سلام !
آخرین پستم تو سالی که گذشت...
شاید بهتر باشه ۱ کم از خودمون بگم
من : ستاره . متولد ۱۳۶۷ و دانشجوی ترم ۴ و امسال هم کنکور کارشناسی دارم
آقاییم : میلاد خان . متولد ۱۳۶۵ و دانشجوی ترم آخر مهندسی ...
خیلی اتفاقی تو دانشگاه با هم آشنا شدیم و بعد از ۴ ماه دوباره خیلی تصادفی به هم برخوردیم. اما این آشنایی هم عجیب بود هم خدایی...
تو این ۱ سال و ۳ماهی که با هم هستیم اتفاقات زیادی افتاد که باعث شد علا قه بین ما رو بیش از پیش کنه...
سال ۱۳۸۷ متفاوت ترین سال تو ۲۰ سال زندگی من بود. چون امسال من دیگه ۱ ستاره تنها نبودم... تو لحظه لحظه هام عشقم و یادش در کنارم بودن. امسال سالی بود که من بعد ۲۰ سال بزرگ شدم. چون ۱ مرد بزرگ کنارم بود.
امیدوارم سال آتی برای همه کسانی که دوستشون دارم و کسانی که به یادم هستن سالی با برکت همراه با موفقیت و خوشحالی باشه... و امیدوارم تو سال جدید عشق و علاقه بین من و همسفرم بیش از گذشته و با سال جدید رنگ و بویی تازه بگیره...
سر سفره هفت سین دلهاتون ستاره و همسفرشو از یاد نبرید.
همیشه عاشق باشید...یا حق

سلام به همه عزیزان
هیچی واسه گفتن ندارم.اما ...

ستاره ای بودم در تاریکی شبها...
با قلبی تنها که سالها در تنهایی خود با آسمان خلوت میکرد...
شبی...
همان شب...
ستاره بازیچه دست آسمان شد و چشمکی زد...
نمیدانستم آن زمان روی زمین میلادی نظاره کرد چشمکم را...
و چه آسان قلبم را تسخیر کردی...به یاد داری؟!!
قلبم را به تو دادم و گمان کردم برای همیشه خاموش شدم.
اما...
هرگز فکر نمیکردم میلاد دوباره ام باشی...
تا ستاره ای در آسمان زنده است دوستت دارم میلاد من.
ستاره شبهایت
مهدیس۲:
سلام به همه ببخشيد كه الان دارم پست ميذارم ميدونم نوبتم نيست ولي...........
من و امير از هم جدا شديم!!!!الان هم ميخوام واستون ماجرارو تعريف كنم كه چي شد
دختر داييم تازه دو هفته هست كه ازدواج كرده بهم گفت مهديس من به شوهرم گفتم كه من بلد نيستم غذا درست كنم تو (شوهرش) غذا درست كن منم ظرفارو ميشورم اولش جاااا خوردم كه شوهرش قبول كرده اين پيشنهادرو چون امير به من گفته بود از اين كارا بدش مي ياد و اين وظيفه زنه نه مرد...دختر داييم ازم پرسيد امير هم كمك ميكنه بهت؟! به طعنه گفتم آره اون گفته هم غذا درست ميكنم هم ظرفارو ميشورم ...از اونجااا كه من با طعنه و كنايه اين حرفو زدم دختر داييم فهميد كه من و امير از اين كارا خوشمون نمي ياد و فهميد كه اگه ميخواد به بهترين نحو به شوهرش برسه بهتر خودش كاراي خونه رو انجام بده و اينطوري خستگيه كاري شوهرش بهتر گرفته ميشه
قبلا من به امير گفته بودم من از اينكه مرد خونه بخواد كاراي خانم خونه رو انجام بده متنفرم چون اينطوري غرور و ابهت و مردونگي مرد زندگيم كم ميشه و از اينكار متنفرم هرچند خود امير هم از اينكار بدش مي ياد
قضيه ما بابت اينكه امير از اين ناراحته كه چراااااااا من به دختر داييم اين حرفو گفتم كه " گفتم آره اون گفته هم غذا درست ميكنم هم ظرفارو ميشورم ..." من هنوز تا اينجاي حرفا و صحبتاي خودمو دختر داييمو براش تعريف كردم كه امي بهم گفت دوست ندارم در اين مورد ديگه چيزي بگي منم گفتم باشه اگه نمي خواي نميگم!!!! ولي غافل از اين بودم كه امير فكر ميكرده قضيه اينجا تموم شده و من فقط اينو به دختر داييم گفتم...نيم ساعت پيش ديدم گوشيم زنگ ميخوره امير بود خيلي عصباني بهم گفت:
" به روت ميخندم پررو مي شي و...ازت بدم مي ياد از وقتي هم كه باهات آشنا شدم تو كارام پسرفت دارم از كارام عقب افتادم و .... برو گمشو ديگه بهم زنگ نزن و..."
