سلام
اول نامه ی سعیدم![]()
به نام عشق
تقدیم به آن که عشق را می فهمد...
دفتر زندگی رو ورق می زنم،تا به یه روز خوشمل برسم،می رم،می رم،یه روز
که مثل روزای دیگه نیست،یه روز که زندگی رنگ عوض می کنه،ساعت ،ساعت
عشقه،بین همه آدما یکی رو پیدا می کنم،با احتیاط جلو می رم که اشتباه
نکرده باشم،هرچی جلوتر می رم از انتخاب خودم مطمئن تر می شم،یه انتخاب
خوب،ولی خوب می دونم که برای هر چیزی که دوسش داری،باید تاوانشو هم پس
بدی،باید سختی بکشی تا بدستش بیاری،اگر همینجوری جلوت باشه،هیچ ارزشی
نداره،چیز با ارزش اونیه که با سختی به دست می آد،می رم جلو،مطمئنم که
این انتخابیه که باید براش سختی بکشم،شک نمی کنم،پس بی خیال همه چی
میشم،فقط یه چیزیرو می بینم،تو رو!مهناز!
یه آدم بگم؟نه!یه فرشته!
هر روز که می گذره از انتخابم مطمئن تر می شم،هر روز می خوام چیز بیشتری
به پات بریزم،زندگی...نه کمه!چیز بیشتری...می دونی؟
هر چند هنوز همو ندیدیم از نزدیک،هرچند هنوز گرمی دساته حس نکردم،ولی هر
روز بیشتر به اون روزو نزدیک تر می شیم!
یادته اولا هرچی ازم می پرسیدی،هی می خواستی منم بگم دوست دارم،یا بگم
عاشقتم،نمی گفتمت؟:D
می خواستم از انتخابم مطمئن شم!ولی دیگه مطمئنم....مطمئنم از اینکه هر
چقدر که تو منو دوس داری،منم تورو 2 برابر بیشتر دوس دارم
مهنازی دیگه هیچ چیزی نمی تونه از عشق من کم کنه،هیچ چیزی نمی تونه بینمون
فاصله بندازه
هنوزم هرروز به این فکر می کنم که یه روزی کنار هم باشیم،و اینهمه سختی
که کشیدیم،همشون مقدمه باشن واسه اینکه از اون به بعد ،هر روز بیشتر
بهمون خوش بگذره در کنار هم...
بهم میگی نگو که جلوم از عشق کم میاری،چون منم ازمهربونیای تو کم می
آرم،پس جفتمون تو اینم تفاهم داریم که جلوی بعضی از چیزای هم کم میاریم
من که دارم برای اون روزی که قراره بیاین لحظه شماری می کنم،کاش زودی
تموم می شد شمردن روزا...
وختی آدم داره انتظار می کشه،لحظه ها خیلی کند می گذرن،اما وختی که حواسش
نیست،انقدر تند می گذرند که اصلن نمی فهمیم کی تموم شدن
یه گل زر قرمز می زارم لای برگای خوشملش،دفترو می بندم،خیره می شم به آسمون
به امید اون روزی که پیش هم،با عشق زندگی کنیم.....
دوست دارم،مهربونم
نامه ی من که واسه دومین سالگرد اشناییمون نوشتم:
سلام خرس قطبیه من...خوابیدی قربونت برم؟؟ بیدار شو دیگه...شکلاتت کلی حرف داره باهات...امروز یه روز معمولی نیستش که...امروز میشه ۲ سال...2 سال گذشت هنوزم ما از هم دوریم ولی تموم میشه...مگه نه؟؟
خودت همیشه میگی خیلی زود تموم میشه...مگه نگفتی اگه چشامو ببندم و باز کنم تموم این فاصله ها تموم شده؟؟؟باورت میشه این همه فاصله داریم؟؟؟من دیگه باورم نمیشه...چون دیگه فاصله ای حس نمیکنم...مگه قلب تو اینجا تو قلب من نیس؟؟؟؟پس تو ام همینجایی...کی گفته ما از هم دوریم...فاصله ماله اون اولا بود...الان دیگه ۲سال گذشته...باورت میشه ۲ سال گذشت از اون روزی که با هم اشنا شدیم؟؟اون دختر ۱۵ ساله ای که از شیطونیاش میترسیدی و نمی خواستی زیاد بهش نزدیک بشیو یادته؟؟ الان 17 سالشه...دیدی عاشقت کرد و خودشم بدون اینکه بفهمه عاشقت شد؟؟ حالا انقد بهت نزدیکه که از این همه فاصله وجودتو حس میکنه...دیگه حتی یه ریزه ام حس نمیکنه ازت دوره...انقد دوست داره که نمیتونه واسش اندازه بذاره...دیدی ۲تامون چه اشتباه قشنگی کردیم؟؟ دیدی هیچی نتونست جدامون کنه؟؟حتی این فاصله هام نتونستن ما رو از هم جدا کنن...۲ ساله که با همشون جنگیدیم...بازم میجنگیم...مگه نه؟؟؟هنوز نتونستم بهت دست بزنم تا مطمئن بشم خواب نیستم...ولی هر روز بیشتر وجودتو کنارم حس می کنم...هنوز حتی یه بارم تو چشات نگا نکردم...ولی هر روز بیشتر تو دریای نگات غرق میشم...هر روز بیشتر عاشق نگاهت میشم...هنوز نتونستم دستای مهربونتو بگیرم...ولی گرماشونو حس می کنم و هر روز بیشتر از قبل به گرماشون نیاز دارم...هنوز نتونستم یه قدمم باهات را بیام...ولی ۲ساله که ۲تا پا همه جا پا به پام اومدن...
