت اخ جون گوشیش زنگ خورد سهم نهارش میمونه برا من!!! منم گفتم آقای.... دستتون درد نکنه مگه من چقد میخورم؟! بعد گوشیمو جواب دادم. صداشو کم کردم که همون پسره متوجه نشه با یه پسر دارم حرف میزنم. محمد گفت هنوز تو خونه هستم. وسایلمو جمع کردم دارم میام بیرون از خونه تا برم ترمینال. اونقد شور و ذوق داشت عزیز دلم.... زنگ زده بود که شور و ذوقشو با منم تقسیم کنه! ولی تو اون جمع جای ذوق کردن من نبود!!! از لج بغل دستیمم به محمد گفتم کاری نداری؟ گفت با دوستاتی نمیتونی حرف بزنی؟ گفتم داریم نهار میخوریم تو حیاط! گفت باشه. پسره گفت اه چرا کم حرف زدی؟ بچه ها بهش خندیدن گفتن بابا... حسود... مگه معده ی این کوچولو چقد جا داره که انقد حرص میخوری!!! بلافاصله بعد من نامزد یکی از بچه ها زنگ زد. پسره گفت اخ جون این یکی دیگه حتما میره! دختره هم از لجش غذاشم برداشت با خودش برد اون طرف حرف بزنه!!! وقتی ساعت 2 شد باید میرفتیم کلاس. به محمد زنگ دم. بهش گفتم اون موقع اون پسر همکلاسیم کنار دستم بود. گفت ترمینال هستم دارم سوار میشم. بهش گفتم دارم لحظه شماری میکنم! شب هم تو کاشان و یه دورم قم محمد بهم زنگ زد. بهم گفت شب خوب بخواب ولی من همش تو فکر فردا صبحش بودم. با اسمس بازی با محمد خوابم برد. ازش قول گرفتم رسید همدان بیدارم کنه تا منم کم کم اماده شم برم پیشش. اما صبح بابام بیدارم کرد! گفت زینب پاشو حلیم خریدم. منم عاشق حلیم! حالا بیا انتخاب کن خوردن حلیم یا رفتن پیش عزیز دلت برای اولین بار!!!! (الهی من فداش بشم) رفتم زنگ زدم بهش ببینم کجاست. بابام گفت 6 صبح به کی زنگ میرنی؟ گفتم با دوستم قرار دارم.... محمد گفت هتل هستم دوش گرفتم. گفتم چرا همدان بیدارم نکردی گفت نزدیکای صبح بود دلم نیومد! رفتم پیش مامان بابام سریع یه ذره صبحونه خوردم و ساعت 6.5 از خونه زدم بیرون. رفتم در هتل. زنگ زدم بهش گفتم اتاق چندی؟ شماره اتاقشو گفت بهم. کله ی سحر هتل در و پیکر نداشت منم رفتم طبقه بالا!!! آروم در اتاقو زدم!!! محمد درو باز کرد فقط کلشو اورد بیرون!!! حوله رو سرش بود داشت موهاشو خشک میکرد. خندیدم گفتم سلام. محمد هول کرد. گفت سلام.( حالا همیشه بهم میگه لحظه ی اول تو هول کردی!) ولی بخدا من هول نکردم من ذوق کرده بودم! ولی اون هول کرده بود. فداش بشم من ... اصلا نمیتونم اون لحظه ی اولو توصیف کنم! بهش گفتم بیام تو؟ همین جوری که زل زده بود به من گفت ببخشید... باشه.... دروباز کرد راه رو باز کرد من برم تو. بهش گفتم برو رو تخت بشین من کفشامو در نیارم همین جا رو صندلی بشینم. رفت رو تخت نشست همش نگام میکرد! گفت خوبی تو؟ گفتم اره خوبم! دقیق یادم نیس ولی فک کنم یه زیر شلواری و یه بلوز آستین بلند تنش بود. به دوستم (ن) زنگ زدم. گفت با بابام اومدیم دم درتون بریم دانشگاه! گفتم من نیم ساعت دیر میام نرید دنبال من!  محمد گفت زینب اینجا خیلی بده بریم یه هتل بهتر. گفتم چون اینجا به خونمون و مرکز شهر نزدیکه گفتم بیا هتل آبیدر. گفت نه این چیه دسشویی حمامش مشترکه تازه تو حمام آب قطع شد!!! گفتم باشه پس صبر کن من برم دانشگاه برگردم بعد با هم بریم هتل شادی. گفت باشه. بعد که خواستم برم فکرم عوض شد. گفتم الان آماده شو بریم هتل شادی. گفت دیرت نمیشه؟ گفتم چسبیده به دانشگامون! گفت باشه آماده میشم. حولشو برداشت. گفتم زود باش آماده شو دیگه چرا منو نگا میکنه!! ( بعد یه هو یادم اومد بنده خدا میخواد شلوارشو عوض کنه خب!!! ) گفتم اخ ببخشید من پایین منتظرم زود بیا. رفتم لابی منتظرش موندم. کمتر از 5 دقیقه اومد. وسایلشو گرفت و رفتیم هتل شادی. قرار بود برام عکسشو بیاره. دوتا عکس خودشو که برام آورده بود داد بهم! قلبون خودت و عکسات برم که از بس بوسیدمشون هیچی ازشون نمونده! بعد اینکه تو هتل جدید اتاق گرفت با من تا در هتل اومد که برم دانشگاه. گفتم برو این دو ساعتو بخواب تا کلاسم تموم میشه. گفت باشه. وقتی خداحافظی کردیم دستمو بردم جلو! دست که دادیم سرشو ارد جلو و لپ چپمو آروم بوسید ( قشنگترین حس دنیا اون لحظه مال من بود.) خیلی لحظه ی خوبی بود. هیچ وقت اون بوس رو یادم نمیره. فدای لبای خوشگلت بشم من. بعدها محمد بهم گفت اون لحظه تو دستت رو آوردی جلو دست بدی منم ناخودآگاه بوست کردم! محمد هم اون بوس اولمون رو خیلی دوست داره! وقتی رفتم دانشگاه استاد هم تازه با من اومد!! ساعت 8:35 !!!! تازشم بعدش ساعت 9:10 تعطیلمون کرد!!! کلی ذوق کردم. زنگ زدم به محمد گفتم بیا در هتل منتظرتم! ازونجا با هم رفتیم کوه. خیلی خوش گذشت! تو کوه رفتیم رو چمنا نشستیم؛ محد از جیبش یه جعبه در آورد داد بهم. یه حلقه ی خیلی خوشگل بود که حتما عکسشو بعدا براتون میذارم. وقتی داشتم حلقه رو نگا میکردم گفت بده خودم کنم دستت. وقتی حلقه رو کرد دستم منم بوسش کردم!!! بعدش رفتیم تا ساعت 1 کلی گشتیم! وقتی خداحافظی کردیم هم دست دادیم هم همدیگه رو بغل کردیم. من رفتم خونه. عصرش هم تا شب با هم بودیم. اینم از اولین دیدار من با تمام زندگیم!
ولی اینکه اول عاشق باشی و بعد عشقتو ببینی یه حال دیگه داره هااااااااااا...
من چند ماه بود که با محمد عشقولی شده بودم و برای دیدنش لحظه شماری میکردم. اصلا نتونستم تو این پست حسمو بگم .... ولی نمیدونم درک میکنید یا نه؟؟؟