تل كردم به گوشيش كه بگم امير به خدا اشتباه ميكني من نه ادم پررويي هستم نه اينكه سوءاستفاده گر تو نذاشتي من تا آخر حرفامو بگم ولي همين كه گوشيش زنگ خورد قطع كرد
ميدونم امير واسه هميشه ازم جدا شده چون اين دفعه بر خوردش با دفه پيش كه بحثمون ميشدفرق داشت
امير بهتر از هر كسي ميدونه من بدون اون نميتونم زندگي كنم!!!! خوب هم ميدونه اگه بره يه بلايي سر خودم مي يارم من تصميمو گرفتم اول ترم جديد واسه هميشه خودمو راحت ميكنم چون ديگه واقعا نمي تونم به اين زندگيه نكبتيم ادامه بدم
واسه اينكه از بچگيم هر كي كه منو مي شناخت همين حرف اميرو بهم ميزد اينكه " ازت بدم مي ياد از وقتي هم كه باهات آشنا شدم تو كارام پسرفت دارم از كارام عقب افتادم و .... برو گمشو"
به اندازه موهاي سرم شنيدم كه تو از بچه بد بياري داشتي واسمون چون وقتي به دنيا اومدي داييت مُرد...آخه تقصيره من چيه وقتي به دنيا اومدم داييم فوت شده؟! تقصيره من چيه كه همش واسم سوءتفاهم پيش مي ياد ، تقصير من چيه؟!!!!!!!!!!
آخه م ديگه به چه بهانه اي زندگي كنم؟! هميشه اين حرفاي بقيه اذيتم ميكرد حالا عشقم كسي كه تمام زندگيمه اونم داره اين حرفو بهم ميگه!!!!
بميرم بهتر از اينكه واسه اطرافيانم مشكل درست كنم و بخوام از كاراشون عقب بندازمشون بهتر از اينكه هر دفه اين حرفارو بشنوم حتي اگه امير پشيمون بشه و برگرده پيشم كه ميدنم بر نميگرده ديگه نميتونم باهاش بمونم چون دوسش دارم و نميخوام به خاطر من از كاراش عقب بيافته
الان كه فكر ميكنم بهتر منم از وبلاگتون برم و عضويتمو حذف كنين چون مي ترسم واسه وبلاگتون مثل بقيه مشكل درست بشه ، چون مي ترسم روزي برسه كه شما هم به من بگيد برو گمشو...

سلام به همه دخملهای بد
از همتون دلخورم ! وبلاگمون از بس نامنظم شده کاملأ درپیتی شده و اصلا هیچی نداره
نه سر موقعه آپ میشه نه کسی سر می زنه ! من نمی دونم پس واسه چی اینجا درش تخته نمی شه ؟گفته بودین قالب خیلی افتضاحه ! اینو خودم می دونستم اما وقتشو نداشتم بیام عوض کنمشماها هم که ماشا الله !!!!!! فقط می گین قالب اله قالب بله !!!!خب اگه یه نفرتون یه قالب خوب پیدا می کرد خیلی زودتر از اینا این نا منظمی درست می شد!امروز خودم درست حسابی وقت گذاشتم یه سر و سامونی دادم !الان قالبو عوض کردم و به نظر خودم دیگه هیچ مشکلی نداره هم نوشته ها خوانا هستندهم عکساتون توی سایز متوسط بزرگ می تونین بزارین!دوتا آپ پایینی ثبت موقت بود که واسه دل کوچولو خوشکل بچه ثبتشون کردم کهحرفای دلشونو شما بخونین ! و حتما نظر بدین ! هر کی نظر نده حلالش نمی کنم ! اون دنیا سر پل صراط پامو می ندازم جلوی پاهاش که بخوره زمین ملت بخندن بهش !همین دیگه این اخطار آخر بود هر کی رعایت نکنه و نیاد پستشو بزاره سه سوتحذفش می کنم ! تردیدی در کار نیست !
