تبليغاتX
آقاهای مهربون و خانومهای مهربون
آقاهای مهربون و خانومهای مهربون
آقا و خانوم مهربون تا می تونی دوست داشته باش

مهدیس۲:

سلام به همه ببخشيد كه الان دارم پست ميذارم ميدونم نوبتم نيست ولي...........

من و امير از هم جدا شديم!!!!الان هم ميخوام واستون ماجرارو تعريف كنم كه چي شد

دختر داييم تازه دو هفته هست كه ازدواج كرده بهم گفت مهديس من به شوهرم گفتم كه من بلد نيستم غذا درست كنم تو (شوهرش) غذا درست كن منم ظرفارو ميشورم اولش جاااا خوردم كه شوهرش قبول كرده اين پيشنهادرو چون امير به من گفته بود از اين كارا بدش مي ياد و اين وظيفه زنه نه مرد...دختر داييم ازم پرسيد امير هم كمك ميكنه بهت؟! به طعنه گفتم آره اون گفته هم غذا درست ميكنم هم ظرفارو ميشورم ...از اونجااا كه من با طعنه و كنايه اين حرفو زدم دختر داييم فهميد كه من و امير از اين كارا خوشمون نمي ياد و فهميد كه اگه ميخواد به بهترين نحو به شوهرش برسه بهتر خودش كاراي خونه رو انجام بده و اينطوري خستگيه كاري شوهرش بهتر گرفته ميشه

قبلا من به امير گفته بودم من از اينكه مرد خونه بخواد كاراي خانم خونه رو انجام بده متنفرم چون اينطوري غرور و ابهت و مردونگي مرد زندگيم كم ميشه و از اينكار متنفرم هرچند خود امير هم از اينكار بدش مي ياد

قضيه ما بابت اينكه امير از اين ناراحته كه چراااااااا من به دختر داييم اين حرفو گفتم كه " گفتم آره اون گفته هم غذا درست ميكنم هم ظرفارو ميشورم ..." من هنوز تا اينجاي حرفا و صحبتاي خودمو دختر داييمو براش تعريف كردم كه امي بهم گفت دوست ندارم در اين مورد ديگه چيزي بگي منم گفتم باشه اگه نمي خواي نميگم!!!! ولي غافل از اين بودم كه امير فكر ميكرده قضيه اينجا تموم شده و من فقط اينو به دختر داييم گفتم...نيم ساعت پيش ديدم گوشيم زنگ ميخوره امير بود خيلي عصباني بهم گفت:

" به روت ميخندم پررو مي شي و...ازت بدم مي ياد از وقتي هم كه باهات آشنا شدم تو كارام پسرفت دارم از كارام عقب افتادم و .... برو گمشو ديگه بهم زنگ نزن و..."

تل كردم به گوشيش كه بگم امير به خدا اشتباه ميكني من نه ادم پررويي هستم نه اينكه سوءاستفاده گر تو نذاشتي من تا آخر حرفامو بگم ولي همين كه گوشيش زنگ خورد قطع كرد

ميدونم امير واسه هميشه ازم جدا شده چون اين دفعه بر خوردش با دفه پيش كه بحثمون ميشدفرق داشت 

امير بهتر از هر كسي ميدونه من بدون اون نميتونم زندگي كنم!!!! خوب هم ميدونه اگه بره يه بلايي سر خودم مي يارم من تصميمو گرفتم اول ترم جديد واسه هميشه خودمو راحت ميكنم چون ديگه واقعا نمي تونم به اين زندگيه نكبتيم ادامه بدم

واسه اينكه از بچگيم هر كي كه منو مي شناخت همين حرف اميرو بهم ميزد اينكه " ازت بدم مي ياد از وقتي هم كه باهات آشنا شدم تو كارام پسرفت دارم از كارام عقب افتادم و .... برو گمشو"

به اندازه موهاي سرم شنيدم كه تو از بچه بد بياري داشتي واسمون چون وقتي به دنيا اومدي داييت مُرد...آخه تقصيره من چيه وقتي به دنيا اومدم داييم فوت شده؟! تقصيره من چيه كه همش واسم سوءتفاهم پيش مي ياد ، تقصير من چيه؟!!!!!!!!!!

آخه م ديگه به چه بهانه اي زندگي كنم؟! هميشه اين حرفاي بقيه اذيتم ميكرد حالا عشقم  كسي كه تمام زندگيمه اونم داره اين حرفو بهم ميگه!!!!

بميرم بهتر از اينكه واسه اطرافيانم مشكل درست كنم و بخوام از كاراشون عقب بندازمشون بهتر از اينكه هر دفه اين حرفارو بشنوم حتي اگه امير پشيمون بشه و برگرده پيشم كه ميدنم بر نميگرده ديگه نميتونم باهاش بمونم چون دوسش دارم و نميخوام به خاطر من از كاراش عقب بيافته

الان كه فكر ميكنم بهتر منم از وبلاگتون برم و عضويتمو حذف كنين چون مي ترسم واسه وبلاگتون مثل بقيه مشكل درست بشه ، چون مي ترسم روزي برسه كه شما هم به من بگيد برو گمشو...




نوشته شده در تاريخ شنبه 21 دی1387 توسط 
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه



افراد حاضر در جمع عاشقونه ما