هنوزم روزا رو برای حتی یه لحظه دیدنش سپری میکنم...

این2بیت رو هم به وجود نازنینش تقدیم میکنم


یه نفر تو اخرین ثانیه ها از راه رسید
اون با اخرین ستاره دستای مهتابو بوسید
اون؛ تو اولین قرار عاشقی پیشن نشست
اون با چشمای قشتگش غم غصه را شکست
اون همون لحظه رسید
که عاشقی میخواست بمیره
اون اومد تا عاشقی رونق بگیره
میدونست لحظه ی دیدار منه
میدونست هنوز ستاره روشنه
اون سر ساعت عاشقی من جوونه کرد
اون منو عاشق آشیونه کرد
اولین قرار عشقو تو چشای اون نشستم
آخرین شبای عشقو تو چشای اون شکستم
دل من هنوز نداره اینو باور
که قشنگ ترین بهارم؛ برسه لحظه ی آخر...




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 آبان1387 توسط ๑۩๑زینب جون๑۩๑مدیر دوم وبلاگ

سلام بچه ها خوبین؟
من خانومه هستم این هم دومین آپم تو این وبه.
اول از همه از سوشیانت جون بگم که براش دعا کنین تا مشکلی که واسه ش پیش اومده جدی نباشه و زود حل شه.
بعد هم به آقا شایان و عسل خانوم مزدوج شدنشون رو تبریک میگم. دسته راستتون رو سره بقیه بچه ها..


خب یک کم از خودمون بگم. منو دوس جونم 20 مهر با هم بودنمون دو ساله شد.
واسه سالگردمون هم یه جشن کوشولوی دو نفره گرفتیم اون هم در حالی که قهر بودیم.
آخه ما بعضی وقتا که با هم دعوایی باشم خیلی بچه میشیم. اما اکثر وقتا کلی عشقولی هستیم.
از اولای رابطه مون دوس جون کلی منو می خواست و دنبالم می دوید ولی من یه کم بدجنس بازی در میاوردم. ما یه بار هم تا پای بهم زدن رفتیم. البته یه بهم زدن منطقی. 6 ما بعد از آشنایی مون  یعنی اردیبهشت 86 دوس جون که فکراشو کرده بود گفت این طوری بهتره چون خیلی طول میکشه تا اون شرایطه ازدواج پیدا کنه. من هم هیچی نگفتم. ولی فقط یه شب دووم آوردیم و دیدیم اصلا نمیشه. تازه اون موقع بود که فهمیدم چقدر دوسش دارم.