پی نوشت :
من خیلی ها رو به اینجا دعوت کردم هر کی که تازه اومده نمی دونه چه خبره اگه توضیحات کناروبلاگ رو بخونه کاملا متوجه میشه هر کی اومده ممنون ! ما با تمام وبلاگ های دو نفره تبادل لینک خواهیم کرد
منتظریییییییییییییییییییییییییییییم !!!

موضوع این ما :
بهترین - بدترین-رویای ترین - وحشتناک ترین خاطره تون چیه ؟؟؟؟

اینم جواب سوال خودم به سوالی که از بچه ها پرسیدم :
بهترین خاطره ی ما :
اولین باری که بعد از هفت ماه دوستی همدیگه رو دیدم ! بهترین روز عمر من و محسن بود که
هیچ وقت یادمون نمی ره ! واییییی (اونایی که نمیدونن : محسن بچه ساری - من بچه اصفهانم)
بدترین خاطره :
کنار ۳۳پل دعوامون شد و من گریه افتادم و حلقه ای که محسن دستم کرده بود رو درآوردمو گفتم
اصلا نمی خوام زنت بشم ! محسنم نمی دونی چه حالی شد ! الهی بمیرم واسه عزیز دلم از بس
ناراحت شد ولی بعد از دلش درآوردم ! 
رویایی ترین :
اولین باری که با هم رفتیم رستوران (توی اون رستوران هیچ لامپی روشن نبود همه جا شمع روشن بود
واییی یه فضای رمانتیک بود ) اونجا اولین بار بغلم کرد بوسیدم و توی گوشم گفت دوستت دارم
وحشتناک ترین:
میدون امام !!!! اصلا هنوز موهای تنم سیخ میشه یادم میفته !!!!!!!!!!!
پلیس گرفتمون به بدبختی ولمون کردن ! واییی گوشی هامونو گرفتن ... دوتاییمونو سوال پیچ کردن
دعوامون کردن ... ترسوندنمون .... اصلا دوس ندارم یادآوریش کنم !
از طرف مدیر وبلاگ :سوشیانت
پی نوشت :
این پست تا آخر ماه بالا میمونه تا همه موضوعو بدونن!!!!!!!!!!!
سلام دوستای گل و مهربون...
امروز یکی از روزای بد زندگیم بود...
دیشب دلم واسه نفس تنگیده بود رفتم نت بعد از اینکه دیگه میخواستم دی سی بشم یهو ان شد...
کلی خوشحال شدم و چون مامان اینا رفته بودن نامزدی ۳ ۴ ساعت باهاش چت کردم...
یهو کارت اینترنتم تموم شد و اون موقعم اون مغازهه که ازش کارت میگیرم بسته بود...
از تلفن خونه زنگ زدم بهش که بگم کارتم تموم شده...
بعد دوباره بحثمونو ادامه دادیم تا اینکه بابام اومد خونه...
بابام تا رسید رفت خوابید..
منم تا ساعت ۱ حساب دیفرانسیل خوندم چون فرداش امتحان داشتم(ترم)...
بعد دوباره زد به قلبم به سعید زنگ زدم...
تا ساعت ۲.۳۰ ۳ باهاش حرف زدم...
دیگه سعید نذاشت بیشتر چون هم من فردا امتاحان داشتم هم خوابش میومد...
وختی قط کردم خوابم نمیبرد...
هر کاری میتونستم کردم انقد تو تختم وول خوردم که همه ی بدنم درد گرفته بود...
تا ساعت ۴ همینجوری بیدار بودم...
ساعت ۵ قرار بود سعید بیدارم کنه که درس بخونم...
یادش رفت...یعنی خواب موند...
منم خوابیدم...ساعت ۶ بیدار شدم...
کارامو کردم که برم مدرسه اخه به دوستم گفته بودم ۷ بیاد که رفعه اشکال کنیم...حالا کدوم اشکالمو؟؟؟؟؟
رفتم اونجا...