اون روزای اول یادته؟؟روزایی که یه عالمه ترس و دلهره توشون بود...ترس از اعتماد...ترس از جدایی...ترس از اینکه همه چی اشتباه باشه...ترس از گفتن حقیقت...ترس از گفتن حرفایی که تو دلمون جم شده بودن...ترس از دوست داشتن...همه ی اون ترسا تموم شدن...همه ی اون شک و تردیدا...همه ی اون دلهره ها واسه گفتن اولین دوست دارم...
میدونی کی خیلی ترسیدم؟ همون روزی که زنگ زدم بهت بابات گوشیو برداشت و من فک کردم تو صداتو کلفت کردی منم شیطونیم گل کرد صدامو یه جوری کردم گفتم ببخشید اقای...؟ فامیلیه خودتو گفتم بعد اونم جدی گفت بله بفرمایید...از ترس سری قط کردم...بعدش که مامانت با کلی عصبانیت زنگ زد بهم و ازم می پرسید که کی ام و باهات چیکار دارم؟؟؟؟ اون موقع انقد ترسیده بودم که زبونم بند اومده بود...یادته بعدش که زنگ میزدی بهم گوشیو بر نمیداشتم تا اینکه مسیج زدی گفتی خودمم بردار...نمیدونستم بهت چی بگم...ولی تو بر خلاف انتظار من اروم اروم بودی...حتی یه کلمه ام نگفتی که چرا وختی دیدم صدای تو نیس حرف زدم...اصلا هیچیو ننداختی گردن من...وختی باهام حرف زدی چقد اروم شدم...یادته تو اون وضعیت گفتی تا نخندم قط نمی کنی؟؟؟؟چقد اونموقع نياز داشتم تو اروم باشي و تو ام اروم بودي...چقد اون بوسي كه وختي ميگفتي بايد بخندم كردي مزه داد...
چقد تو خوب بودی...چقد تو خوبی خرس قطبی...با همین کارات همه کسم شدی...با همین مهربونیات حتی تو بدترین شرایط...با حرفای خوبت تو اوج نا امیدی...با گذشتات...با صبوریات...با خنده هات...با گریه هات...با قهر کردنات...با لوس بازیات...با شیطونیات...با دیوونه بازیات...با نصیحتات...با همه ی کارات...حتی اون کارات که عصبانیم میکنن...
خرس قطبییییی؟؟ يادته اون اولا كه هنوز بهم نگفته بودي دوسم داري هر وخت ازت مي پرسيدم چه حسي نسبت به من داري تو ميگفتي همونيكه تو داري؟؟؟؟؟ بعد من هي مي خواستم از زير زبونت بكشم ميگفتم خب تو از كجا ميدوني من چه حسي دارم؟بعد تو ميگفتي يه حسه خوب داري ديگه... چقد خوب بود...
اونروزو كه دختر خالت كه روانشناسي ميخونه ازت يه تست گرفته بودو يادته؟ گفتي گفته اون اسبه كه تو تستت گفتي همون كسيه كه دوسش داري بعد تو گفتي ميدوني كيه؟ من خنديدم گفتي مي خواي ازش بپرسم اسمشو؟؟؟ گفتم اره گفتي:ميگه اولش م داره...نازم هس...ديگهههههههه....نفهميدي كيه هنوز؟؟؟؟؟؟من فهميدم...بازم ميخواي بپرسم ازش؟؟؟ منم مي خنديدمم...يادش بخير ... چقد خاطره داريم...
خرس قطبي...هر چند سال كه باشه واسه رسيدن بهت صب مي كنم...چون ميدونم تموم اون سالارو واسم مثه اين 2سال پر از خاطره مي كني...چون بهت ايمان دارم... تا اخر عمرم دوست دارم...