این شد که دیگه از اون به بعد رابطه مون جدی تر شد. والان هم مطمئنیم که مای هم هستیم و به هم می رسیم. اگه خدا بخواد ما دو سه سال دیگه رابطه مون رسمی میشه. چون تا اون موقع دوس جون باید کار کنه و پول جمع کنه.
ایشالا همه عاشقا بهم برسن. منو دوس جونم هم همین طور. دیگه نمی دونم چی باید بنویسم.
راستی من از این به بعد اول هر ماه باید آپ کنم.
پس تا ماه بعد
یکی دو تا هم عکس خوشمل براتون می ذارم.

راستی به وبه خودمون هم سر بزنین. عکسای سالگردمون اونجاس.

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 آبان1387 توسط ๑۩๑شیده جون๑۩๑

سلام دوتاییااومدم یه خبره بد بدم بهتون

من وداداشی دیروز باهم یه دعوای بزرگ کردیم

که همش تقصیر من بود یه عالمه هم به داداشی توهین کردم

داداشی بیچاره هم کلی ناراحت شد ولی هیچی بهم نگفت

تازه بعد اون همه ناراحتی وتوهین بهم گفت ببخشید!!!!!!!!! همش تقصیر منه !!!!!!!!!!بعدم گفت حالم خوببی نیستولی من احمق حتی متوجه نشده بودمشبم رفت دکتربهش سرم زدنبمیرم الهی  ولی وقتی از دکتر اومد کلی ازش عذر خواهی کردمقربونش برمبعدم دعواش کردم که چرا مواظب خودت نبودیفداش بشم منا بخشید وگفت اگه دوشتم داشته باشی قول میدم که زوده زود خوب بشمخلاصه دیگه کلی باهم عشقولی شدیم بعدم با کلی بوس وبغل وقربون صدقه ی داداشی خوابیدم واجازه دادم اونم بخوابهامروزم باهم یه کم حرفیدیم وداداشی دعوام کرد که چرا فکروخیال بی خود میکنم وباور نمیکنم که چقدر منا دوست داره

منم قول دادم دخمل خوبی بشم واینقدر داداییما اذیت نکنم

تورا خدا برامون دعا کنید

دوستون دارم رها                 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 18 مهر1387 توسط ๑۩๑رهاجون๑۩๑

سلام به همههههههههههههههههه

 

منم مدیر وبلاگ سوشیانت

من اووووووووومدم

ووووووووووووی جاتون خالییییییییییییی دلتون بسووووووووووووزههههههههه

جیگرم اومده پیشم بعد شش ماه !!!!!!!

نمی دونییییییین چه خبره بین ما از بس که دلمون واسه هم تنگیده بود !

اول که همدیگه رو بعد شش ماه دیدم .... ووووووووووواااااااااااااااااااااااااایییییی

نفسم بالا نمی یومد ...نگاه عسلم کردم گفتم سلام

 منم گفتم دلم واست تنگ شده بود

عسلمم سلام کرد دست دادیم...بغلمممممممممممممم کرد

بوووووووووووسم کرد (((ووووووووی...)))

اونم گفت دلم واست یه ذره شده بود...

ذوق مرگ شده بودیم !

بعد یه کوچولو دعوا کردیم  که کجا بریم صبحانه بخوریم

آخر سر هم حرف آقاییو گوش کردم رفتیم بیرون شیر موز و کیک خریدیم خوردیم 

و یه چیپس دو تنی ....

بعد یه کم تو میدون انقلاب (اصفهان) چرخیدیم بعد رفتیم سه سوت

حلقه ی ست بخریم دستمون بزاریم ... رفتیم دیدیم اما نخریدیم

بعد رفتیم پارک مشتاق(اصفهانیا می دونن (خیابون بزرگمهر))) اونجا یه کم حرفیدیم

بعد رفتیم پل خواجو .... بعد هم باغ گلها ...بعد رفتیم ناهار .... (پیتزا)

بعد سی سه پل... بعد رفتیم حلقه خریدیم یووووووووووهوووووووو

خیلی حلقه هامون خوشکله  عکسشو بعدا میام می زارم ...

فعلا تا همین جا بسه ... بقیشو بعدا میام می گم ...

الان آقاییم میاد بریم سوغاتی  بخریم

خداحافظ فعلا

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 14 مهر1387 توسط سوشیانت ((مدیر وبلاگ))
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه



افراد حاضر در جمع عاشقونه ما