حس کردم بلدم...
رفتم سر جلسه...
دیدم هیچی بلد نیستم...
چنتایی رو که بلد بودمو نوشتم و شرو کردم خودکار زدم تو کمر جلوییم...
فقط یه سوال بهم رسوند...نا مرد...
تا اخرش سر جلسه نشستم...
دیگه مطمئن شدم که باید دوباره امتاحان بدم...
اشکم داشت در میومد...
خوابم میومد..
رفتم خونه مادر بزرگم...
به سعید زنگ زدم...
خیلی سرد بودم...
انقد که حالم از خودم بهم خورد چه برسه به سعید..
معذرت خواهی کرد به خاطر صب...
بازم سرد...سرد...
اومدیم خونه...
خوابیدم تا ساعت ۳...
بیدار شدم ناهار خوردم دوباره خوابیدم تا ۵.۳۰ ...
خسته شدم از خوابیدن...
الانم داغونم...
خسته ام...خسته...
می خوام جیغ بزنم...
از درس خوندن بدم اومده...
در حد انزجار...
اگه میشه راهنماییم کنین ممنون میشم...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن:میدونم نهم نوبتمه ولی الان دلم گرفته بود...ببخشید سوشیانت...اگه امکان داره تو واسم نهم ثبتش کن...
پ.ن:خواهش میکنم هرکی راهی بلده راهنماییم کنه که بتونم رابطمو با سعید تنظیم کنم...اینجوری داغون میشم...
پ.ن:جواب سولای شوشیانت بعدا" پایین همین پستم میذارم...
بای
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سلام سلام
خوفین؟
من اومدم جواب موضوع این ماهو بدم تا تموم نشده
امروز ۳۰ امه
و من امروز اخرین امتاحانمو دادم ولی سعید امتاحاناش ۴شمبه تموم میشه
راستی از ستاره
و خانمه دوست
و زی زی
ممنونم که منو راهنمایی کردن![]()
ولی خب ما مشکلمون اساسی تر از این حرفاس اخه ما همیشه نمیتونیم رابطه داشته باشیم چون خطای ثابتمونو ازمون گرفتن و الان فقط ایرانسل داریم...و کلی مشکلات دیگه که خب باهاشون کنار اومدیمو دیگه ام مثه اون مشکل واسه من پیش نیومد![]()
حالا جواب سوالای این ماه من
و سعید![]()
بهترین خاطره ی ما: از نظر من
من و سعید چون کنار هم نیستیم و تا حالا یه بارم همدیگرو از نزدیک ندیدیم خاطره هامون یه مدلین دیگه بهترین خاطرمون به نظر من ۱۴ ابان پارسال بودش که سعید واسه اولین بار بهم گفت دوسم داره و امسال که با هم سالگردشو گرفتیم
به نظر سعید
: سوم بهمن پارسال که اولین سالگرد اشناییمون بود![]()
بدترین خاطه ی ما:
بدترین خاطرمون به نظر من اولین قهر سعید با من بودش که ۲ روز طول کشید و تو این ۲ روز سعید فقط به من میگفت نمی دونم یعنی هرچی ازش می پرسیدم می گفت نمی دونم می خواست من خودم بفهمم از چی ناراحت شده من اون دو روز خیلی گریه کردم چون فک میکردم سعید می خواد تنهام بذاره...ولی خب بلاخره بعد از دو روز بهم گفتش که از چی ناراحت بوده و منم فهمیدم اشتباهم چی بوده و همه چی به خیر و خوشی تموم شده
به نظر سعید
: اون اولای رابطمون که عکستو بهم نشون دادی و بعد بهم شک کردی که شاید من عکستو سیو کرده باشم...
رویا یی ترین خاطره ی ما:از نظر من
اون شبی بودش که با هم....(سانسور
)
ار نظر سعید
:اینکه با هم مجازی زندگی می کنیم![]()
وحشتناکترین خاطره ی ما: از نظر من
نداشتیم تا حالا شاید همون بدترین وحشتناکترینم بود
از نظر سعید
: همون بدترینه وحشتناکترین نداشتیم تا حالا
اینم از جواب منو سعید![]()
راستی سوشیانت جون به خاطر اون نظرم که توش عصبانی بودم معذرت می خوام![]()
همون وبلاگو بذار باشه تو پیوندا
من دوباره کوچ کردم
هرکسی از دوستای اینجا اون وبلاگمو خواست بگه تا واسش خصوصی بذارم وبلاگمو...
یه عکس خومشل...![]()

بابای![]()
سلام
مي دونم كه امروز نوبته من نيست اما دلم بد جور گرفته بود دوست داشتم با يكي حرف بزنم خيلي تنهام
دلم از همه ي دنيا گرفته كاش اوني كه باعث همه ي تنهاييام بود حداقل ميومد اينجا وحرفاما ميخوند
كسي كه ادعا ميكرد منا دوست داره قسم ميخورد كه عاشقمه روزي هزار بار با حرفاش منو ديوونه ي خودش ميكرد كسي كه يه روز منو اسير خودش كرد من نميخاستم عاشق باشم اما اون عاشقم كرد بهش گفتم نميخامت، دوست ندارم دوباره طعم تلخ عشقا بچشم آره دوباره!من قبلا عاشق بودم عاشق خودش!
اما اون بهم توجهي نميكرد با خيلي ها بود ومنا نميديد قلبما شكست و منم فراموشش كردم يعني سعي كردم فراموشش كنم تا اينكه دوسال پيش اومد سراغم گفت دوستم داره اما دروغ بود مثل همه ي حرفاش فقط هوس بود.
باز دلم عاشقش شد!شد همه كسم برا اينكه بهم ثابت كنه دوستم داره هركاري ميكرد اما... اين دوره خيلي زود تموم شد عشقش بي رنگ شد كسي كه التماس ميكرد كه من باهاش حداقل تلفني حرف بزنم گاهي وقتا چند هفته ميگذشت ومن صداشا نمي شنيدم گاهي وقتا زنگ ميزدم محل كارش تا فقط وقتي ميگه الو صداشا بشنوم خب دلم تاب دوريشا نداشت
تنها دلخوشيم اس مساش بود كه شبا برام ميفرستاد با حرفايي كه منا ديوونه تر ميكرد تمام روز منتظر بودم چشمم به ساعت بود منتظر بودم شب بشه وبهم پيام بده،شبا تمام اتفاقايي را كه برام افتاده بود حتي بي ارزشاشا حتي اونايي را كه ميدونستم با گفتنش ناراحتش ميكنم بي كم وكاست بهش ميگفتم، از همه ي زندگيم ودلم و...خبر داشت اما خودش كم پيش ميومد بهم حرفيا بزنه
يه بار رفت يه جايي وتا يه هفته بهم پيام نداد بعد از يه هفته بهش زنگ زدم گفت ديگه ديگه نميخامت صداي شكستن قلبما شنيدم خوردم كرد مثله يه دستمال توالت دورم انداخت اما من بازم دوستش داشتم!
جند روز بعد دوباره بهم پيام داد كه پشيمونم ودوستت دارم منم بخشيدمش چون چاره اي نداشتم آخه دلم پيشش بود باز باهم خوب بوديم گاهي دعوايي ميشديم اما ...
دوسال گذشت...هفته ي پيش اون دوباره تنهام گذاشت ادعا ميكرد تاب دوريما نداره اما يه هفته گوشيشا روم خاموش كرد اولش فكر ميكردم بلايي سرش اومده اما بعد فهميدم كه سالمه ودنبال خوشياش حتي تلفن خونه ومحل كارشم جواب نميده تا من فقط صداشا بشنوم ويه كم آروم بشم
آره اوني كه ادعاي عاشقي ميكرد به همين راحتي تنهام گذاشت
ميخام فراموشش كنم دلم ديگه تاب شكسته شدن نداره طاقت خورد شدن نداره
شايد سخت باشه اما چاره اي ندارم...
شايدم نتونستم وعشقشا تا ابد تو دلم نگه داشتم
شما بگيد ميشه يه نفر كسيا دوست داشته باشه اما نخاد صداشا بشنوه؟!ميشه دوستش داشته باشه اما حاضر نباشه بعد چند ماه بياد واونا ببينه؟!حتي حاضر نباشه بياد هديه اي را كه براش گرفتم ازم بگيره؟!
حتي حاضر نباشه با اينكه ازش خاستم يه عكس از خودش بهم بده؟!با اينكه بهش التماس كردم حتي يه حلقه ي بدلي بهم بده؟!حتي براش مهم نباشه كه من زنده ام يا مرده؟!
با اينكه ميدونست چقدر بهش وابسته ام وچقدر تنهام اما بازم تنهام گذاشت
من به خاطرش بهترين خاستگارما رد كردم جلوي خانوادم وايسادم نيش وكنايه ي اطرافيانا شنيدم از بهترين دوستام كناره گرفتم هرچيزي ازم خاست نه نگفتم اما...
اون بازم تنهام گذاشت تنهاتر از هميشه با يه عالمه غم
شما اگه جاي من بوديد چيكار ميكرديد؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!سلام به همه دختر پسرای بد !
با همتون قهرررررررررررررررررم خیلی بدین ! قهر قهرم اصلا اصلاهم آشتی نمی شم !
تصمیم گرفتم گرد و خاک کنم !
هر کی که با دوست جونش رابطه اش قطع شده ۳ سوت حذفش می کنم !
شوخی هم ندارمخب خیلی بدین اگه عضو میشین چرا اینجوری کنین ؟؟؟؟؟؟؟
همین الان هم عضویت کوچول و موچول و مهناز وسعید رو حذف می کنم درس عبرت بشهچون اینا رابطه هاشون بهم خورده !![]()
و .... در مورد اون سوالی که اون بالا نوشتم ! آهااااااااااااااای ملت من اونو واسه خودم ننوشتماااااااا
اگه از خودتون حرفی دارید بگید ولی خدایی اون سوالو جواب بدین !من خودم الان نمی تونم جواب بدم
چون محسن همه اسمس هایی که در این مورد داد رو روی کاغذ نوشتم الان همراهم نیست ولی زودی میام می زارمش اینجا !ما همچین مشکلی رو داریم !
همین دیگه !
زود بیاین مثه بچه های ناناز و خوب به موقع آپهاتونو بکنین
که یهو می بینین اینجا رو تخته کردم رفتم !
قربون همتون مدیر اصلی وبلاگ
سوشیانت ![]()
سلام
قرار بود من برای این موضوع جدید یه پست طولانی و کامل بذارم چون برا پیش اومده بود
کسی که با تمام وجود دوسم داشت و سه سال منتظرم بود....
محمد خیلی دلش برای طرف سوخته بود!!! بهم گفت اگه از من پشیمونی....!!!
بخاطر این اینو گفت چون من همش حرف اونو میزدم...!
ولی دیگه پشیمون شدم اون پست رو بذارم به خاطر اینکه یه مدت می خوام از وب نویسی فاصله بگیرم. گهگاهی بهتون سر میزنم..
تا یه مدت نمی دونم طولانی یا کوتاه همتون رو به خدا می سپارم...
منو ببخشید... سوشیانت عزیزم خداحافظ![]()
سلام دوستای گلم ...
خوبین ؟؟؟
این وبلاگ رو من طراحی کردم !
اما چند وقتی یه غصه ای توی دلمه که حال و هوامو عوض کرده
و دیگه حس نوشتن ندارم !![]()
واسم دعا کنین که این غم و غصه هام تموم بشه ...
دیگه خسته شدم از بس گریه کردم !
هفته ی پیش هم عزیز دلمو دیدم ! محسن ... کسی که تنها امیدمه !![]()
دیشب وقتی یه عالمه غصه دار بودم ... باهام حرف زد ....
یه جوری که واقعا آروم شدم
هر وقت که یه جور احساس مالکیت نسبت به من می کنه .... مطمئن می شم
که همیشه پشت و پناهم می مونه !
همیشه شونه هاش مرهم هق هق هام میشه ! ![]()
همیشه .... با این جمله هم غصه هام یادم میره :![]()
لیلا تو مال منی .... می فهمی ؟ تو مال منی .... مال خود خودم ! ![]()
![]()
سکوت میکنم ... می ترسم روزی دیگه این جمله بی مفهوم بشه ...
دیگه اینو نشنوم !
خیلی دوسش دارم ... خیلی خیلی دوسم داره ... دلتنگش میشم ! دلتنگم میشه !
به تموم دوستام حسودیم میشه که هر روز عشقشون میاد دنبالشون دم دانشگاه !![]()
دلم میگیره ... میگم خدا جون حالا که عشقه به این خوبی نصیبم کردی...
چرا این همه ازم دوره ؟
چرا ... این همه فاصله ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اما بازم خدا رو شکر میکنم که با این که ازم دوره همه جوره مواظبمه و
نمی زاره یه لحظه غم توی دلم بشینه .... اونقدر پاک و مهربونه که .... ![]()
نمی تونم یه لحظه بی اون سر کنم !![]()
![]()
دوستت دارم .... دوستت دارم ... دوستت دارم ... دوستت دارم .... همین ! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از این جا دیگه مربوط به خود وبلاگه :
۱-می خوام قالبو عوض کنم ! نظر بدین ! اگه زودتر عوض کردم بگین که خوبه یا نه ؟؟؟
۲- از این به بعد می خوام هر ماه یه موضوعی بگم که فقط درباره ی اون حرف بزنیم
که هم توی رابطه هامون یه کمکی بشه هم اینکه یه چیزی از هم یاد بگیریم .
نظرتون چیه ؟؟؟ ایده ی خوبی هست یا نه ؟؟؟
۳-سعی کنین سر موقعه پستتون رو بزارین و کوتاهی نکنین !
۴- وقتی آپ می کنین بقیه رو خبر کنین ...
(البته من خودم نمی تونم بهتون خبر بدم وقتی آپ میکنم
آخه من فقط از کافی نت میام اینترنت ... خرجم زیاد می شه نمی تونم)
۵- ممنونم که توی اداره ی وبلاگ کمکم می کنین ![]()
![]()
۶- اون پست بالایی رو پاک کردم از بس دیده بودمش دیگه ![]()
...........
فکر کنم دیگه لازم نباشه چون همه نوبتشونو می دونن اگه
هم نمی دونین توی معرفی وبلاگ هست ![]()

این عکسو از سر دره یه مغازه گرفتم !
اصفهان . چهار باغ بالا . مجتمع تجاری چهار باغ !
کتابفروشی بود شاخ در آوردم اسم یه مغازه سوشیانته ! ![]()
سلام. امیدوارم خوب باشین.
اومدم امشب از خودم و محسن بنویسم. ۳روز دیگه اولین سالگرد باهم بودن ماست

ولی چون ما از هم دوریم نمیتونیم مثل شیده و دوست جون جشن بگیریم و کیک بخوریم باهم
کادو هم نمیتونیم بدیم به هم
البته هفت روز پیش همو دیدیم و کادو گرفتیم از همدیگه. ولی خب آخه این مناسبت داره ![]()
![]()
فکر نمیکردم این دوره اینقدر زیاد طول بکشه و نتونیم ازدواج کنیم. شرایط اینطور شده و کاریش هم نمیشه کرد.
قضیه رو بعد ازاینکه خواهر محسن برای قرار خواستگاری زنگ زد به مامانم گفتم. به طرز وحشتناکی درکم کرد و بهم حق داد!!! یه جوری که دیگه الان نمیتونیم چت کنیم!![]()
تازه بابام نمیدونه.... اگر بدونه به جای شیرینی عروسی باید حلوا بخورین
احیانا زنده به گور میشم![]()
من و محسن خیلی به هم وابسته ایم و هیچوقت حتی فکرنکردیم که ممکنه جدا بشیم. ولی رسیدنمون به هم خیلی سخته.
ولی خب آخرش به هم میرسیم
به امید خدا
الان بچم زنگ زده بود گفتم بهش اگر حرفی داره بگه که بنویسم.
کلی فکر کرد و گفت بنویس دوستت دارم محسن![]()
"دوستت دارم محسنم"


پی نوشت: عسل و شایان عزیز به هم رسیدنتون رو تبریک میگم.
انشاا.. مشکل لیلا جون و زینب جونم به زودی حل بشه. ماهم دعا میکنیم براتون![]()
بچه ها سلام من موچولم نمیدونم نوبتم بود یا نه
دلم گرفته بود اومدم بنویسم
زی زی جونم سوشیانت عزیز َ من و کوچول رو از لینکها بردار
و به جاش دوتا عاشق دیگه بزار
مرسی
کوچول بی معرفت شده
منو ول کرده




